مژده ولادت حضرت مهدی(عج)

خبر آمد خبری در راه است

گلی از گلشن آل عبا در راه است

بشنوید این نوید از رازداران

که مهدی صاحب زمان در راه است

شاعر:پیمان ترکاشوند                            

دانلود کتاب آندروید ترجمه بیت الاحزان

اينبار نرم افزار و کتاب بیت الاحزان شيخ عباس قمي را که پيرامون زندگي حضرت زهراي مرضيه (س)

ميباشد را براي دانلود قرار داده ايم توجه داشته باشيد که کتاب بيت الاحزان کتابي به زبان عربي مي باشد

برای دانلود کتاب آندروید ترجمه بیت الاحزان به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته

دانلود نرم افزار یوسف زهرا علیه السلام

اينبار نرم افزار يوسف زهرا عجل‌‌الله را براي دانلودآماده کرده ام

که شامل:غيبت؛ حضور؛ کودکي؛ زيبايي و بخشندگي؛ هراس؛ ظلم؛ ريزش و رويش؛ بهاي اندک؛

بردباري؛ اميد و نا اميدي؛ نشانه؛ توطئه؛ هدايت؛ گواه؛ قدرشناسي؛ دفع بلا؛ مجازات است

که انشالله مورد رضایت شما قرار گیرد

برای دانلود به ادامه مطلب بروید...

 

ادامه نوشته

دانلود نرم افزار انوار صاحب الزمان علیه السلام

رسیدن ولادت با سعادت امام زمان (ع) رابه همه کاربران عزیزمان تبریک می گویم

وامروز به مناسبت رسیدن ولادت امام زمان(ع) نرم افزار انوار صاحب الزمان(َع) را برای شما

کاربران عزیز آماده کردم که عناوين اصلي کتاب شامل: پيشگفتار؛ شما فرموده ايد که هر وقت

حاجتي داريد اول براي حضرت ولي عصر دعا کنيد و بعد حوائج را يکي يکي....

برای دانلود نرم افزار به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته

دانلود نرم افزار مذهبي حق الحقیق اندرويد

این نرم افزار حاوی زندگینامه ـ اخلاق و فضائل ـ داستان ـ حکایت های امام حسن (ع) است

که انشالله مورد قبول شما باشد.


 



برای دانلود به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته

دانلود تم متحرک بسیار زیبای کربلا برای آندروید

دانلود تم متحرک بسیار زیبای کربلا برای آندروید که بسیاری

 از کاربران را به خود جلب کرده را برایتان آماده کردم.

 

برای دانلود به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته

سرود میلاد حضرت علی اکبر-سازگار

سرود میلاد حضرت علی اکبر-سازگار

میـلاد علــی‌اکبــر آمـد
در جلوه حسین دیگر آمد
از امـر خـدا مگـر دوبـاره
از غـار حـرا پیمبــر آمـد

الله الله این لالۀ لیلاست- یا یوسف زهراست ....

 

ادامه  سرود را در ادامه متن بخوانید....
ادامه نوشته

ولادت علی اکبر(ع)

شعر ولادت علی اکبر(ع)- سازگار

الا ای ماه شعبان! ماه احمد را تماشا کن
جمال بی‌مثال حیّ سرمد را تماشا کن
در اقطاع زمین خلد مخلّد را تماشا کن
محمّـد را محمّد را محمّد را تماشا کن

ولادت یافت با حُسن رسول الله، زیبایی
جمـال ماه لیلا را ببین با چشم زهرایی

ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانید...

ادامه نوشته

سوم شعبان ولادت خورشید امامت حضرت اباعبدالله الحسین (ع)

 
 
فاطمه عليها السلام : دَخَلَ إليَّ رَسولُ اللّه صلى الله عليه و آله عِندَ وِلادَتي الحُسَينَ عليه السلام فَناوَلتُهُ إيّاهُ في خِرقةٍ صَفراءَ ، فَرَمى بِها وَأخَذَ خِرقَةً بَيضاءَ وَلَفَعهُ فيها ثُمَّ قالَ : خُذيهِ يا فاطِمَةُ فَإنَّهُ امامُ ابنُ امامٍ أبو الأئِمَّةِ التِسعَةِ ، مِن صُلبِهِ ائِمَّةٌ أبرارٌ وَالتّاسِعُ قائِمُهُم؛
فاطمه عليها السلام: پس از آن كه حسين عليه السلام را به دنيا آوردم، رسول خدا صلى الله عليه و آلهنزد من آمد . طفل را در پارچه اى زرد رنگ ، به دست آن حضرت دادم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن پارچه را دور انداخت و پارچه سفيدى گرفت و حسين را در آن پيچيدو.......
 
 
ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید....
ادامه نوشته

شعبان ماه رسول بشریت...

 

 

در هر پنجشنبة ماه شعبان، آسمان‌ها زينت بسته مي‌شود، پس فرشتگان به دعا مي‌پردازند كه پروردگارا! آن‌كس را كه در اين روز روزه بدارد، ببخشاي، و دعايش را اجابت فرماي.

ادامه نوشته

کهکشان علم و معرفت اهواز(علی بن مهزیار اهوازی)

 

کهکشان علم و معرفت اهواز(علی بن مهزیار اهوازی)

 

حضرت علی بن مهزیار دورقی اهوازی ( ره ) یکی از کهکشان های علم و معرفت با کنیه

( ابوالحسن ) می باشد . ایشان در سال ۱۸۰ هجری در دورق ( شادگان ) پا به عرصه وجود

گذاشت و در سال ۲۵۴ هجری تقریبا در سن ۷۰ سالگی دار فانی را وداع گفت و در محلی بنام

خزعلیه ( خرمکوشک ) اهواز چشم از جهان فرو بست ، این عالم جلیل القدر مفتخر به

مصاحبت و نیابت نزد چهار معصوم از اهل بیت عصمت و طهارت ( امام رضا ، امام جواد ،

حضرت امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السلام ) می باشد . پس از درگذشت عبدالله

بن جندب صحابه بزرگ امام صادق علیه السلام ، امام موسی علیه السلام و امام رضا علیه

السلام ، حکم جانشینی علی بن مهزیار ( ره ) به جای عبدالله بن جندب توسط آقا امام رضا

علیه السلام صادر گردید و این مرد بزرگ مقام وکالت امور مردم اهواز و خوزستان را عهده دار

شد .

ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید...

     

ادامه نوشته

مقالات ویژه مبعث پیامبر اعظم (ص)...

 

 

مقالات ویژه مبعث پیامبر اعظم (ص)

 

 

آیه الله مکارم شیرازی

در آيه 56 سوره احزاب مى‏خوانيم: ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما:«خداوند و فرشتگانش بر پيامبر (ص) درود مى‏فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود بفرستيد و سلام بگوئيد و در برابر فرمانش تسليم باشيد».

در اين آيه مقام پيامبر اسلام (ص) به عاليترين وجه ترسيم شده است، چرا كه هم خداوند متعال و هم تمام فرشتگان مقرب او بر پيامبر درود مى‏فرستند و هم دستور داده شده است همه مؤمنان بدون استثنا بر او رحمت و درود و سلام بفرستند.

چه مقامى از اين بالاتر؟ و چه عظمتى از اين بيشتر ؟

درست است كه در اين آيه، سخنى از آل پيامبر (ص) به ميان نيامده است، ولى در روايات بسيارى مى‏خوانيم كه وقتى اصحاب و ياران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستيم، پيغمبر اكرم (ص) «آل» را در كنار خود قرار داد وتمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مى‏شد، براى «آلش» نيز تقاضا مى‏شد، اين قرينه است بر اينكه صلوات و درود خداوند و ملائكه نيز تعميم دارد، هم شامل پيامبر (ص) و هم شامل «آل» او مى‏شود، و اين يك مساله ساده نيست، بلكه نشان مى‏دهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پيغمبر (ص) و مأموريتى دارند در جهاتى شبيه مأموريت او، و گرنه اين همه مقام تنها به خاطر خويشاوندى، غير ممكن است .

اكنون به سراغ بخشى از اين رويات كه در معروفترين منابع اهل سنت آمده است، مى‏رويم .

- در«صحيح بخارى» از «ابو سعيد خدرى» نقل شده است كه ما عرض كرديم:«اى رسول خدا! سلام بر تو معلوم است، چگونه صلوات بر تو بفرستيم»؟فرمود:قولوا اللهم صل على محمد عبدك و رسولك كما صليت على ابراهيم، و آل ابراهيم و بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم:«بگوئيد خداوندا درود بفرست بر محمد بنده‏ات و رسولت همان گونه كه درود بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى، و بركت بفرست بر محمد و بر آل محمد، آن گونه كه بركت فرستادى بر ابراهيم».(41)

در همان كتاب و همان صفحه اين حديث به طور كاملترى از «كعب بن عجره» (يكى از صحابه معروف) نقل مى‏كند كه به رسول خدا عرض كردند: چگونگى سلام بر تو را دانسته‏ايم، اما صلوات برتو چگونه بايد باشد؟ فرمود: اللهم صل على محمد وعلى آل محمد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد.(42)

توجه داشته باشيد كه بخارى اين احاديث را در ذيل آيه شريفه ان الله و ملائكته... ذكر مى‏كند.

- در «صحيح مسلم» كه دومين منبع حديث معروف برادران اهل سنت است از «ابى مسعود انصارى» نقل شده كه پيامبر (ص) نزد ما آمد و ما در مجلس «سعد بن عباده» بوديم، «بشير» فرزند «سعد» عرض كرد: «اى رسول خدا، خداوند به ما دستور داده بر تو صلوات بفرستيم، چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر (ص) نخست سكوت كرد، سپس فرمود بگوئيد: الهم صل على محمد وعلى آل محمد كما صليت على آل ابراهيم، بارك على محمد و على آل محمد كماباركت على آل ابراهيم فى العالمين انك حميد مجيد.(43)

- در تفسير «الدرالمنثور» كه معروفترين تفسير روانى است همان روايت ابو سعيد خدرى را از «بخارى» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» از پيغمبر اكرم (ص) نقل مى‏كند.(44).

و در همان كتاب عبارت «ابو مسعود انصارى» را از ترمذى و نسائى نقل كرده است (45).

و عين اين مضمون را نيز با مختصر تفاوتى از «مالك»،و «احمد »و «بخارى» و «مسلم» و «ابوداود» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» و از «ابواحمد ساعدى» نقل مى‏كند.(46)

«حاكم نيشابورى» در المستدرك على الصحيحين از ابن ابى ليلى نقل مى‏كند كه «كعب بن عجره» مرا ملاقات كرد و گفت: آيا هديه‏اى به تو بدهم كه از پيامبر (ص) شنيدم؟!

گفتم: آرى هديه كن، گفت: از رسول خدا (ص) سوال كرديم: چگونه بر شما اهل بيت (ع) صلوات بفرستيم؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد .

سپس حاكم نيشابورى كه بناى او بر اين است احاديثى را ذكر كند كه در صحيح بخارى و مسلم نيست، مى‏گويد: اين حديث را با همين سند و الفاظ، بخارى از «موسى بن اسماعيل» در كتاب خود نقل كرده، و اگر من آن را در اينجا تكرار كردم به خاطر آن است كه معلوم شود اهل بيت و آل همه يكى هستند (بايد توجه داشت كه حاكم اين حديث را بعد از حديث «كساء»كه در آن تصريح شده اهل بيت من على و فاطمه (حسن و حسين (ع) هستند نقل كرده است).(47)و اين يك تعبيز پر معنى است .

سپس «حاكم» به دنبال آن، حديث ثقلين و به دنبال آن، حديث ابوهريره را نقل مى‏كند كه پيامبر (ص) نگاه به على (ع) و حسن و حسين (ع) كرد و فرمود: انا حرب لمن حاربكم وسلم لمن سالمكم: «من با هر كس كه به شمااز در جنگ در آيد، اعلان حنگ مى‏دهم، وبا هر كس كه با شما در صلح باشد در صلحم».(48)

«محمد بن جرير طبرى» نيز در تفسير خود در ذيل همين آيه، روايت فوق را با كمى تفاوت از «موسى بن طلحه» از پدرش نقل كرده است، و در روايت ديگرى همان را از «ابن عباس» روايت كرده، و در روايت سومى از زياد و ابراهيم و در روايت چهارم از «عبدالرحمن بن بشربن مسعود انصارى».(49)

«بيهقى» نيز در كتاب معروف «سنن» روايات متعددى در اين زمينه نقل كرده كه بعضى از آنها وظيفه مسلمانان را در موفع نماز، و هنگام تشهد روشن مى‏سازد، از جمله در حديثى از «ابى مسعود عقبّه بن عمرو» نقل مى‏كند كه مردى آمد و خدمت پيامبر (ص) نشست، و مانيز نزد او بوديم، عرض كرد، اى رسول خدا! كيفيت سلام بر تو را مى‏دانيم ولى هنگامى كه نماز مى‏خوانيم چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر (ص) سكوت كرد تا آنجا كه ما فكر كرديم اى كاش اين مرد چنين سؤال را نمى‏كرد سپس فرمود: اذا انتم صليتم علىّ فقوالوا للهم صل على محمد النبى الامى و على آل محمد، كما صليت على ابراهيم وعلى آل ابراهيم و بارك على محمد النبى الامى و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابرهيم انك حميد مجيد.

سپس از ابو عبدالله شافعى نقل مى‏كندكه اين حديث صحيحى است كه درباره صلوات فرستادن بر پيغمبر (ص) در نمازها سخن مى‏گويد.(50)

«بيهقى» احاديث متعدد ديگرى نيز در زمينه چگونگى صلوات بر پيامبر اكرم (ص) به طور مطلق يا درنماز آورده مخصوصا در حديثى از «كعب بن عجره» از پيغمبر اكرم (ص) نقل مى‏كند كه: انه كان يقول فى الصلوة: اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد: پيامبر (ص) در نماز خود چنين مى‏فرمود:اللهم صل على محمد وآل محمد كما صليت...(51)

از اين حديث روشن مى‏شود كه حتى خود پيغمبر در نمازهايش اين صلوات را مى‏فرستاد.

«بيهقى» در ذيل يكى از رواياتى كه در آن سخن از نماز به ميان نيامده است مى‏گويد: اين روايت نيز ناظر به حال نماز است زيرا جمله قد علمنا كيف نسلم: «ما مى‏دانيم چگونه سلام بر تو بفرستيم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراين مراد از صلوات نيز همان فرستادن صلوات در تشهد است.(52)

به اين ترتيب مسلمانان مأمورند همان گونه كه به عقيده تمام فرق مسلمين سلام بر پيغمبر را به صورت السلام عليك ايها النبى و رحمة الله در تشهد نماز بگويند مأمورند كه صلوات بر پيغمبر (ص) را نيز در تشهد بگويند.

هر چند در ميان مذاهب چهارگانه اهل سنت در اينجا مختصر اختلافى ديده مى‏شود شافعى‏ها و حنبلى‏ها مى‏گويند صلوات بر پيامبر (ص) در تشهد دوم واجب است در حالى كه مالكى‏ها و حنفى‏ها آن را سنت مى‏دانند(53) ولى طبق روايات فوق بر همه واجب است .

به هر حال كتابهايى كه روايات مربوط به صلوات بر محمد وآل محمد (ص)(به طور مطلق يادر خصوص تشهد نماز) در آن نقل شده بيش از آن است كه در اين مختصر بيان شد، آنچه در بالا آمد، نمونه‏اى از اين روايات و اين كتب است، اين روايات را گروهى ازصحابه مانند ابن عباس، طلحه، ابو سعيد خدرى، ابوهريره، ابو مسعود انصارى، بريده، ابن مسعود، كعب بن عجره ، و شخص على (ع) نقل كرده‏اند .

نكته‏اى كه مايه شگفتى است اين است كه دانشمندان اهل سنت - على رغم اين همه تاكيداتى كه در روايات پيامبر (ص) نسبت به اضافه كردن «آل محمد» وارد شده، هميشه (جز در موارد بسيار نادر) آل محمد را حذف مى‏كنند و مى‏گويند: صلى الله عليه و سلم

و از آن عجيبتر اينكه: در كتب حديث حتى در ابوابى كه روايات فوق در مورد اضافه كردن آل محمد (ص) نقل مى‏شود هنگامى كه نام پيامبر (ص) را در لابلاى همين احاديث ذكر مى‏كنند، مى‏گويند «صلى الله عليه و سلم» (بدون اضافه ال» و مانمى دانيم چه عذرى در پيشگاه پيامبر (ص) در اين مخالفت صريح با دستور آن حضرت دارند؟

مثلا بيهقى در عنوان همين باب مى‏نويسد «باب الصلوة على النبى صلى الله عليه و سلم فى التشهد»و همچنين در بعضى ديگر از منابع معروف حديث .

انتخاب اين عنوان خواه از سوى مؤلفان اين كتب باشد و يا محققان بعد، با توجه به آنچه در ذيل آن آمده بسيار عجيب و متناقض است .

اين بحث را با دو حديث ديگر پايان مى‏دهيم :

- ابن حجر در صواعق چنين نقل مى‏كند كه رسول خدا (ص) فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بريده و ناقص نفرستيد، عرض كردند صلوات بريده و ناقص چيست؟ فرمود: اينكه بگوئيداللهم صل على محمد و امساك كنيد وادامه ندهيد بلكه بگويد :اللهم صل على محمد وال محمد.(54)

اين حديث نشان مى‏دهد كه حتى كلمه على نبايد ميان محمد وآل محمد جدايى يبفكند بايد گفت اللهم صل على محمد وآل محمد.

- سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مى‏كند كه رسول خد (ص) فرمود: من صلى صلاة لم يصل فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل: «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهلبيتم صلوات نفرستد نمازش قبول نيست». (55)

و ظاهرا امام شافعى در آن شعر معروفش ناظر به همين روايت است كه مى‏گويد:

يا اهل بيت رسول الله حبّكم فرض من الله فى القرآن انزله

كفاكم من عظيم القدر انكم من لم يصل عليكم لاصلاه له

«اى اهل بيت رسول الله محبت شما ،از سوى خداوند در قرآن واجب شده است .

در عظمت مقام شما همين بس است كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است.(56) آيا كسانى كه چنين مقامى را دارند كه نامشان در كنارنام پيامبر (ص) در نمازها به عنوان يك فريضه الهى بايد ذكر شود مى‏توان همسنگ ديگران شمرد، و با وجود آنان جايى براى غير آنان در مساله ولايت و امامت و جانشينى پيامبر (ص) باقى مى‏ماند؟ كدام فرد منصف مى‏تواند ديگران را بر آنان با اين همه مقام فضيلت ترجيح دهد؟ آيا اينها همه بطور مستقيم مسئله ولايت و خلافت را روشن نمى‏سازد؟ داورى باشماست .

--------------------------------------------------------------------------------

41- صحيح بخارى، ج 6، ص 151 (طبع دارالجيل بيروت).

42- همان مدرك.

43- صحيح مسلم، ج 1، ص 305، حديث 65 (طبع احياء تراث العربى، بيروت).

44- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

45- همان مدرك.

46- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

47- المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 148.

48- همان مدرك،ص 149.

49- تفسير جامع البيان (طبرى)، ج 22، ص 32 (چاپ دارالمعرفه بيروت).

50- سنن بيهقى، ج 2، ص 146 و 147.

51- همان مدرك، ص 147.

52- سنن بيهقى، ج 2، ص 147.

53- الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 266 (طبع دارالفكر).

54- صواعق، صفحه 144.

55- سمهودى در الاشراف، ص 28 (مطابق نقل احقاق الحق، ج 18، ص 310).

56- در كتاب نفيس الغدير انتساب اين اشعار را به امام شافعى از «شرح المواهب زرقانى» ج 7، ص 7و جمعى ديگر آورده است

خصائل النبی الکرم ص....

 

عبوديت

بندگى و خضوع در مقابل حق، فضيلتى ستودنى است كه قرآن بارها بر اين صفت زيباى محمدى‏ صلى الله عليه و آله اشاره دارد . خداوند متعال پيامبر گرامى‏اش را با وصف بندگى - كه تمام اوصاف والاى حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله را تحت الشعاع قرار داده - ياد مى‏كند و رسول گرامى اسلام نيز به عبوديت ‏خود در پيشگاه حق هميشه افتخار مى‏كرد .

به چند نمونه از آياتى كه حضرت رسول‏ صلى الله عليه وآله را با صفت والاى عبوديت توصيف مى‏كند اشاره مى‏كنيم:

- « وان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله... ‏»( بقره/ 23) ؛ و اگر در آنچه كه به بنده خودمان نازل كرده‏ايم شك داريد، يك سوره همانند آن را بياوريد .

- « ... ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا يوم الفرقان ...» ( انفال/ 41) ؛ اگر به خدا و به آنچه كه بر بنده خود در روز جدايى [حق از باطل] نازل كرده‏ايم ايمان آورده‏ايد ... .

- « تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا» ( فرقان/1) ؛ بزرگوار و پر بركت است آن خداوندى كه قرآن را بر بنده [خاص] خود نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد .

- « فاوحى الى عبده ما اوحى‏»( النجم/10) ؛ [در شب معراج] آنچه را كه وحى كردنى بود به بنده‏اش وحى نمود .

پيامبر گرامى اسلام ‏صلى الله عليه وآله آنچنان شيفته عبادت و بندگى در بارگاه ربوبى بود كه گاهى خود را فراموش مى‏كرد و از خود بي خود مى‏شد، تا اين كه آيه نازل شد: « طه! ما انزلنا عليك القرآن لتشقى‏»؛ طه! ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه اين قدر به زحمت و مشقت‏ بيافتى .

مرحوم فيض كاشانى در ذيل اين آيه مى‏نويسد: پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله آنچنان در عبادت الهى حريص بود كه از كثرت عبادت پاهاى مباركش متورم شده بود، تا اين كه خداوند متعال اين آيه را فرستاد .

امام باقرعليه السلام مى‏فرمايد: روزى يكى از همسران آن حضرت به وى گفت: يا رسول‏الله! چرا به خود اينقدر زحمت مى‏دهى، در حالي كه يك بنده آمرزيده هستى .

پيامبرصلى الله عليه وآله پاسخ داد: «اولا اكون عبدا شكورا (8) ؛ آيا بنده شكرگزارى نباشم .»

خداوند متعال در برخى از آيات براى عبادت و بندگى پيامبر گرامى‏اش چنين رهنمود مى‏دهد: « اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا. و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا» ( اسراء/78 و79 )؛ نماز را از زوال خورشيد (هنگام اذان ظهر) تا نهايت تاريكى شب (نيمه شب) به پاي دار؛ و همچنين قرآن فجر( نماز صبح) را؛ زيرا قرآن فجر مورد شهادت [فرشتگان شب و روز] است . و پاسى از شب را [از خواب برخيز و قرآن و نماز بخوان و] عبادت كن . اين يك عمل نافله براى توست . اميد است كه خداوند متعال تو را به اين وسيله به مقامى محمود ( و در خور ستايش) برانگيزد .»

عدالت‏ خواهى

عدالت ‏خواهى يكى از مهمترين اهداف بعثت پيامبران الهى است . خداوند متعال در سوره حديد مى‏فرمايد: « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط‏ ...»(حديد/ 25) ؛ ما فرستادگان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب آسمانى و ميزان نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند .

همچنين خداوند متعال از زبان پيامبر گرامى اسلام در سوره شورى مى‏فرمايد: « ... وامرت لاعدل بينكم‏ ...»( شورى/15) ؛ من براى اجراى عدالت در ميان شما مامور شده‏ام .

و در آيات متعددى قرآن از عدالت‏ خواهى پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله كه يكى از اهداف بعثت آن حضرت نيز مى‏باشد سخن گفته و مردم را به تبعيت از آن بزرگوار ترغيب و تشويق مى‏كند .

عدالت ‏طلبى در تمام زواياى زندگى انسان نقش دارد و گستره آن به گفتار و رفتار و روابط انسان، معاملات، خانواده، دوستان، فرزندان، همكاران و حتى ساير ملل نيز كشيده مى‏شود . قرآن كريم مى‏فرمايد: « واذا قلتم فاعدلوا» ( انعام/152) ؛ و هنگامى كه سخنى مى‏گوييد، عدالت را رعايت نماييد . پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله آنچنان به اين مسئله حياتى اهميت مى‏داد كه حتى در نگاه كردن به ديگران عدالت را رعايت مى‏نمود . امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: «كان رسول الله يقسم لحظاته بين اصحابه فينظر الى ذا و ينظر الى ذا بالسوية (9) ؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله نگاه خود را در ميان اصحاب به طور مساوى تقسيم مى‏كرد، گاهى به اين و گاهى به آن ديگرى به طور مساوى نگاه مى‏كرد .

پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله در يك منشور جهانى، عدالت‏ خواهى و تساوى حقوق انسان ها را در جوامع اعلام كرد و ملاك احترام به حقوق بشر را معين نمود . آن منادى راستين عدالت و آزادى هنگامى كه مشاهده كرد يكى از اصحاب عرب وى، سلمان فارسى را به خاطر غير عرب بودن تحقير مى‏كند، در كلمات حكيمانه و معروفى فرمود: « ان الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط، لا فضل للعربى على العجمى ولا للاحمر على الاسود الا بالتقوى (10) ؛ همه مردم از زمان حضرت آدم تا به امروز همانند دانه‏هاى شانه [مساوى و برابر] هستند . عرب بر عجم و سرخ بر سياه برترى ندارد مگر به تقوى .

پيامبر اسلام در اجراى قانون عادلانه الهى اهتمام خاصى داشت و اگر كسى از آن حضرت تقاضاى غيرقانونى و غيراصولى مى‏كرد، شديدا ناراحت مى‏شد . هنگامى كه بعضى از همسران آن حضرت بعد از جنگ احزاب در مورد تقسيم غنايم جنگى از آن بزرگوار تقاضاى غيرمعقول و خلاف عادت كردند، آن بزرگوار ناراحت‏ شد و 29 روز تمام از آنان فاصله گرفت . خداوند متعال نيز به اين مناسبت آياتى را بر آن حضرت نازل كرد و خطاب به پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: « يا ايها النبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحيوة الدنيا و زينتها فتعالين امتعكن واسرحكن سراحا جميلا»( احزاب/ 28) ؛ اى پيامبر! به همسرانت ‏بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مى‏خواهيد، بياييد [با هديه‏اى] شما را بهره ‏مند سازم و شما را به طرز نيكويى رها سازم . (11)

و به اين ترتيب پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله حتى به نزديكترين افراد خانواده‏اش نيز اجازه نداد از قانون الهى تخطى كنند و عدالت اجتماعى را در حكومت اسلامى آن حضرت خدشه‏ دار سازند .

 

 

راستى و امانتدارى

امانتدارى و صداقت پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله نه تنها ياران و پيروان آن حضرت را شيفته ايشان نموده بود بلكه دشمنان نيز به اين حقيقت اذعان داشته و صداقت آن بزرگوار را مى‏ستودند . سه سال از بعثت مى‏گذشت كه حضرت رسول ‏صلى الله عليه و آله روزى در كنار كوه «صفا» روى سنگ بلندى قرار گرفت و با صداى رسايى قشرهاى مختلف مردم مكه را به سوى خويش فرا خواند، آنگاه خطاب به مشركين و ساير مردم فرمود: اى مردم! هر گاه من به شما گزارش دهم كه پشت اين كوه دشمنان موضع گرفته‏اند و قصد جان و مال شما را دارند، آيا مرا تصديق مى‏كنيد؟ همگى گفتند: آرى، زيرا ما در طول زندگى از تو دروغى نشنيده‏ايم. (12)

حضرت خديجه نيز هنگامى كه پيشنهاد ازدواج به آن حضرت مى‏داد و شيفتگى خود را به آن وجود گرامى اعلام مى‏نمود با تأكيد بر امانت و صداقت آن بزرگوار، چنين گفت: « انى قد رغبت فيك لقرابتك وسطتك فى قومك و امانتك و حسن خلقك و صدق حديثك (13) ؛ به خاطر خويشاونديت و بزرگواريت در ميان قوم خودت و امانتدارى تو و اخلاق نيك و راستگوئيت، مايلم با تو ازدواج كنم .»

در اين ميان تصريح آيات الهى و تاكيد كلام وحيانى قرآن بر صداقت و راستى و امانتدارى آن حضرت حلاوتى ديگر دارد . برخى از آياتى كه به امانتدارى و راستى پيامبر عظيم الشان اسلام اشاره دارند عبارتند از:

- « قل لا اقول لكم عندى خزائن الله ولا اعلم الغيب ولا اقول لكم انى ملك...‏» ( انعام/50 ) ؛ بگو: من نمى‏گويم خزائن خدا نزد من است و من [جز آن كه خدا به من بياموزد] از غيب آگاه نيستم و به شما نمى‏گويم من فرشته‏ام .»

- « و ما ينطق عن الهوى. ان هو الا وحى يوحى‏» ( النجم/3 و4) ؛ و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد و آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى الهى كه [بر او] نازل مى‏شود نيست .

- « ما كذب الفؤاد ما راى‏» (14) ؛ قلب [ پاك حضرت محمد صلى الله عليه وآله] در آنچه ديد هرگز دروغ نگفت .

حضرت محمد صلى الله عليه و آله در امانتدارى آنچنان شهره بود كه حتى دشمنانش بعد از بعثت آن حضرت، با اين ‏كه نقشه قتلش را طراحى مى‏كردند، همچنان او را با لقب «امين‏» مى‏شناختند و در امانتدارى‏اش لحظه‏اى ترديد نكردند و در شب هجرت امانت هايى نزد آن گرامى داشتند . رسول‏الله ‏صلى الله عليه وآله در غار ثور در عين حالى كه از ترس مشركين مكه مخفى شده بود، به امام على‏عليه السلام سفارش نمود كه يا على! فردا در اجتماعات مردم مكه، صبح و شام با آواى بلند بگو: « من كان له قبل محمد امانة او وديعة فليات فلنؤد اليه امانته (15) ؛ هر كس نزد محمد امانتى دارد بيايد امانتش را بازستاند.

خداوند متعال در مورد ويژگي هاى انسان هاى وارسته و با ايمان مى‏فرمايد: « والذين هم لاماناتهم وعهدهم راعون‏» ( مؤمنون/ 8 ) ؛ و آنان كه به امانت ها و عهد و پيمان هاى خود وفا مى‏كنند .

و پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله اسوه كامل و نمونه بارز انسان هاى وارسته و داراى تمام كمالات ويژه اخلاقى بود .

صداقت و امانتدارى از منظر رسول گرامى اسلام آنچنان مهم بود كه به عنوان معيار براى برترى يارانش محسوب مي گرديد . امام صادق‏عليه السلام در اين مورد فرمودند:«ان علياعليه السلام انما بلغ ما بلغ به عند رسول الله ‏صلى الله عليه و آله بصدق الحديث و اداء الامانة» (16) ؛ يقيناً على‏عليه السلام با راستگويى و امانتدارى به آن درجه و عظمت در نزد پيامبرصلى الله عليه وآله رسيد.

قاطعيت و شهامت

پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله در مورد اجراى حدود الهى و قاطعيت در برابر قانون شكنان اهتمام خاصى داشت. آن حضرت در عين حالي كه به اهل ايمان و مظلومان و ستمديدگان رئوف و مهربان بود، در مقابل كفار و اشرار، با شجاعت و شهامت تمام ايستادگى مى‏نمود. خداوند متعال در اين مورد مى‏فرمايد: « محمد رسول الله والذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم‏»( فتح/ 29) ؛« محمد صلى الله عليه وآله فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربان هستند. » داستان زير نشانگر قاطعيت آن حضرت در مقابل متجاوزان و قانون شكنان است .

گروهى از طايفه بنى ضبه به حضور پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله آمده و ضمن شكايت از بيمارى خود، از آن بزرگوار استمداد كردند. پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: چند روز در مدينه بمانيد تا با مراقبت مسلمانان بهبودى يافته و به منطقه خود برگرديد . آنان گفتند: يا رسول‏الله! اگر ما را در خارج از شهر مدينه اسكان دهيد برايمان بهتر است . پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله ضمن پذيرش تقاضاى آنان به تنى چند از مسلمانان ماموريت داد تا تعدادى از شتران بيت المال را در چراگاههاى اطراف مدينه نگهدارند و از شير آنها افراد بيمار بنى ضبه را پذيرايى و پرستارى كنند و از آنان مراقبت نمايند .

اين افراد با حمايت پيامبر صلى الله عليه وآله در مدت كوتاهى سلامتى خود را باز يافتند، اما به جاى قدردانى از آن حضرت و يارانش - از آنجايى كه باطنى خبيث و دلى مريض داشتند - سه تن از نگهبانان شترها را كشته و به همراه شتران فرار كردند . هنگامى كه اين خبر ناگوار به پيامبر گرامى رسيد، على‏عليه السلام را مامور دستگيرى آنان نمود . اميرمؤمنان على‏عليه السلام اين خطاكاران متجاوز را در نزديكي هاى مرز يمن بازداشت كرده و به حضور پيامبرصلى الله عليه وآله آورد . در اين لحظه پيك وحى نازل شده و احكام آنان را به رسول خدا ابلاغ نموده و فرمود: «انما جزاوا الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض‏...» (مائده/33) ؛ كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمى‏خيزند و در روى زمين اقدام به فساد مى‏كنند اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا دست و پاى آنها به عكس يكديگر بريده شود و يا از سرزمين [خود] تبعيد گردند .»

حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه وآله از ميان اين چهار حكم، قطع دست و پا را انتخاب كرد و دستور داد دست و پاى آنها را بر خلاف يكديگر ( دست راست و پاى چپ يا بالعكس) قطع كنند. (17) .

اصرار بر اجراى قوانين الهى، حياء و ادب، جوانمردى، سرمشق و الگو بودن براى انسان هاى سعادت‏جو و حقيقت طلب، امى بودن، تواضع، گذشت، ساده زيستى، سخاوت و نيكى به ديگران، كرامت نفس و بشير و نذير بودن، از جمله ساير صفات ستوده حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه وآله است كه در آيات الهى به آنها اشاره شده است .

 

در حديث ديگران

اين مقال را با نقل ابياتى از سروده معروف شبلى شميل از دانشمندان برجسته جهان مسيحيت، كه در ستايش عظمت‏ حضرت رسول‏ صلى الله عليه وآله سروده است ‏به پايان مى‏بريم:

انى و ان اك قد كفرت بدينه

هل اكفرن بمحكم الآيات

« من گرچه مسلمان نيستم اما آيا مى‏توانم به آيات محكم قرآن كفر ورزم؟!»

او ما حوت فى ناصح الالفاظ من

حكم روادع للهوى وعظات

« يا به پندها و اندرزهايى كه در آن آيات آمده است و همه بازدارنده نفس از هوا و هوس، و در لباس شكوهمندترين واژه‏ها مى‏باشند منكر شوم؟!»

و شرايع لو انهم عقلوا بها

ما قيد العمران بالعادات

« يا به قوانينى كه اگر مردمان آنها را درك مى‏كردند براى تحقق بخشيدن به عمران [و تمدن جهان]، همه آيين ها و سنت ها را جز تعاليم اسلام كنار مى‏گذاشتند، مى‏توانم بى‏تفاوت باشم؟!»

نعم المدبر والحكيم وانه

رب الفصاحة مصطفى الكلمات

«[محمد] بهترين تدبير كننده و بهترين حكيم بود. او خداى فصاحت و [گوينده] گزيده ‏ترين سخنان است.»

رجل الحجا رجل السياسة والدها

بطل حليف النصر والغارات

«[محمد] يگانه مرد خردورزى، كشوردارى و هوشمندى بود و قهرمان هم پيمان با پيروزى بر سپاه كفر است.»

ببلاغة القرآن قد غلب النهى

و بسيفه انحى على الهامات

«[محمد] با بلاغت قرآن، بر همه خردها و انديشه‏ها چيره گشت و سرها [ى دشمنان ارزش هاى انسانى] را زير سايه شمشير گرفت .»

من دونه الابطال من كل الورى

من غائب او حاضر او آت (18)

« قهرمانان تاريخ بشر چه گذشتگان، چه آنان كه اكنون حاضرند و چه آيندگان، [همه و همه] در پايه‏اى فروتر و پايين‏تر از مرتبت او جاى دارند.»

پى‏نوشت‏ها:

- بخشى از مسمط مسدس شيواى اديب الممالك فراهانى در مولود مسعود پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله .

- مكارم الاخلاق، ص ‏8/ فتح البارى، ج ‏6، ص‏419 .

- الكافى، ج‏2، ص‏252 .

- كشف الغمه، ج‏2، ص‏537 .

- مقدمه‏اى بر جهان بينى اسلامى، ج ‏3، ص‏137 .

- السيرة النبويه، ابن هشام، ج ‏1، ص‏284 .

7- نهج البلاغه، خطبه 190 .

- تفسير صافى، ج‏3، ص‏299 .      

- بحارالانوار، ج‏16، ص‏260/ الكافى، ج‏2، ص‏671 .

0- مستدرك الوسائل، ج‏12، ص‏89 .

1- تفسير صافى، ذيل همين آيه .

2- فروغ ابديت، ج‏1، ص‏263 .

3- السيرة النبويه، ابن هشام، ج‏1، ص‏200 و 201 .

4- همان/11 .

5- بحارالانوار، ج‏19، ص‏62 .

6- الكافى، كتاب الايمان والكفر، باب الصدق و اداء الامانة، حديث 5 .

7- الكافى، ج‏7، ص‏245 .

8- ادبيات و تعهد در اسلام، صص251 و 252 .

احادیث الامام موسی الکاظم ...

 

احادیث الامام موسی الکاظم ... 

1- قالَ الإمام موسى بن جعفر الكاظم (علیه السلام) :
وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ فى أرْبَع: أَوَّلُها أنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ، وَالثّانِیَهُ أنْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِكَ، وَالثّالِثَهُ أنْ تَعْرِفَ ما أرادَ مِنْكَ، وَالرّبِعَهُ أنْ تَعْرِفَ ما یُخْرِجُكَ عَنْ دینِكَ.([1])
حضرت امام موسی كاظم (علیه السلام) فرمود: تمام علم مردم را در چهار مورد شناسائى كرده ام
:
اوّلین آن ها این كه پروردگار و آفریدگار خود را بشناسى و نسبت به او شناخت پیدا كنى
.
دوّم، این كه بفهمى كه از براى وجود تو و نیز براى بقاء حیات تو چه كارها و تلاش هائى صورت گرفته است
.
سوّم، بدانى كه براى چه آفریده شده اى و منظور چه بوده است
.
چهارم،
معرفت پیدا كنى به آن چیزهائى كه سبب مى شود از دین و اعتقادات خود منحرف شوى (یعنى راه خوشبختى و بدبختى خود را بشناسى و در جامعه چشم و گوش بسته حركت نكنى).

 

2- قالَ(علیه السلام) : ما مِنْ بَلاء یَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن فَیُلْهِمُهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الدُّعاءَ إِلاّ كانَ كَشْفُ ذلِكَ الْبَلاءِ وَشیكاً، وَ ما مِنْ بَلاء یَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن فَیُمْسِكُ عَنِ الدُّعاءِ إلاّ كانَ ذلِكَ الْبَلاءُ طَویلاً، فَإذا نَزَلَ الْبَلاءُ فَعَلَیْكُمْ بِالدُّعاءِ وَ التَّضَرُّعِ إلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.([2])
فرمود: نیست بلائى كه بر مؤمن وارد شود مگر آن كه به وسبله دعا سریع بر طرف مى گردد; و چنانچه دعا نكند طولانى خواهد، پس هنگامى مصیتى و بلائى وارد شد، به درگاه خداوند دعا و تضرّع كنید.

 

3- قالَ(علیه السلام) : لَیْسَ مِنْ دَواء إلاّ وَ هُوَ یُهَیِّجُ داءً، وَ لَیْسَ شَیْءٌ فِی الْبَدَنِ أنْفَعَ مِنْ إمْسَاكِ الْیَدِ إلاّ عَمّا یَحْتاجُ إلَیْهِ.([3])
فرمود: هیچ داروئى نیست مگر آن كه در اثر عوارض جنبى آن دردى دیگر را تهییج و تحریك مى نماید; و هیچ درمانى بهتر و سود مندتر از امساك و خوددارى نیست مگر در حال نیاز و ضرورت.

 

4- قالَ(علیه السلام): رَحِمَ اللهُ عَبْداً تَفَقَّهَ، عَرَفَ النّاسَ وَلایَعْرِفُونَهُ.([4])
فرمود: خداوند متعال رحمت كند بنده اى را كه در مسائل دینى تفقه و تحقیق نماید (فقیه و عالم باشد) و نسبت به مردم شناخت پیدا كند، گرچه مردم او را نشناسند و قدر و منزلت او را ندانند.

 

5- قالَ (علیه السلام) : إنَّ أهْلَ الاْرْضِ مَرْحُومُونَ ما یَخافُونَ، وَ أدُّوا الاْمانَهَ، وَ عَمِلُوا بِالْحَقِّ.([5])
فرمود: اهل زمین مورد رحمت - و بركت الهى - هستند، مادامى كه خوف و ترس - از گناه و معصیت داشته باشند -، اداى امانت نمایند و حقّ را دریابند و مورد عمل قرار دهند.

 

6- قالَ (علیه السلام) : بِئْسَ الْعَبْدُ یَكُونُ ذاوَجْهَیْنِ وَ ذالِسانَیْنِ.([6])
فرمود: بد شخصى است آن كه داراى دو چهره و دو زبان مى باشد، - كه در پیش رو چیزى گوید و پشت سر چیز دیگر -.

 

7- قال (علیه السلام) : مَنِ اسْتَشارَ لَمْ یَعْدِمْ عِنْدَ الصَّوابِ مادِحاً، وَ عِنْدَالْخَطإ عاذِراً.([7])
فرمود: كسى كه در امور زندگى خود ـ با اهل معرفت ـ مشورت كند، چنانچه درست و صحیح عمل كرده باشد مورد تعریف و تمجید قرار مى گیرد و اگر خطا و اشتباه كند عذرش پذیرفته است.

 

8- قالَ (علیه السلام) : مَنْ لَمْ یَكُنْ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ تَمَكَّنَ مِنْهُ عَدُوُّهُ ـ یعنی الشّیطان ـ.([8])
فرمود: هر كسى عقل و تدبیرش را مورد استفاده قرار ندهد، دشمنش - یعنى; شیاطین إنسى و جنّى و نیز هواهاى نفسانى - به راحتى او را مى فریبند و منحرف مى شود.

 

9- قالَ (علیه السلام): ما قُسِّمَ بَیْنَ الْعِبادِ أفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ، نَوْمُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ سَهَرِالْجاهِلِ.([9])
فرمود: چیزى با فضیلت تر و بهتر از عقل، بین بندگان توزیع نشده است، (تا جائى كه) خواب عاقل - هوشمند - افضل و بهتر از شب زنده دارى جاهل بى خرد است.

 

10- قالَ (علیه السلام) : لا تَدْخُلُوا الْحَمّامَ عَلَى الرّیقِ، وَ لا تَدْخُلُوهُ حَتّى تُطْعِمُوا شَیْئاً.([10])
فرمود: بعد از صبحانه، بدون فاصله حمّام نروید; همچنین سعى شود با معده خالى داخل حمام نروید، بلكه حتّى الامكان قبل از رفتن به حمّام قدرى غذا بخورید.

 

11- قالَ (علیه السلام) : اِیّاكَ وَ الْمِزاحَ، فَاِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ ایمانِكَ، وَ یَسْتَخِفُّ مُرُوَّتَكَ.([11])
فرمود: بر حذر باش از شوخى و مزاح ـ بى جا ـ چون كه نور ایمان را از بین مى برد و جوانمردى و آبرو را سبك و بى اهمیّت مى گرداند.

 

12- قالَ (علیه السلام) : اللَّحْمُ یُنْبِتُ اللَّحْمَ، وَالسَّمَكُ یُذیبُ الْجَسَدَ.([12])
فرمود: خوردن گوشت، موجب روئیدن گوشت در بدن و فربهى آن مى گردد; ولى خوردن ماهى، گوشت بدن را آب و جسم را لاغر مى گرداند
.

 

13- قالَ (علیه السلام) : مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَكى عَمَلُهُ، وَ مَنْ حَسُنَتْ نیَّتُهُ زیدَ فى رِزْقِهِ، وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِإخْوانِهِ وَ أهْلِهِ مُدَّ فى عُمْرِهِ.([13])
فرمود: هر كه زبانش صادق باشد اعمالش تزكیه است، هر كه فكر و نیّتش نیك باشد در روزیش توسعه خواهد بود، هر كه به دوستان و آشنایانش نیكى و احسان كند، عمرش طولانى خواهد شد.

 

14- قالَ (علیه السلام) : اِذا ماتَ الْمُؤْمِنُ بَكَتْ عَلَیْهِ الْمَلائِكَهُ وَ بُقاعُ الاَْرضِ.([14])
فرمود: زمانى كه مؤمن بمیرد، ملائكه و ممتازترین قسمتهای زمین براى او گریه مى كنند.

 

15- قالَ (علیه السلام) : الْمُؤْمِنُ بِعَرْضِ كُلِّ خَیْر، لَوْ قُطِّعَ أنْمِلَهً أنْمِلَهً كانَ خَیْراً لَهُ، وَ لَوْ وَلّى شَرْقَها وَ غَرْبَها كانَ خَیْراً لَهُ.([15])
فرمود: مؤمن (همیشه، در همه حالات) در معرض خیر و سعادت خواهد بود، چنانچه (در سختى قرار گیرد و) بندهاى بدنش قطعه قطعه گردد برایش خیر و خوشبختى است; و اگر هم تمام شرق و غرب دنیا در اختیارش قرار گیرد، نیز برایش خیر و سعادت است.

 

16- قالَ(علیه السلام): مَنْ اَرادَ أنْ یَكُونَ أقْوىَ النّاسِ فَلْیَتَوَكَّلْ علَى اللّهِ.([16])
فرمود: هركس بخواهد (در هر جهتى) قوى ترینِ مردم باشد باید توكّل در همه امور، بر خداوند سبحان نماید.

 

17- قالَ (علیه السلام) : أداءُ الاْمانَهِ وَ الصِّدقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَهُ وَ الْكِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.([17])
فرمود: امانت دارى و راست گوئى، هر دو موجب توسعه روزى مى شوند; ولیكن خیانت در امانت و دروغ گوئى موجب فلاكت و بیچارگى و سبب تیرگى دل مى باشد.

 

18- قالَ (علیه السلام) : أبْلِغْ خَیْراً وَ قُلْ خَیْراً وَ لا تَكُنْ إمَّعَه.([18])
فرمود: نسبت به هم نوع خود خیر و نیكى داشته باش، و سخن خوب و مفید بگو، و خود را تابع بى تفاوت و بى مسئولیّت قرار مده.

 

19- قالَ (علیه السلام) : تَفَقَّهُوا فى دینَ اللهِ، فَاِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَهِ، وَ تَمامُ الْعِبادَهِ، وَ السَّبَبُ اِلَى الْمَنازِلِ الرَفیعَهِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَهِ فِى الدّینِ وَ الدّنیا.([19])
فرمود: مسائل و احكام اعتقادى و عملى دین را فرا گیرید، چون كه شناخت احكام و معرفت نسبت به دستورات خداوند، كلید بینائى و بینش و اندیشه مى باشد و موجب تمامیّت كمال عبادات و اعمال مى گردد; و راه به سوى مقامات و منازل بلندمرتبه دنیا و آخرت است.

 

20- قالَ (علیه السلام) : فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى العابِدِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْكَواكِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.
وَ قالَ (علیه السلام) : عَظِّمِ العالِمَ لِعِلْمِهِ وَدَعْ مُنازَعَتَهُ، وَ صَغِّرِالْجاهِلَ لِجَهْلِهِ وَلاتَطْرُدْهُ وَلكِنْ قَرِّبْهُ وَ عَلِّمْهُ. ([20])
فرمود: ارزش و فضیلت فقیه بر عابد همانند فضیلت خورشید بر ستاره ها است; و كسى كه در امور دین فقیه و عارف نباشد، خداوند نسبت به اعمال او راضى نخواهد بود
.
و
نیز فرمود: عالم را به جهت عملش تعظیم و احترام كن و با او منازعه منما، و اعتنائى به جاهل مكن ولى طردش هم نگردان، بلكه او را جذب نما و آنچه نمى داند تعلیمش بده.

 

21- قالَ (علیه السلام) : دَخَلْتُ إلَیْهِ، فَقالَ: لا تَسْتَغْنی شیعَتُنا عَنْ أرْبَع: خُمْرَه یُصَلِّی عَلَیْها، وَ خاتَم یَتَخَتَّمُ بِهِ، وَ سِواك یَسْتاكُ بِهِ، وَ سُبْحَه مِنْ طینِ قَبْرِ أبی عَبْدِ اللّهِ ع فیها ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّهً، مَتى قَلَّبَهَا ذاكِراً لِلّهِ كُتِبَ لَهُ بِكُلِّ حَبَّه أرْبَعُونَ حَسَنَهً، وَ إذا قَلَّبَها ساهِیاً یَعْبَثُ بِها كُتِبَ لَهُ عِشْرُونَ حَسَنَهً.([21])
فرمود: شیعیان و دوستان ما (در هر حال و در هر كجاكه باشند) از چهار چیز نباید بى نیاز باشند
:
جانمازى
كه بر آن نماز بخوانند، انگشترى كه در دست نمایند، مسواكى كه دندانهاى خود را به وسیله آن مسواك كنند; و تسبیحى از تُربت امام حسین (علیه السلام) كه داراى 34 دانه باشد و به وسیله آن ذِكر گوید، كه خداوند متعال در مقابل هر دانه آن چهل حَسَنِه در نامه اعمالش ثبت مى نماید; و چنانچه آن را دست گیرد بدون آن كه ذِكرى و دعائى بخواند 20 حسنه به او داده مى شود.

 

22- قالَ (علیه السلام) : صَلوهُ النّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللهِ لِكُلِّ مُؤمِن.([1])
فرمود: انجام نمازهاى مستحبّى، هر مؤمنى را به خداوند متعال نزدیك مى نماید.

 

23- قالَ (علیه السلام) : مَثَلُ الدّنیا مَثَلُ الْحَیَّهِ، مَسُّها لَیِّنٌ وَ فى جَوْفِهَا السَّمُّ الْقاتِلِ، یَحْذَرُهَاالرِّجالُ ذَوِى الْعُقُولِ وَ یَهْوى اِلَیْهَاالصِّبْیانُ بِأیْدیهِمْ.([2])
فرمود: مَثَل دنیا همانند مار است كه پوست ظاهر آن نرم و لطیف و خوشرنگ، ولى در درون آن سمّ كشنده اى است كه مردان عاقل و هشیار از آن گریزانند و بچّه صفتان و بولهوسان به آن عشق می ورزند.

 

24- قالَ (علیه السلام) : مَثَلُ الدُّنیا مَثَلُ ماءِالْبَحْرِ كُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعطْشانُ اِزْدادَ عَطَشاً حَتّى یَقْتُلُهُ.([3])
فرمود: مَثَل دنیا (و اموال و زیورآلات و تجمّلات آن) همانند آب دریا است كه انسانِ تشنه، هر چه از آن بیاشامد بیشتر تشنه مى شود و آنقدر میل مى كند تا هلاك شود.

 

25- قالَ (علیه السلام) : لَیْسَ الْقَبْلَهُ عَلَى الْفَمِ اِلاّ لِلزَّوْجَهِ وَ الْوَلَدِ الصَّغیرِ.([4])
فرمود: بوسیدن لب ها و دهان ـ براى یكدیگر در هر حالتى ـ صحیح نیست مگر براى همسر و یا فرزند كوچك.

 

26- قالَ (علیه السلام) : مَنْ نَظَرَ بِرَأیْهِ هَلَكَ، وَ مَنْ تَرَكَ أهْلَ بَیْتِ نَبیِّهِ ضَلَّ، وَ مَنْ تَرَكَ كِتابَ اللهِ وَ قَوْلَ نَبیِّهِ كَفَرَ.([5])
فرمود: هركس به رأى و سلیقه خود اهمیّت دهد و در مسائل دین به آن عمل كند هلاك مى شود، و هركس اهل بیت پیغمبر صلّى الله علیه وآله وسلّم را رها كند گمراه مى گردد، و هركس قرآن و سنّت رسول خدا را ترك كند كافر مى باشد.

 

27- قالَ (علیه السلام) : إنَّ اللهَ لَیُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوّامَ، إنَّ اللهَ لَیُبْغِضُ الْعَبْدَ الْفارِغَ.([6])
فرمود: همانا خداوند دشمن دارد آن بنده اى را كه زیاد بخوابد، و دشمن دارد آن بنده اى را كه بیكار باشد.

 

28- قالَ (علیه السلام) : التَّواضُعُ: أنْ تُعْطِیَ النّاسَ ما تُحِبُّ أنْ تُعْطاهُ.([7])
فرمود: تواضع و فروتنى آن است كه آن چه دوست دارى، دیگران درباره تو انجام دهند، تو هم همان را درباره دیگران انجام دهى.

 

29- قالَ (علیه السلام) : یُسْتَحَبُّ غَرامَهُ الْغُلامِ فى صِغَرِهِ لِیَكُونَ حَلیماً فى كِبَرِهِ وَ یَنْبَغى لِلرَّجُلِ أنْ یُوَسِّعَ عَلى عَیالِهِ لِئَلاّ یَتَمَنَّوْا مَوْتَهَ.([8])
فرمود: بهتر است پسر را در دوران كودكى به كارهاى مختلف و سخت، وادار نمائى تا در بزرگى حلیم و بردبار باشد; و بهتر است مرد نسبت به اهل منزل خود دست و دل باز باشد و در حدّ توان رفع نیاز كند تا آرزوى مرگش را ننمایند.

 

30- قالَ (علیه السلام) : لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ یَوْم، فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً إسْتَزادَ اللهَ، وَ إنْ عَمِلَ سَیِّئاً إسْتَغْفَرَاللهَ وَ تابَ اِلَیْهِ.([9])
فرمود: از شیعیان و دوستان ما نیست، كسى كه هر روز محاسبه نَفْس و بررسى اعمال خود را نداشته باشد، كه اگر چنانچه اعمال و نیّاتش خوب بوده، سعى كند بر آن ها بیفزاید و اگر زشت و ناپسند بوده است، از خداوند طلب مغفرت و آمرزش كند و جبران نماید.

 

31- قالَ (علیه السلام) : ما مِنْ بَلاء یَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن، فَیُلْهِمُهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الدُّعاءَ، إلاّ كانَ كَشْفُ ذلِكَ الْبَلاءِ وَشیكاً، وَ ما مِنْ بَلاء یَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن فَیُمْسِكُ عَنِ الدُّعاءِ إلاّ كانَ ذلِكَ الْبَلاءُ طَویلاً، فَإذا نَزَلَ الْبَلاءُ فَعَلَیْكُمْ بِالدُّعاءِ، وَ التَّضَرُّعِ إلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.([10])
فرمود: بلائ و گرفتارى بر مؤمنى وارد نمى شود مگر آن كه خداوند جلّ و على بر او الهام مى فرستد كه به درگاه بارى تعالى دعا نماید; و آن بلا سریع بر طرف خواهد شد
.
و چنانچه از دعا خود دارى نماید، آن بلا و گرفتارى طولانى گردد
.
پس هر گاه فتنه و بلائى بر شما وارد شود، به درگاه خداوند مهربان دعا و زارى نمائید
.

 

32- قالَ (علیه السلام) : ما فِى الْمیزانِ شَیْیءٌ أثْقَلُ مِنَ الصَّلاهِ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمّد.([11])
فرمود: در میزان الهى نیست عمل و چیزى، سنگین تر از ذكر صلوات بر محمّد و اهل بیتش (صلوات الله علیهم اجمعین).

 

33- قالَ (علیه السلام) : قَلیلُ الْعَمَلِ مِنَ الْعاقِلِ مَقْبُونٌ مُضاعَفٌ وَ كَثیرُالْعَمَلِ مِنْ أهْلِ الْهَوى وَالْجَهْلِ مَرْدُودٌ.([12])
فرمود: اعمال شخص عاقل مقبول است و چند برابر أجر خواهد داشت گرچه قلیل باشد، ولى شخص نادان و هوسران گرچه زیادكار و خدمت و عبادت كند پذیرفته نخواهد بود.

 

34- قالَ (علیه السلام) : وَشَعْرُ الْجَسَدِ إذا طالَ قَطَعَ ماءَ الصُّلْبِ، وَأرْخىَ الْمَفاصِلَ، وَ وَرِثَ الضَّعْفَ وَالسِلَّ، وَ إنَّ النُّورَهَ تَزیدُ فِى ماءِالصُّلْبِ، وَ تُقَّوِى الْبَدَنَ، وَتَزیدُ فى شَخْمِ الْكُلْیَتَیْنِ، وَ تَسْمِنُ الْبَدَنَ.([13])
فرمود: موهاى بدن ـ زیر بغل و اطراف عورت ـ چنانچه بلند شود سبب قطع و كمبود آب كمر، سستى مفاصل استخوان و ضعف سینه و گلو خواهد شد، استعمال نوره سبب تقویت تمامى آن ها مى باشد.

 

35- قالَ (علیه السلام) : ثَلاثَهٌ یَجْلُونَ الْبَصَرَ: النَّظَرُ إلَى الخُضْرَهِ، وَ النَّظَرُ إلَى الْماءِالْجارى، وَ النَّظَرُ إلَى الْوَجْهِ الْحَسَنِ.([14])
فرمود: سه چیز بر نورانیّت چشم مى افزاید: نگاه بر سبزه، نگاه بر آب جارى و نگاه به صورت زیبا.

 

36- قالَ (علیه السلام) : إنَّ الاْرْضَ لا تَخُلُو مِنْ حُجَّه، وَ أنَا وَ اللهِ ذلِكَ الْحُجَّهُ.([15])
فرمود: همانا زمین در هیچ موقعیّتى خالى از حجّت خدا نیست و به خدا سوگند كه من خلیفه و حجّت خداوند هستم.

 

37- قالَ (علیه السلام) : ألْمُؤْمِنُ مِثْلُ كَفَّتَىِ الْمیزانِ كُلَّما زیدَ فى ایمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.([16])
فرمود: مؤمن همانند دو كفّه ترازو است، كه هر چه ایمانش افزوده شود بلاها و آزمایشاتش بیشتر مى گردد.

 

38- قالَ (علیه السلام) : إنَّما أمِرْتُمْ أنْ تَسْئَلُوا، وَ لَیْسَ عَلَیْنَا الْجَوابُ، إنَّما ذلِكَ إلَیْنا.([17])
فرمود: شماها مأمور شده اید كه ـ از ما اهل بیت رسول الله ـ سؤال كنید، ولیكن جواب و پاسخ آن ها بر ما واجب نیست بلكه اگر مصلحت بود پاسخ مى دهیم وگرنه ساكت مى باشیم.

 

39- قالَ (علیه السلام) : ما ذِئْبانِ ضارِبانِ فى غَنَم قَدْ غابَ عَنْهُ رُعاؤُها، بِأضَرَّ فى دینِ مُسْلِم مِنْ حُبِّ الرِّیاسَهِ.([18])
فرمود: خطر و ضرر علاقه به ریاست براى مسلمان بیش از دو گرگ درّنده اى است، به گله گوسفندى كه چوپان ندارند حمله كنند.

 

40- قالَ (علیه السلام) : الإیمانُ فَوْقَ الاْسْلامِ بِدَرَجَه، وَالتَّقْوى فَوْقَ الإیمانِ بِدَرَجَه، وَ الْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَه، وَ ما قُسِّمَ فِى النّاسِ شَیْیءٌ أقَلُّ مِنَ الْیَقینِ.([19] )
فرمود: ایمان، یك درجه از اسلام بالاتر است; تقوى نیز، یك درجه از ایمان بالاتر; یقین، یك درجه از تقوى بالاتر و برتر مى باشد و درجه اى كمتر از مرحله یقین در بین مردم ثمره بخش نخواهد بود.

 

 

منابع روایات:

[1] - كافى: ج 1، ص 50، ح 11، أعیان الشیعه: ج 2، ص 9، نزهه النّاظر: ص 121، ح 1. [2] - اصول كافی: ج 2، ص 471، ح 2. وسائل الشّیعه: ج 7، ص 44، ح 8674. [3] - كافی: ج 8، ص 273، ح 409. وسائل الشّیعه: ج 2، ص 408، ح 2490. بحار: ج 59، ص 68، ح 18. [4] - نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر حلوانى: ص 122، ح 2. [5] - تهذیب الأحكام: ج 6، ص 350، ح 991، وافى: ج 4، ص 433، ح 2273. [6] - تحف العقول: ص 291، بحارالأنوار: ج 1، ص 150، ضمن ح 30. [7] - نزهه الناظر و تنبیه الخاطر: ص 123، ح 13، بحارالأنوار: ج 75، ص 140، ح 37. [8] - نزهه الناظر و تنبیه الخاطر: ص 124، ح 15. [9] - تحف العقول: ص 213، بحارالأنوار: ج 1، ص 154، ضمن ح 30، و ج 75، ص 312، ضمن ح 1. [10] - وسائل الشّیعه: ج 2، ص 52، ح 1454. [11] - وسائل الشّیعه: ج 12، ص 118، ح 15812. [12] - وسائل الشیعه: ج 25، ص 78، ح 21240. [13]- تحف العقول: ص 388، س 17، بحارالأنوار: ج 75، ص 303، ضمن حدیث 25. [14] - اصول كافى: ج 1، ص 38، بحارالأنوار: ج 82، ص 177، ح 18. [15] - كتاب التمحیص: ص 55، ح 109، بحار الأنوار: ج 64، ح ص 242، ح 79. [16] - بحارالأنوار: ج 75، ص 327، ضمن ح 4. [17] - تحف العقول: ص 297، بحارالأنوار: ج 75، ص 327، ضمن ح 4. [18] - تحف العقول: ص 304، بحارالأنوار: ج 2، ص 21، ح 62، و ج 75، ص 325، ح 2. [19] - تحف العقول: ص 302، بحارالأنوار: ج 10، ص 247، ح 13. [20] - تحف العقول: ص 303 و ص 209. [21] - تهذیب الأحكام: 6/75، ح 147، بحار الأنوار: 101/132، ح 61.[1] - وسائل الشیعه: ح 4 ص 73، ح 4547. [2] - تحف العقول: ص 292، بحارالأنوار: ج 1، ص 152، ضمن ح 30. [3] - تحف العقول: ص 292، بحارالأنوار: ج 1، ص 152، ضمن ح 30. [4] - تحف العقول: ص 302، بحارالأنوار: ج 10، ص 246، ح 12. [5] - اصول كافى: ج 1 ص 72 ح 10. [6] - وسائل الشّیعه ج 17 ص 58 ح 4. [7] - وسائل الشّیعه: ج 15، ص 273، ح 20497. [8] - وسائل الشّیعه: ج 21، ص 479، ح 27805. [9] - وسائل الشّیعه: ج 16، ص 95، ح 21074. [10] - الكافی: ج 2، ص 471، ح 2، وسائل الشّیعه: ج 7، ص 44،ح 8674. [11] - أصول كافى: ج 2، ص 494، ح 15. [12] - تحف العقول: ص 286، بحارالأنوار: ج 70، ص 111، ح 14. [13] - وسائل الشّیعه: ج 2، ص 65، ح 1499. [14] - وسائل الشّیعه: ج 5، ص 340، ح 3، محاسن برقى: ص 622، ح 69. [15] - كافى ج 1 ص 179 ح 9. [16] - تحف العقول: ص 301، بحارالأنوار: ج 78، ص 320، ضمن ح 3. [17] - مستدرك الوسائل: ج 17، ص 278، ح 35. [18] - وسائل الشّیعه: ج 15، ص 350، ح 1، مستدرك: ج 11، ص 381، ح 1. [19] - وافى: ج 4، ص 145، ح 1، بحارالأنوار: ج 67، ص 136، ح 2.

امام هفتم شیعیان...

 
امام هفتم شیعیان...
 
 
 
امام هفتم شیعیان به صالح، صابر، امین و کاظم ملقب بوده و عبد صالح شناخته مى‏شد. از این رو او را «کاظم‏» مى‏خواندند که خشم خود را فرو مى‏برد و بر گرفتارى‏ها شکیبایى مى‏ورزید. در روزگار امام موسی کاظم(ع) عباسیان و دشمنان اهل بیت(ع) تا آنجا که در توان داشتند بر علویان سخت مى‏گرفتند تا جایى که شیعیان تن به آوارگى در دادند و عده‏اى نیز به جرم علوى بودن کشته شدند.
امام کاظم جانب احتیاط را مى‏گرفت و تنها کسانى را که شایستگى تبلیغ امامت او را داشتند، به این امر مهم مى‏گمارد. آن گونه که از تاریخ برمى‏آید، او در تمام ایام حیات خود، از گزند عباسیان دورى مى‏جست و حتى به شیعیان اجازه نمى‏داد آن گونه که در زمان حیات پدر ارجمندش معمول بود، با وى دیدار کنند.
راویان روایات منقول از آن حضرت را کمتر با نام مبارکش ذکر مى‏کردند، بلکه به کنیه و اشاره اکتفا مى‏کردند. آنان چنین نقل روایت مى‏کردند: از ابو ابراهیم، ابوالحسن، عبد صالح، عالم، سید و رجل شنیدیم ... این امر نشان‌دهنده تحت نظر بودن آن حضرت است. آن حضرت نیز براى حفظ جان یاران، از آنان مى‏خواست که در امور دینى و عبادى تقیه کنند تا مبادا مورد تعرض و انتقام حاکمان جور قرار گیرند.
آنچه از تاریخ برمى‏آید این است که امام کاظم(ع) در 10 سال اول امامت ‏خود، که با منصور معاصر بود، با او دیدارى نداشته و حتى منصور برخلاف محمد المهدى و هارون - فرزند و نوه‏اش - او را به بغداد فرا نخواند و نیز به بند نکشید. این در حالى است که منصور، از آن دو، خبیث‏تر بود و این از رفتار او با امام صادق(ع) و آل على آشکار مى‏شود.
زمانى که خبر شهادت امام صادق(ع) به منصور رسید، او طى نامه‏اى از محمد بن سلیمان، عامل خود در مدینه، خواست تا وصى امام صادق(ع) را بکشد. محمد در پاسخ نوشت: جعفر بن محمد 5 تن را به عنوان وصى معرفى کرده است که یکى از آنان شخص منصور است و منصور ناکام ماند.
 
 
نقش امام موسی کاظم(ع) در سیاسی کردن شیعه
 
امام کاظم (ع) بارها در روزگار مهدى و هادى به بغداد احضار شد و به بند و زندان درآمد و آزاد مى‏شد، اما روزگارى را که آن حضرت در دوران هارون به سر برد سخت‏ترین دوران حیات او بود. هارون در آغاز خلافتش بارها امام را به بغداد فراخواند و او را به زندان افکند و پس از مدتى او را آزاد ساخته و چنین وانمود مى‏کرد که او را محترم و گرامى مى‏دارد.
با همه تنگناهایى که براى امام به وجود آمده بود، شهرت او جهان‏گیر شد و دانشمندان به سوى او روانه شدند و آنان که تا دیروز از وى رو گردان بودند، به امامت او معترف شدند و شیعیان از همه جا خمس و زکات خود را براى او مى‏آوردند و تمامى این امور از دید ماموران هارون پنهان نبود.
در عصر امام کاظم (ع) که دوران بسیار سختی برای شیعیان بود، حرکتهای اعتراض‌آمیز متعددی از ناحیه شیعیان و علویان نسبت به خلفای عباسی صورت گرفت که از مهمترین آنها قیام حسین بن علی، شهید فَخّ ـ در زمان حکومت هادی عباسی ـ و نیز جنبش یحیی و ادریس فرزندان عبدالله بود که در زمان هارون رخ داد. در واقع مهمترین رقیب عباسیان، علویان بودند و طبیعی بود که حکومت آنان را سخت تحت نظارت آنها بگیرد.
امام کاظم(ع) را می توان از نظر مکتب وارث زحمات جد و پدر بزرگوارشان امام باقر و امام جعفرصادق(ع) و دانست، چرا که زحمات این دو امام بزرگوار در تدوین و عرضه تشیع در قالب مکتب شیعه به ثمر رسیده بود و امام موسی کاظم(ع) در حقیقت این مکتب تدوین شده را به ارث برده بود. ایشان در نشر تشیع که جنبه سیاسی پیدا می‌کرد موفق شدند نمایندگانی را به اقصی نقاط عالم اسلام ارسال کنند و شیعه را در نقاط مختلف از جمله خراسان، ری، قم، یمن و... تبلیغ کنند. 
از زمان امام کاظم(ع) به بعد ائمه اطهار(ع) بر خلاف ائمه دوران قبل وارد عرصه سیاست می‌شوند و به مردم نسبت به فساد دستگاه خلافت هشدار می‌دهند و تلاش می کردند با نفوذ دادن برخی از افراد برجسته در دستگاه خلافت بتوانند ضمن جلوگیری از برخی اشکالات و ضربات به اسلام، زمینه‌ نشر فرهنگ اصیل اسلام که همان مکتب شیعه است را فراهم کنند.
 
 
 
نقش خلفای عباسی در ایجاد فرق چهارگانه فقهی

بعد از امام موسی کاظم (ع) موج شدید محافظت از امامان در میان خلفای عباسی شکل گرفت، به گونه ای که امام علی بن موسی الرضا(ع) را به بهانه دادن خلافت و ولیعهدی به ایران آورده و آن حضرت را به گونه‌ای با محذورات مواجه می‌کنند تا حضرت نتواند ارتباطات رایج را با پیروان خود ادامه دهد و همین طور امام جواد(ع) را در کاخی به نوعی محصور می کنند تا مردم در حالیکه به امامت و حقانیت شیعه پی‌برده‌اند ارتباطی با این بزرگوران نداشته باشند.
خلفاى عباسى بنا به روش ستمگرانه و زیاده روى در عیش و عشرت، همیشه در صدد نابودى بنى هاشم بودند تا اولاد على (ع) را با داشتن علم و سیادت از صحنه سیاست و تعلیم و ارشاد کنار زنند، و دست آنها را از کارهاى کشور اسلامى کوتاه نمایند. اینان براى اجراء این مقصود پلید کارها کردند، از جمله : چند تن از شاگردان مکتب جعفرى را تشویق نمودند تا مکتبى در برابر «مکتب جعفرى» ایجاد کنند و به حمایتشان پرداختند. بدین طریق مذاهب حنفى، مالکى، حنبلى و شافعى هر کدام با راه و روش خاص ‍ فقهى پایه ریزى شد. حکومتهاى وقت و بعد از آن - براى دستیابى به قدرت - از این مذهبها پشتیبانى کرده و اختلاف آنها را بر وفق مراد و مقصود خود دانسته اند.
امام موسى بن جعفر (ع) بى آنکه - در مراقبت از دستگاه جبار هارونى - بیمى به دل راه دهد به خاندان و بازماندگان سادات رسیدگى مى کرد و از گردآورى و حفظ آنان و جهت دادن به بقایاى آنان غفلت نداشت. آن زمان که امام (ع) در مدینه بود، هارون کسانى را بر حضرت گماشته بود تا از آنچه در گوشه و کنار خانه امام (ع) مى گذرد، وى را آگاه کنند. هارون از محبوبیت بسیار و معنویت نافذ امام (ع) سخت بیمناک بود. 
سرانجام بدگوئى هایى که اطرافیان از امام کاظم (ع) کردند در وجود هارون کارگر افتاد و در سفرى که در سال 179 ه‍ به حج رفت ، بیش از پیش به عظمت معنوى امام (ع) و احترام خاصى که مردم براى امام موسى الکاظم (ع) قائل بودند پى برد. هارون سخت از این جهت، نگران شد. وقتى به مدینه آمد و قبر منور پیامبر اکرم (ص ) را زیارت کرد، تصمیم بر جلب و دستگیرى امام (ع) یعنى فرزند پیامبر گرفت. 
حضرت موسى بن جعفر (ع) را به جرم فضیلت و اینکه از هارون الرشید در همه صفات و سجایا و فضایل معنوى برتر بود به زندان انداختند. شیخ مفید درباره آن حضرت مى گوید: " او عابدترین و فقیه ترین و بخشنده ترین و بزرگ منش ترین مردم زمان خود بود، زیاد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت. این جمله را زیاد تکرار مى کرد "اللهم انى اسئلک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب" (خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آید راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنى عفو را به من ارزانى دار).
امام موسى بن جعفر (ع) بسیار به سراغ فقرا مى رفت. شبها در ظرفى پول و آرد و خرما مى ریخت و به وسائلى به فقراى مدینه مى رساند، در حالى که آنها نمى دانستند از ناحیه چه کسى است. با آواز خوشى قرآن مى خواند، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعى به دل مى داد، شنوندگان از شنیدن قرآنش مى گریستند، مردم مدینه به او لقب (زین المجتهدین ) داده بودند. مردم مدینه روزى که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند، شور و غوغایى عجیب کردند. آن روز فقراى مدینه دانستند چه کسى شبها و روزها براى دلجویى به خانه آنها مى آمده است.
 
 
 
 
امتناع برخی از نزدیکان هارون از کشتن امام کاظم(ع)
 
هارون صاحب قصرهاى افسانه اى در سواحل دجله، و دارنده امپراطورى پهناور اسلامى آن چنان از امام (ع) هراس داشت که وقتى قرار شد آن حضرت را از مدینه به بصره آورند، دستور داد چند کجاوه با کجاوه امام (ع) بستند و بعضى را نابهنگام و از راههاى دیگر ببرند، تا مردم ندانند که امام (ع) را به کجا و با کدام کسان بردند، تا یأس بر مردمان چیره شود و به نبودن رهبر حقیقى خویش خو گیرند و سر به شورش و بلوا بر ندارند و از تبعیدگاه امام (ع) بى خبر بمانند.
این همه بازگو کننده بیم و هراس دستگاه بود، از امام (ع) و از یارانى که - گمان مى کرد - همیشه امام (ع) آماده خدمت دارد مى ترسید، این یاران با وفا - در چنین هنگامى - شمشیرها برافرازند و امام خود را به مدینه بازگردانند. این بود که با خارج کردن دو کجاوه از دو دروازه شهر، این امکان را از طرفداران آن حضرت گرفت و کار تبعید امام (ع) را فریبکارانه و با احتیاط انجام داد.
هارون، ابتدا دستور داد امام هفتم (ع) را با غل و زنجیر به بصره ببرند و به عیسى بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود، نوشت ، یک سال حضرت امام کاظم (ع) را زندانى کند، پس از یک سال والى بصره را به قتل امام (ع) مأمور کرد اما عیسى از انجام این قتل عذر خواست.
هارون امام را به بغداد منتقل کرد و به فضل بن ربیع سپرد. مدتى حضرت کاظم (ع) در زندان فضل بود. هارون ، فضل را مأمور قتل امام (ع) کرد ولى فضل هم از این کار سرباز زد. چندین سال امام (ع) از این زندان به آن زندان انتقال مى یافت و سرانجام امام کاظم(ع) پس از سال‏ها - بین 7 تا 14 سال - که در زندان‏ها به سر برد؛ در سال 183 یا 186ق و در 55 سالگى به دست مردى ستمکار به نام (سندى بن شاهک) و به دستور هارون مسموم و پس از سه روز به شهادت رسید.
چون امام (ع) به شهادت رسید، سندى عده‏اى از فقیهان و بزرگان بغداد را کنار پیکر امام حاضر کرد و به آنان گفت: آیا جاى شمشیر یا نیزه بر پیکر او مى‏بینید؟ گفتند: نه، سندى گفت: پس گواهى بدهید که او به مرگ طبیعى مرده و آنان چنین کردند. بعد از این اقدام، جنازه امام را بر روى پل بغداد قرار داد و منادى فریاد برآورد: موسى بن جعفر را ببینید که با مرگ طبیعى مرده است! سپس جسد مطهر امام کاظم (ع) را به گورستان قریش بردند و به خاک سپردند.
 
 
 
 
 
زنان و فرزندان حضرت موسى بن جعفر (ع)
 
تعداد زوجات حضرت موسى بن جعفر (ع) روشن نیست. بیشتر آنها از کنیزان بودند که اسیر شده و حضرت موسى کاظم (ع) آنها را مى خریدند و آزاد کرده یا عقد مى بستند. نخستین زوجه آن حضرت (تکتم ) یا (حمیده ) یا (نجمه ) داراى تقوا و فضیلت بوده و زنى بسیار عفیفه و بزرگوار و مادر امام هشتم شیعیان حضرت رضا (ع) است.
فرزندان حضرت موسى بن جعفر (ع) را 37 تن نوشته اند: 19 پسر و 18 دختر که ارشد آنها حضرت على بن موسى الرضا (ع) وصى و امام بعد از آن امام بزرگوار بوده است. حضرت احمد بن موسى (شاهچراغ ) که در شیراز مدفون است. حضرت محمّد بن موسى نیز که در شیراز مدفون است. حضرت حمزة بن موسى که در رى مدفون مى باشد.
از دختران آن حضرت، حضرت فاطمه معصومه در قم مدفون است، و قبه و بارگاهى با عظمت دارد. سایر اولاد و سادات موسوى هر یک مشعل دار علم و تقوا در زمان خود بوده اند، که در گوشه و کنار ایران و کشورهاى اسلامى پراکنده شده، و در همانجا مدفون گردیده اند.
 
 
 
 
سخنانی از امام موسى بن جعفر(ع)  
 
کوشش کنید اوقات شبانه روزى خود را به چهار بخش قسمت کنید: بخشى براى نیایش با خدا؛ بخشى دیگر براى تأمین معاش و زندگى؛ بخش ‍سوم براى معاشرت با برادران دینى که مورد اعتماد شما هستند و مى توانند لغزشهاى شما را یاد آورند و در باطن خیرخواه شما مى باشند؛ و بخش ‍چهارم براى پرداختن به تفریحات سالم و لذات مشروع، شما در پرتو این برنامه مى توانید وظایف خود را در سه مورد دیگر نیز بخوبى انجام دهید.
هرگز با خود از فقر سخن نگویید، و به عمر طولانى نیندیشید زیرا هر کس خود را فقیر پندارد یا در فکر فقر در آینده باشد بخل مى ورزد، و هر کس به عمر طولانى بیندیشد آزمند مى شود. در زندگى دنیا از لذتهاى حلال و آنچه به آبروى شما لطمه نمى زند و اسراف شمرده نمى شود، بهره مند شوید و از این راه به انجام وظایف دینى کمک بگیرید، زیرا: هر کس که دنیاى خود را به خاطر دین، یا دین را به خاطر دنیا ترک نماید از ما نیست.
دانشمند را بخاطر علمش بزرگ بدار و از مجادله با او بپرهیز، و نادان را بخاطر نادانیش کوچک دار، ولى طردش نکن بلکه او را نزدیک بخوان و به او دانش بیاموز.
مؤمن همانند دو کفه ترازوست که هرچه برایمان او افزوده شود، گرفتارى‏اش فزونى گیرد.
حُسن مجاورت، نیازردن همسایه نیست، بلکه صبر بر آزار همسایه است.

الامام موسی الکاظم ع

 

السلام علیک یاباب الحوائج موسی بن جعفر

 

نام:موسى‏

تاریخ ولادت: هفتم ماه صفر سال 128 هجرى

كنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل

القاب: كاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان

نام مادر: حمیده مصفاه. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احكام و مسائل بود كه امام صادق (ع) زنان را در یادگیرى مسائل و احكام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد و درباره‏اش می فرمود: «حمیده، تصفیه شده از هر آلودگی چركى و مانند شمش طلاست. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن كرامتى كه از خداى متعال براى من و حجت پس از من است».

نام پدر: امام جعفر صادق(ع)

نكته: امام موسی كاظم علیه السلام در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

نام:موسى‏

تاریخ ولادت: هفتم ماه صفر سال 128 هجرى

كنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل

القاب: كاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان

نام مادر: حمیده مصفاه. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احكام و مسائل بود كه امام صادق (ع) زنان را در یادگیرى مسائل و احكام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد و درباره‏اش می فرمود: «حمیده، تصفیه شده از هر آلودگی چركى و مانند شمش طلاست. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن كرامتى كه از خداى متعال براى من و حجت پس از من است».

نام پدر: امام جعفر صادق(ع)

نكته: امام موسی كاظم علیه السلام در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

 

پرتوى از صفات امام كاظم علیه السلام

ابوالحسن موسي بن جعفر(ع) امام هفتم ونهمين معصوم از چهارده معصوم(ع) است.

كسانى كه به توصیف آن حضرت پرداخته اند معتقدند كه او عابدترین، زاهدترین، فقیه‏ترین، بخشنده‏ترین و كریم النفس‏ترین مردم روزگار خود بود. او ثلث آخر شب را برمى‏خاست و به عبادت و نمازهاى مستحب مشغول مى‏شد و چون هنگام نماز صبح فرا مى‏رسید، پس از گزاردن فریضه به دعا مى‏پرداخت و آن چنان از خوف خدا مى‏گریست كه اشك بر محاسنش جارى مى‏شد و از خشیت خداوند بى هوش مى‏گشت، آن حضرت چنان زیبا قرآن مى‏خواند كه مردم گرد او جمع مى‏شدند و گاه نیز از خشوع و گریه حضرت، گریه مى‏كردند. از این رو مردم او را «عبد صالح‏» خواندند و او بیش‏تر با این نام شناخته مى‏شد تا با نام و كنیه‏اش. همچنین آمده است که او به صالح، صابر، امین و كاظم ملقب بود و عبد صالح شناخته مى‏شد. از این رو او را «كاظم‏» مى‏خواندند كه خشم خود را فرو مى‏برد و بر گرفتارى‏ها شكیبایى مى‏ورزید.

ابن جوزى از شقیق بلخى نقل مى‏كند: در سال 146 ق روانه حج‏ شدم، در قادسیه فرود آمدم، در آن جا جوانى دیدم، خوب رو و گندمگون كه پیراهنى پشمین بر تن داشت و جداى از مردم در گوشه‏اى نشست، با خود گفتم: این جوان از صوفیان است كه مى‏خواهد سربار مردم باشد، به قصد توبیخش نزدیك او شدم، چون مرا دید، گفت: یا شقیق، «اجتنبوا كثیرا مِنَ الظَنِّ ان بَعض الظن اثم» (سوره حجرات-آیه 12- از بسیاری از گمانها بپرهیزید که پاره ای از گمانها گناه است) با خود گفتم: او بنده صالحى است، زیرا از آنچه در دل داشتم آگاهم كرد، پس از او بخواهم كه افتخار همنشینى خود را به من بدهد كه ناگهان از دیده‏ام غایب شد. زمان كوچ فرارسید و چون به «واقصه‏» رسیدم، او را دیدم كه نماز مى‏خواند و پیكرش مى‏لرزید و اشك بر دیدگانش مى‏غلتید، با خود گفتم كه به سویش بروم و از او عذرخواهى كنم. آن جوان نماز خود را مختصر كرد و گفت: اى شقیق، «انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى» (سوره طه-آیه 82- و به يقين من آمرزنده كسى هستم كه توبه كند و ايمان بياورد و كار شايسته نمايد و به راه راست راهسپر شود) با خود گفتم كه او از «ابدال‏» است كه دو بار از اسرار نهفته من پرده برداشت. پس از حركت از این محل در «زیال‏» اطراق كردیم او را دیدم بر سر چاهى ایستاده و ظرفى چرمین در دست داشت و مى‏خواست از چاه آب برگیرد كه ظرف از دستش به چاه افتاد. او روى به طرف آسمان كرد و گفت: «چون تشنه و گرسنه شوم تو پروردگار منى‏» به خدا سوگند كه دیدم آب چاه چنان بالا آمد كه آن جوان ظرف خود را باز گرفت و آن را پر آب كرد و وضو ساخت و چهار ركعت نماز به جاى آورد. آن گاه بر تپه رملى رفت و از آن رمل‏ها مشت مى‏كرد و در ظرف آب مى‏ریخت و مى‏نوشید. به او گفتم: از آنچه خداوند بر تو ارزانى داشته مرا بخوران. گفت: اى شقیق، گمانت را به خدایت نیكو گردان كه خداوند نعمت‏هاى ظاهرى و باطنى خود را بر ما ارزانى داشته است. آن گاه ظرف را به من داد و من از آن خوردم. در آن ظرف آمیخته‏اى از آرد گندم و شكر دیدم كه به خدا سوگند هرگز دلپذیرتر و معطرتر از آن نخورده بودم، با خوردن آن سیر شدم و چندین روز نیاز به خوراك و نوشیدنى نداشتم. دیگر آن جوان را ندیدم تا این كه به مكه رسیدم. نیمه شبى او را در كنار «قبة الشراب‏» دیدم كه با خشوع و گریه به نماز ایستاده است، چون فجر برآمد در مصلاى خود به تسبیح خداوند پرداخت و چون از تسبیح فارغ شد به نماز صبح ایستاد. سپس هفت‏بار گرد كعبه طواف كرد و از حرم خارج شد. به دنبال او رفتم تا مقصد او را بدانم كه دیدم - بر خلاف ظاهر فقیرانه - غلامان و یارانى دارد. مردم به گرد او جمع شدند و بر او سلام مى‏كردند و به او تبرك مى‏جستند، از یكى از حاضران پرسیدم كه این جوان كیست؟ گفت: او موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى‏طالب است.

پيامبر اکرم(ص):

«پرتوان ترين شما كسى است كه به هنگام غضب نفس خود را كنترل كند.»

اصطلاح «كظم غيظ» يعني خودداري از اظهار خشم و نگه داشتن آن در دل است. انسان در روابط اجتماعي با ديگران، بعضا با عملكرد غلط آنها و خطاهايي دور از انتظار مواجه مي‌شود و اين باعث عصباني شدن فرد مي‌گردد. در چنين حالتي، وظيفه اخلاقي و ديني انسان اين است كه خشم را آشكار نكند و به آن ترتيب اثر ندهد.

عصباني شدن انسان يا براي دفع اذيت و ضرر است يا براي انتقام، اگر اين خشم نسبت به كسي باشد كه ضعيف‌تر است، در اين حالت خون منبسط شده و رنگ شخص عصباني، سرخ مي‌شود ولي اگر اين عصبانيت نسبت به كسي باشد كه قوي‌تر از اوست و خود را از انتقام گرفتن ناتوان بداند، خون منقبض مي‌شود، شخص اندوهگين و رنگ رخسارش زرد مي‌شود.

خشم از خطرناكترين ابزارهاى شيطان

امام باقر(ع): «غضب پاره آتشى است از شيطان كه در باطن فرزند آدم است و هر گاه يكى از شما غضب كند چشم هايش سرخ مى‏گردد و رگ هاى گردنش باد مى‏كند و شيطان در وجودش وارد مى‏شود.»

انسان در حالت غضب تجلي‌گاه جهنم است و اگر خود را كنترل نكرد شراره اين آتش به بيرون سرايت مي‌كند و در قيامت با همين آتش خواهد سوخت صداي تنفس و نالۀ انسان غضب كرده، صداي غيظ آلود جهنم است. در حال عصبانيت شيطان به انسان بسيار نزديك است بنابراين شخص عصباني نبايد تصميم بگيرد و عملي را انجام دهد.

گناهانى كه انسان در موقع خشم مرتكب مى شود فراوان است; مثلا توهين و آزار مومن، آلودگى زبان به انواع گناهان و.... همچنين گاهى انسان به گناهانى دست مى يازد كه نمى توان آن را كنترل كرد، يا از سر خشم عملى انجام مى دهد كه در مدت عمرش نمى تواند آن را جبران كند.
ازاين رو، بيشتر تصميماتى كه در حال عصبانيت گرفته مى شود، ندامت و پشيمانى به همراه دارد، بنابراين بايد انسان به خودش توصيه كند كه بعدا تصميم مى گيرم زيرا در آن حالت، فكر انسان معتدل نيست و قدرت تشخيص مصالح و مفاسد را ندارد. از اينرو بزرگان گفته اند: در حال عصبانيت و خشم نه تصميم، نه دستور و نه تنبيه. به عبارت ديگر، در چنين حالى هيچ عمل مهمى انجام ندهيد، بلكه مهم اين است كه تصميم نگيرد و خودش را هم كنترل كند. البته كنترل نمودن خود در حال عصبانيت كار مشكلى است و از جمله چيزهايى كه در كنترل اين كار مؤثراست، ايجاد عوامل انصراف است؛ مثلا از محل دور شود يا اگر در منزل عصبانى شده است بيرون رود. حتى گفته اند اگر انسان ايستاده است بنشيند، يا نشسته است، برخيزد و يا كمى آب بياشامد. خلاصه در هر صورت، تغيير حال بدهد، حتى اگر تغيير مختصرى در حال خودش بدهد مؤثر است مثلا به صورتش آب بزند و يا سوره اى از قرآن تلاوت كند تا وضع و مسير را تغيير دهد. حتى بعضى اوقات، انسان به اندازه اى خشمگين مى شود كه براى فرو نشاندن آن چاره اى جز مشت كوفتن به ديوار ندارد تا عقده هايش خالى شود و در نتيجه خشم و غضبش روشن نشود. خشم شعله اى از آتش هاى شيطان و مهمترين ابزار ابليس است. آدم هايى را ديده ايم كه در حالت عادى، انسان هاى خوب و طبيعى هستند، ولى در زمان عصبانيت همه چيز را به طرف مقابل پرت مى كنند!

پس هر زمان كسى از شما از اين حالت خويش بترسد به زمين بچسبد زيرا وسوسه شيطان در آن زمان از وى دور مى‏گردد.

خشم از موهبت هاى الهى است كه به نادرست و بد از آن استفاده مى شود. خشم عبارت است از: بسيج تمام نيروهاى بدن براى مقابله با مشكل. به عبارت ديگر خداوند خشم را در انسان آفريده است تا بتواند در مقابل تهاجمات از خودش دفاع كند، زيرا اگر در اين حالت خونسرد باشد و نيروهاى بدنش بسيج نشود نمى تواند از خودش دفاع كند. بعضى مى گويند: انسان در حال عادى حدود يك دهم نيروهايش آماده است ولى در حال عصبانيت قدرتش ده برابر مى شود؛ يعنى تمام نيروهايش بسيج مى شوند، اين چيزى را كه خداوند در انسان آفريده از نعمت هاى اوست ولى بايد در جاى خودش مصرف شود.

به عبارت ديگر، خشم بر دو قسم است: خشم مذموم(بد)، خشم ممدوح و واجب(خوب).
در مقابل عاصيان و گناهكاران بايد انسان غيرت شرعى داشته باشد و نسبت به آنها بى تفاوت نباشد.
بنابراين، در جايى كه بايد امر به معروف و نهى از منكر نمايد، بايد به آن وظيفه بپردازد و در مقابل گناهان از پاى ننشيند. در این موارد در صورت نیاز طوریکه همه اقدامات را انجام داده و نتیجه نگرفته است، خشم، ممدوح و واجب است. از نظر اسلام، انسان بى تفاوت ارزشى ندارد و البته خشم نابجا نيز ناپسند است.

 

 

سه گام برای کنترل خشم

سکوت

يكى از راه هاى كنترل خشم سكوت است. از پيامبر(ص) نقل شده كه آن حضرت فرمود: «هرگاه غضب كردى سكوت كن و هرگاه غضب كردى سكوت كن و هرگاه غضب كردى سكوت كن.»

دكتر پيفر از روان شناسان باتجربه در اين زمینه مى‏نويسد:

«اگر خيلى عصبانى هستيد چيزى نگوييد تا آرام گيريد. اگر آرام باشيد شما را بيشتر جدى مى‏گيرند. طورى رفتار نكنيد كه ديگران حربه‏اى عليه شما به دست آورند و به گفته هايتان برچسب غيرمنطقى، احساسى يا هيجانى بزنند. اين امر فقط خشم شما را بيشتر مى‏كند. داد زدن اوضاع را بهتر نمى‏كند.»

 

توجه به آثار زيانبار جسمى و روحی خشونت بر ديگران

يكى ديگر از راه هاى كنترل خشم توجه به پيامدهاى خشونت گرى است. فرد خشمگين با خشونت بر ديگران خود را در معرض انواع آسيب‏هاى جسمى و روحى قرار مى‏دهد: خود را به هلاكت مى‏افكند. زشتى‏ها و پليدي هاى خود را آشكار مى‏سازد، ايمان خويش را فاسد مى‏كند، بر عقل خويش كنترل ندارد و به ساير زشتى‏ها و پليدي ها كشيده مى‏شود.

امام علی(ع):

«خشم و غضب صاحبش را هلاك مى‏كند و زشتى هايش را آشكار مى‏كند.»

 

پيامبراکرم(ص):

«غضب ايمان را فاسد مى‏كند همان گونه كه سركه عسل را تباه مى‏سازد.»

 

احسان و گذشت

یکی دیگر از راهکارهای اساسی و مهمی که خداوند در آیه ۱۳۴ سوره آل عمران برای مدیریت و مهار خشم ارائه می دهد، تاکید بر احسان و گذشت و نیکوکاری است، به این معنا که انسان می تواند باتقویت روحیات خود از طریق احسان، زمینه مهار و مدیریت قوای خود را به دست آورد. احسان به معنای نیکوکاری شامل اموری چند می شود که از جمله آن کمک های مالی و معنوی به دیگران و همچنین عفو و گذشت است.

 

نتایج غضب

غضب راه ورود به بسیاری از فسادها است. برخی عوارض و پیامدهای غضب عبارتند از:

از بین رفتن ایمان:

افراد عصبانى در حین خشم، نه تنها مرتكب گناهان كبیره مى­شوند كه با ایمان صحیح سازگار نیست، بلكه گاهى به خداوند نیز توهین مى­كنند یا بر حكمت و قسمت و تدبیر او خرده مى­گیرند. همچنانکه در حدیثی از پیامبر(ص) نقل شده است که: «غضب ایمان را فاسد می­کند، همچنانکه سرکه عسل را فاسد می­کند.»

 

آشکار شدن عیوب:

از دیگر پیامدهاى سوء خشم و غضب، آشكار شدن عیوب پنهانى انسان است زیرا در حالت عادى، هركس خود را كنترل مى كند تا عیوب خویش را پنهان کند و آبرویش را در برابر این عیوب حفظ نماید، اما هنگامی که آتش خشم برایش شعله­ور می­شود، در ميان جمع، فردی غيرعادی، ناتوان و سبك قلمداد می­شود كه قادر به كنترل وجودش نیست و همچنین عیوب مخفی­اش آشکار می گردد.

از بین رفتن عقل و منطق:

خشم و غضب دشمن آدمى است و به هنگام غضب، عقل و منطق به كلى از كار مى افتد و انسان دیوانه­وار حركاتى را انجام مى­دهد كه نه تنها مایه تعجب همه اطرافیانش مى­گردد، بلكه خود او نیز بعد از فرو نشستن آتش غضب، از كارهایى كه در آن حال انجام داده است در تعجب رفته و پشیمان می­شود. امام صادق(ع) در حدیثى مى­فرماید: «هر کس مالک غضب خود نباشد، مالک عقل خود نخواهد بود.»

از بین رفتن الفت و دوستی با دیگران:

انسان در حالت خشم، مانعی بین خود و دیگران ایجاد می­کند؛ زیرا افراد جذب خوش اخلاقی و صفات نیکو می­شوند.

 

منابع:

مجلسي، علامه محمد باقر ، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الاطهار ، ج‏48

پایگاه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)

معارف، مجید، تاریخ عمومی حدیث، نشر کویر، ص 303- 304

حياة الامام موسى بن جعفر(ع ) ، ج 2

حسین راغب اصفهاني، مفردات، ترجمه غلامرضا خسروي- ج 3

الهجره الی النجف...

 

وفی یوم من الأیام، کما حکى الاُستاذ(ره) قال: کنتُ جالساً فی ساحة المدرسة اُفکر فی کیفیة الذهاب إلى النجف، وإذا برجل أقبل نحوی وقد بان علیه أنه من التجار، وکان یأتی فی السابق إلى المدرسة حُباً منه لأهل العلم، والظاهر أنه کان یتابع نشاطی العلمی ویسأل عنی من دون وجود علاقة بیننا.
جاء هذا الرجل وسلّم، وقال: ما لک متفکراً؟ قال هذا وجلس إلى جنبی، فقلتُ له: اُفکر فی الذهاب إلى النجف، فقال: وما یمنعک من الذهاب؟ فأجبتُه: یمنعنی أن السفر ممنوع، وخصوصاً للشباب، وکان ذلک إبّان رجوع الشاه بعد سقوط حکومة مصدق، فقال الرجل: لا علیک، أعطنی صوَرَک وبعض المعلومات واترک الأمر لی، فعجب الشیخ من ذلک، لکن الله إذا أراد شیئاً هیأ أسبابه، فأعطاه ما یحتاجه وذهب الرجل، فما مضى یوم واحد حتى عاد ومعه جواز سفر إیرانی رسمی قد هیأه عن طریق بعض أصدقائه وعلاقاته، ولعله دفع مالاً لأجل ذلک. وقال له: هذا جوازک، فهیئ نفسک غداً للسفر إلى العراق.

لقرائة ادامه النص، اضغط علی ادامة المطلب فی الاسفل....

ادامه نوشته

المیرزا التبریزی(قده) وبساطة العیش...

 

المیرزا التبریزی(قده) وبساطة العیش

کان الفقیه المقدس المیرزا التبریزی(ره) یمارس حیاته الیومیة فی أبسط ظروف المعیشة وکل من کان یلاحظ غرفته الشخصیة یلمس ذلک بوضوح فقد کان یقضی أیامه فی غرفة تحتوی على سریر عادی جداً ولوازمه البسیطة ومجموعة من الکتب وبعض الاُمور البسیطة مما یحتاج الیه. وربما زاره بعض مقلدیه وحینما کان یرى بساطة العیش التی علیها المیرزا+ کان یسارع الى شراء الهدایا الفاخرة (سریر قیّم لحف فاخرة ووسائل الراحة وغیرها) لیقدمها للشیخ لکن حینما کانت تصل الى الشیخ فانه کان یأمر ببیعها وشراء اُمور ضروریة أو یقوم بإهداءها لبعض من کان یفد الیه بعد تبریکها.
کان یحب استخدام وسائل العیش البسیطة ویعرض عن الوسائل الدنیویة الفاخرة, یقول نجل المیرزا+: أرسل أحد مقلدی المیرزا(ره) من السعودیة بهدیة الى المیرزا+ عبر أحد المشایخ الحجازیین وکانت عبارة عن مجموعة من وسائل الراحة (سریر وثیر ولحاف فاخر و…) وکانت ذات جودة عالیة وثمن غال وطلب من الوسیط أن یخبر المیرزا(ره) بأن المهدی یصر على وضع هذه الهدایة فی خدمة المیرزا (ره) لیستفید شخصیاً منها. یتابع نجل الشیخ قائلاً: فحضرت عند الشیخ الوالد وعرضت علیه إصرار ذلک المهدی على الاستفادة الشخصیة للمیرزا من تلک الهدایا فقبل الوالد وبناء على ذلک فقد قمت بإخراج السریر القدیم وتهیئة الغرفة بالوسائل الجدیدة وقام الوالد باستخدام تلک الوسائل الجدیدة. ولما کان الغد تفاجئت بطاقم الغرفة القدیم قد اُعید الى وضعه الأول، أما الوسائل الجدیدة فقد اُخرجت من الغرفة ولما رآنی الوالد قال لی: بنی اننی لا استطیع النوم على تلک الوسائل الجدیدة! دعنی أعیش بتلک الوسائل البسیطة المناسبة لشأن علماء الدینکانت احتیاجات الوالد تؤمن من الهدایا والتحف التی تصل الیه من المریدین أو التی ترسل معنا عبر أسفارنا أو التی یقدم بها المریدین من خارج ایران لرؤیة الوالد, وقد کانت حیاته کسابق عهدها فقد کان یتحمل مشقة الذهاب الى درسه من بیته الى المسجد الأعظم راجلاً ککثیر من طلبة العلم (قبل عروض المرض علیه), ولم یکن یسمح لأحد بالمشی خلفه فراراً من تشکیل حاشیة وحشم,تحمّل جمیع مصاعب الحیاة البسیطة ومشاقها لیواسی بذلک طلبة العلم ویشعروا بأن لهم أباً لا یختلف عنهم فی طریقة العیش, وإن اضطر فی آخر عمره الشریف بسبب سوء حالته الصحیة الى رکوب السیارة فی ذهابه الى الدرس حیث کان سرعان ما یصاب بالزکام وهو أمر خطیر بالنسبة لوضعه.
ومع ذلک فقد رفض استقلال سیارة کان قد أهداها له بعض مریدیه من خارج ایران وراح یتردد على مجلس الدرس بسیارته القدیمة, وأحیاناً یتوقف فی مسیره الى الدرس لیصعد بعض طلبته الى الدرس أو یصطحبهم معه بعد انتهاء الدرس لیوصلهم فی طریقه الى مقصدهم. ویتعامل مع طلبة العلم بکامل العطف والمحبة الابویة وطالما کان یخاطبهم بـ>عزیزی< فی مجلس الدرس.
حقاً کان خیمة على رؤوس تلامذته بحیث أحدث فقدانه خللاً واضحاً بینهم فقد أحس فضلاء طلبته بخسارة کبیرة بفقده وعلى حد تعبیر کثیر منهم فقد صارت الحوزة یتیمة بعد فقد المیرزا التبریزی(ره).
لقد کان من الفقاهة بحیث ما أن یسأل عن أمر حتى یبادر الى الجواب لفوره من دون تردد وهی حالة یقل نظیرها بین الفقهاء ویفصّل فی المطلب بحیث لایبقی مجالاً للسؤال والغموض,کانت عباراته غنیة بالفوائد واللفتات المفیدة, فکان یعدّ تلامذته اعداداً یشعرون من خلاله بالاطمئنان والرغبة الشدیدة فی الدرس, طابت ذکراه وسعدت روحه.

 

العنایات........

 

یقول نجل الفقیه المقدس المیرزا التبریزی(ره): قلما حدث أن کَتَبَ المیرزا فتوى ثم قام بتغییرها فکان کلما جاؤوا له بأوراق الاستفتاءات یقول بکل تواضع: >هذا ما یصل إلیه ذهنی وإنشاء الله یکون فیه رضى لله ولأهل البیت(ع) یقول نجل المیرزا: ذات لیلة اتصلت الوالدة بعد منتصف اللیل وقبل أذان الصبح وقالت: إن المیرزا یقول احتفظوا بالاستفتاء الفلانی ولا ترسلوه فإنه بحاجة إلى اصلاح.
یقول نجل المیرزا (ره): تعجبت لذلک کثیراً وتسائلت عن السبب الذی دفع المیرزا(ره) للاتصال بعد منتصف اللیل واتخاذه مثل هذا القرار؟ یتابع نجل المیرزا التبریزی(ره): وحینما قدمت إلى المکتب وطلبت من حجة الاسلام والمسلمین الشیخ شوبائی الاستفتاء المطلوب، وبعد البحث استخرجناه وقدمته إلى المیرزا(ره) ولحسن الحظ فإنه لم یکن قد أُرسل، فوضع المیرزا(ره) قلمه المبارک على الورقة وأصلح الفتوى, وکان الاستفتاء یتعلق بمسائل النکاح وحساس جداً وقد أرجعتنی هذه الحادثة إلى القضیة التی جرت مع الشیخ المفید(ره) حیث اختار اغلاق باب داره علیه بعد الاشتباه فی الحکم الشرعی، فخاطبه صاحب العصر والزمان(عج) قائلاً: أفد یامفید وعلینا التسدید. والنتیجة إن علماءنا الأعاظم تحت عنایة ولی العصر وهو ناظر على أعمالهم على الدوام, ومن المتیقن أنّ المرحوم المیرزا(ره) کان محلاً لعنایة ولی العصر(عج) وهذا ما دفعه فی منتصف اللیل إلى تغییر تلک الفتوى الحساسة وما أکثرهم العلماء الذین شملتهم وتشملهم عنایة ولطف هذا(عج) الامام الرؤوف ومن المتیقن أن شخصیة مثل المرحوم المیرزا التبریزی الذی أوقف حیاته فی خدمة الدین والمذهب وجاهد فی سبیل ذلک بکل جوارحه قد نالته مثل هذه العنایة من صاحب هذا المذهب الحجة بن الحسن العسکری(عج) حتى استطاع خدمة الحوزة العلمیة.

الامتیازات......

من امتیازات المیرزا الفقیه المقدس المیرزا التبریزی(ره) المثابرة والجد فبالإضافة الى برنامجه المنزلی من المطالعة والکتابة (قبل المرض) کان یحضر صباحاً الى المکتب بعد درس الفقه الذی کان یلقیه فی المسجد الأعظم ویلقی درساً خاصاً على فضلاء الطلبة ثم یأتی دور جلسة شورى الاستفتاء التی تطول الى الظهر, وأما عصراً فقد کان یلقی درسه فی الاُصول فی حسینیة أرک وکان عمدة الحضور فی درسه من فضلاء الحوزة العلمیة وذوو القابلیات الجیدة. وبعد المرجعیة ونتیجة لکثرة الاشغال والمراجعات فقد الغى الدرس الثانی فی الفقه واُضیف وقته الى وقت جلسة شورى الاستفتاء فکان یحضر المیرزا(ره) بعد درس الفقه فی المسجد الأعظم الى المکتب ویشرع فی الاجابة على الاستفتاءات.وقد کانت جلسة شورى الاستفتاء واحدة من الفعالیات الثقیلة التی کان یقوم بها فکان یجلس الى جانبه مجموعة من الفضلاء بکل شوق ورغبة لساعات ویجیبون على الاستفتاءات بالاستفادة من برکات آراء الشیخ, لم یکن الحضور یشعرون بالتعب قط وذلک لکثرة برکات تلک الجلسة وغزارة خیراتها العلمیة وکان حصیلتها أکبر موسوعة استفتائیة فقهیة.
کان یتوجه بعد تلک الجلسة الى أداء فریضة الظهرین ثم یکمل برنامجه فی المنزل بالمطالعة والکتابة, ومما قاله فی هذا المجال: >إننی أعمل کطالب شاب ولم أشعر یوماً بالتعطیل< وکان یهدف الى تربیة طلاب لائقین فضلاء وقد وفق بلطف الله, کان یخصص وقتاً یومیاً للاجابة على أسئلة الناس والرد على الشبهات وبقی على ذلک الى آخر لحظة من لحظات مرضه (قبل ثلاثة أیام من انتقاله الى المستشفى)فقد حضر یومها وأجاب عن الأسئلة بکامل الشوق والرغبة وکان یولی المسائل العقائدیة اهتماماً خاصاً. وکل من کان له ارتباط بالمیرزا(ره) یصرح: بأنهم لم یروا المیرزا(ره) فی حال راحة واستجمام انما کان یقضی جمیع وقته فی الکتابة أو المطالعة أو التدریس أو فی جلسة الاستفتاء. کان یجتهد فی الوصول الى هدفه وهو تربیة طلاب فضلاء وترک أثر له یستفاد منه وقد وصل الى هدفه، حیث تفتخر الحوزة العلمیة الیوم بمئات الطلبة الأفاضل من تلامذة المیرزا(ره) الذین تسنموا صدارة الحوزة العلمیة کما ترک من ذکریاته العشرات من المؤلفات القیمة فی العلوم المختلفة ومن جملتها الفقه والاُصول والرجال والعقائد التی تشکل الیوم مرجعاً لفضلاء طلبة الحوزة العلمیة.

آیة الله العظمى المیرزا جواد التبریزی(قدس سره)

 

آیة الله العظمى المیرزا جواد التبریزی(قدس سره)

 

 

 علاقته بصاحب الزمان عجل الله فرجه

فی وصیته لتلامذته یقول:

“أیها الأعزاء إن دفة هدایة الناس بأیدیکم فلا تقوموا بعمل یؤلم قلب صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشریف، فهو ناظر على أعمالنا بإذن الله تعالى، ومن هذا المکان أرجو من وجوده المبارک أن یعفو عنی إن کان قد صدر منی أی تقصیر”.

أحد تلامذة المیرزا التبریزی واسمه آقای معجزاتی یقول: إنی کنت ناویا للسفر إلى خارج قم فی الأیام التی کان المیرزا التبریزی راقدا فیها فی المستشفى بطهران ولکننی رأیت فی عالم الرؤیا أن الإمام الحجة عجل الله تعالى فرجه الشریف یصلی على جنازة المیرزا التبریزی رضوان الله علیه، فعلمت أنه سیتوفى عن قریب فأجلت سفری، وبالفعل بعد یومین من منامی توفی المیرزا التبریزی (قد).

۲/ ضعوا المندیل الذی امسح به دموع بکائی على سید الشهداء الإمام الحسین(علیه السلام وأهل بیته(علیهم السلام) فی کفنی

کان للفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی(قدس سره) مندیلان أسودان یحملهما أیام العزاء ویمسح بهما دموعه عندما یبکی أثناء قراءة المصیبة ویحافظ علیهما ویضعهما فی مکان خاص بعد مجالس العزاء، وکان یقول لأولاده عدة مرّات: ضعوا هذین المندیلین فی کفنی عند مماتی، وبعد ارتحاله فتش ابناؤه علیهم فلم یجداهما قبل التکفین، ولما أرادوا تکفینه فتحوا الکفن فوجدوا المندیلین فیه وعلم أن المرحوم المیرزا(قدس سره) قد وضعهما فی کفنه قبل رقاده الأخیر فی المستشفى فوضعوا أحد المندیلین فی یده الیمنى والآخر على صدره المبارک، فدفنتا معه بعد أن کان لسنین عدیدة یمسح بهما دموعه. وکما قال المرحوم المیرزا(قدس سره): سیکونان شاهدین ومغیثین فی القبر والقیامة.

khafaya1

۳/ یوجد انحراف فی عین المرحوم المیرزا (قدس سره) بسبب البکاء الشدید عند حلول الأیام الفاطمیة

فی السنة الأخیرة من حیاة الفقیه الکبیر المرحوم المیرزا جواد التبریزی(قدس سره) وفی ایام العزاء لحضرة السیدة فاطمة الزهراء(سلام الله علیها) لسنة (۱۴۲۷ هـ ق) بکى المرحوم بکاء شدیداً وحاول الذین یحیطون به ان یقنعوه بأن یراعی نفسه فکان(قدس سره) یقول لا استطیع فأن المصائب التی عانت منها الزهراء(سلام الله علیها) کانت بالقدر الذی لا یستطیع احد ان یسیطر على نفسه وعلیه فأن شدة البکاء ادت فی النهایة الى انحراف فی عینه الیسرى والقریبون منه یشاهدون ذلک بوضوح وعند مراجعة الاطباء لمعالجة عینه کانوا یقولون له بعد الفحص الطبی بأنه لا یوجد أی عیب فی العین ولکن کثرة البکاء اتعبت العین وسبب ضغطاً علیها (قدس سره) حتى ادى ذلک إلى انحراف عینه.

 

۴/ ارید ان احمی یدی من نار جهنم بواسطة حمل أحادیث أهل البیت(علیهم السلام)

کان الفقیه الکبیر المرحوم آیة الله العظمى المیرزا جواد التبریزی(قدس سره) یحمل معه کتاب وسائل الشیعة للعلامة المرحوم الحر العاملی(قدس سره) وکتاب العروة الوثقى للسید المرحوم الیزدی(قدس سره) لاجل الدرس. یقول الشیخ غلام حسین فشارکی، اتیت الى المکتب قبل درس المرحوم المیرزا(قدس سره) وکنت مرافقاً للمرحوم فی الذهاب الى الدرس. وعندما اراد ان یغلق الباب رأیت کتباً فی ید المرحوم وکان من الصعوبة ان یضع المفتاح فی الباب اخذت الکتب من ید المرحوم المیرزا(قدس سره) وقام هو بغلق الباب ببطء ثم قال لی المرحوم المیرزا(قدس سره) اعطنی الکتب فقلت له لا بأس ان احملها لک ثم اعطیها لک عند وصولنا للمسجد الاعظم لانها ثقیلة. بعد ذلک قال لی: اعطنی الکتب فأن احد هذین الکتابین یحتوی على فقه آل محمد (صلى الله علیه وآله) والاخر یحتوی على أحادیث أهل البیت(علیهم السلام) وانا ارید ان احملهما بیدی هاتین حتى یکونا فی امان من نار جهنم ..

واثناء درسه کان یقول ان حمل هذه الکتب بهذه الأیدی امان من نار جهنم لان فیها احادیث ومعارف اهل البیت(علیهم السلام).

khafaya2

۵/ شفاء عینی المرحوم المیرزا(قدس سره) باستعمال تربة سید الشهداء الامام الحسین(علیه السلام)

یقول الفقیه المقدس المرحوم المیرزا جواد التبریزی(قدس سره): کانت عینای ضعیفة وکان من اللازم أن استخدم النظارة، ولکن استعمالها صعب علی، وقد استعملت النظارة لعدة أیام أثناء المطالعة بحیث لو لم استعملها أحس بتعب، وذات یوم بعد ان اجهدت عینی قمت بالاستشفاء بتربة الإمام الحسین(علیه السلام) التی کان قد أرسلها لی استاذ الفقهاء والمجتهدین السید أبو القاسم الخوئی، فقد غسلت بها عینی بعد أن خلطتها مع ماء عینی وقلت: یا سید الشهداء یا أبا عبدالله الحسین(علیه السلام) أنا لا أرید أن استعمل النظارة وأؤذی عینی، أرید الشفاء منک، یقول المرحوم المیرزا (قدس سره): عندما استیقظت فی الیوم التالی رأیت أن عینی قد اصبحت على ما یرام حینما طالعت ولم احتج إلى النظارة. یقول نجل المرحوم المیرزا(قدس سره): کانت عینا والدی تتمتع بقوة البصر إلى أخر العمر بحیث کان یقرأ العبارة من بعید ولم یشکو من ضعف عینیه أبداً وشوفی بواسطة تربة سید الشهداء، والحمد لله رب العالمین.

۶/ کان یقود الجموع نحو حرم المعصومة فی شهادة الزهراء (ع) والإمام الصادق (ع) وهو حاف باک لاطم على الصدر.

وکان یلبس السواد طوال شهری محرم وصفر، ویوصی بلبسه، یحدثنی أحد أساتذتی قائلا:

کنت على موعد مسبق مع سماحته فی قضیة ما، فذهبت إلى مکتبه وکان لوحده جالسا مشغولا بکتبه، وکان ذلک الیوم من الأیام المشکوک کونها من آخر صفر أو أول ربیع الأول، واعتمدت أنا على التقویم ولم ألبس السواد، بینما کان سماحته لابسا للون الأسود، عندما رآنی قال لی: اذهب إلى منزلک وارتد الملابس السوداء وسأنتظرک حتى تعود، یقول: امتثلت طلبه وبالفعل رجعت إلیه وأنهیت معه ما جئت لأجله.

إن هذا النوع من التعامل مع واحدة من أنماط الشعائر الحسینیة أی لبس السواد یکشف عن مدى أهمیتها وأنها موضع رضا الله سبحانه ورضا رسوله (ص) وأهل بیته (ع).

 

۷/ عند زیارته للسیدة زینب والسیدة رقیة (علیهما السلام)

فی سفر المیرزا التبریزی إلى لندن للعلاج کان طریق عودته إلى إیران عبر الشام نظرا لشوقه الشدید لزیارة السیدة زینب (ع) والسیدة رقیة (ع)، أعد المؤمنون کل الاستعدادات للزیارة وکان المؤمنون یترقبون هذه الزیارة، فوفد إلى منطقة السیدة زینب العشرات من المحبین ومنهم کبار العلماء بعد معرفتهم بموعد القدوم من لبنان والقطیف والکویت، وقد أراد المؤمنون أن یحتفوا بقدوم المیرزا التبریزی عبر مرافقته فی الزیارة۰

هنا شعر المیرزا التبریزی أن هذه الطریقة من مرافقته ستصرف الأنظار عن مولاتنا زینب (ع) وهی المفجوعة المظلومة.

یخبرنی مسؤول مکتب المیرزا التبریزی فی الشام أخونا العزیز الشیخ عباس الهزاع أن المیرزا التبریزی قال: لو أن أحدا رفع صوته بطلب الصلوات (من باب إظهار الاحترام) فإننی سأرجع، ومن أنا؟! وهذه مولاتنا زینب؟! أیصح أن تعقد الصلوات فی حضرتها لغیرها؟

وفی دخوله لمقام مولاتنا زینب (ع) مشى حافیا إظهارا للخضوع أمام عظمة مولاتنا الصدیقة الصغرى زینب بنت أمیر المؤمنین (ع).

وعندما زار السیدة رقیة بنت الإمام الحسین سجل ضمن عبارات مختصرة استدلالا وافیا على ثلاثة نقاط وهی: صحة مدفنها والحکمة الربانیة من ذلک وعظم منزلتها.

وأما الحکمة فی ذلک فهو أن الإمام الحسین (ع) أبقى أثرا فی الشام کی لا یأتی الناس من بعد وینفوا قصة سبی الأسرى إلى الشام، وکذلک إثبات أن الأسر شمل حتى الأطفال.

وأما فی خصوص منزلتها فقد حذر من الأقوال الفاسدة التی تقول لماذا تزورون طفلة؟! وما شأنها؟؟ فقال مجیبا: إن عظمة هذه الطفلة یظهر فی أنها شاهد على ظلامة أهل البیت (ع)، ومن یکون شاهدا على الظلامة یکون عظیما عند الله سبحانه وتعالى، ولهذا فإن الإمام الحسین (ع) احتج على قومه بالرضیع (ع)، وجعله مدفنه بجواره، وهذا الرضیع سیکون شافعا للناس یوم القیامة، وهکذا الأمر فی مولاتنا رقیة (ع).

khafaya3

۸/ علم قبة الإمام الحسین (علیه السلام)

فی الفترة الأخیرة من حیاته – وحینما ابتلی بمرض کان یعلم وبسبب إخبار الأطباء أنه سیفارق الدنیا من أجله- أهدی إلیه العلم المرفوع على قبة الإمام الحسین (ع) فی کربلاء، ولهذا العلم مکانة روحانیة کبیرة فی قلوب الشیعة فهو متبرک بالمقام الشریف والقبة النورانیة للإمام الحسین (ع) حیث مهبط الأنبیاء والمرسلین والملائکة المقربین، لم یقل سأجعل هذا العلم لقبری وکما یفعله مثلی لو أهدی إلیه مثل هذا العلم، ولکنه أهداه وقبل شهر تقریبا من وفاته للمؤمنین فی إحدى المساجد فی الکویت (مسجد أبی الفضل العباس علیه السلام) لکی یتبرکوا به فی لیالی القدر ویزدادوا تعلقا بأهل البیت (ع).

۹/ الزهد والبساطة

کان یعیش حیاة الزهد والبساطة، وبعض المؤمنین (ع) من أهل الکویت وصل ذات لیلة إلى منزله، واللیل لیس ضمن الوقت المخصص لزیاراته، ولکن هذا المؤمن أصر على الدخول علیه لمسألة شرعیة ملحة عنده فأذن له المیرزا بذلک، وعندما دخل علیه کان وقت عشائه فرآه یأکل الخبز المغموس فی اللبن.

هذا النوع من الحیاة کان منشؤه انصراف القلب عن التعلقات الدنیویة، ولهذا انعکس الأمر على مواقفه قدس سره، ونجده یقول فی وصیته التی کتبها قبل أیام قلائل من وفاته:

” فإننی لم أعقد قلبی على الدنیا لکی أتلکأ وأتردد فی أداء وظیفتی”

 

۱۰/ من کلماته المأثورة

- “إن سفرة القیامة تفترش بالبکاء على الإمام الحسین (ع)”.

- “عندما کان الإمام الصادق یقول: “رحم الله من أحیا أمرنا” فإن مصداق إحیاء أمرهم هو إحیاء – - عاشوراء الحسین (ع) ومظلومیة أمه الزهراء (ع)”.

- “یجب على الشیعة أن یهتموا بأحادیث الأئمة (ع) بأکثر مما نحن علیه الیوم”.

- “إن الکتاب والقرآن بدون الحدیث لهو ضلال وانحراف”.

- “إذا لم تتعلم التقوى من أمیر المؤمنین (ع) فإنه سیقودک إلى التصوف والزهد المنفی، وکلاهما ضلالة”.

هل إن طلب الحاجة من غیر الله شرک؟

 
 
هل إن طلب الحاجة من غیر الله شرک کالنبی (ص) و الإمام المعصوم (ع) شرک؟ أ لیس هو قاضی الحاجات؟
 
الجواب الإجمالي

إن احترام هؤلاء العظماء (النبی و الامام) و الرجوع إلیهم، و التوسل بهم، و طلب الحاجة منهم، إذا کان فی عرض الخالق سبحانه، أو أنه مستقل و غیر محتیاج إلى الذات المقدسة الأحدیة، فإن هذا القصد و هذا الفهم شرک، و إنه لا ینسجم مع التوحید الأفعالی (استقلال الله بالفاعلیة و استغنائه و عدم احتیاجه لسائر الموجودات و حاجة الجمیع الیه) و کذلک لا ینسجم مع التوحید فی الربوبیة (إن الله هو المدبر و الرب الأوحد و إن الملائکة و الأنبیاء و الأسباب الطبیعیة ما هی إلا أیدٍ عاملة بأمر الله و منفذة لمشیئته و إرادته).

و إما إذا کانت هذه التوسلات و الاحترامات و الدعوات تندرج ضمن التوجهات التالیة:

أ- إطاعة الأمر الإلهی.

ب- أداء الدین الذی له فی أعناقنا لما أفاض علینا على مستوى التکوین والتشریع.

ج- اتخاذ هؤلاء العظماء قدوة و أسوة، و الاستفادة من ألطاف و عنایات هؤلاء العظماء، دون أن نعتقد بتأثیرهم المستقل عن الذات الإلهیة المقدسة.

و کل هذه التوجهات لا تنافی التوحید الأفعالی أو الربوبی، کما لا تتعارض فی کون الخالق هو (المستقل) فی قضاء الحاجات وانه غیره مهما کان غیر مستقل عنه سبحانه. لأن الفاعلیة و قضاء الحوائج و التدبیر من قبل هؤلاء العظماء هی فی طول الفاعلیة و الربوبیة و کون الله سبحانه هو قاضی الحاجات و لیست فی عرضها لیحسب ذلک من الشرک.

و على هذا فإن معیار الشرک فی طلب الحاجة من غیر الله هو نیة الشخص, فإذا کان الشخص المتوسل یعتقد بالألوهیة و الربوبیة و الفاعلیة المستقلة من دون الله لمن یتوسل به، فذلک التوجه و هذه العقیدة شرک بالله سبحانه.

و لکن إذا کان التوسل و طلب الحاجات من قبیل الطاعة لله تعالى و الاستفادة من کرامة هؤلاء العظماء و عزتهم و جاههم عند الله، لیطلبوا من الله أن یقضی حاجته أو أنهم یقضونها بإذن الله تعالى، فإن هذا النوع من التوسل لا ینسب إلى الشرک، و إنما یکون المتوسل مأجوراً و مثاباً، لأنه عمل طبقاً للأوامر الإلهیة.

الجواب التفصيلي

الإنسان موجود ذو بعدین، أی أنه مرکب من روح ملکوتی و جسد ناسوتی مادی، کما إنه یتصف بالفقر و الحاجة، و حیث أنه ذو بعدین فلابد من تأمین احتیاج هذین البعدین بشکل متوازن و متعادل بعیداً عن الإفراط و التفریط، و ذلک ما یکفل له سلامته و دوام حیاته و سیره على طریق التکامل و الارتقاء حتى الوصول إلى قمة سعادته الواقعیة (مقام خلافة الله).

و حیث أن الله سبحانه حکیم و عالم، و إنه رسم هدفاً معیناً لخلق الإنسان، و إنه على علم بکل وجوده و احتیاجاته و على کل الأبعاد و الأصعدة، فقد هیأ الأرضیة المناسبة لسد احتیاجاته المختلفة، قبل خلق الإنسان أو حین خلقه. کما أن إرادة الله تعالى تعلقت فی أن یبادر الإنسان بشکل طبیعی مع سلامة الجسم و سعادة الروح للاستفادة من الإمکانات المسخرة له لتأمین حاجاته و إلا فالله سبحانه قادر على أن یخلق الإنسان متکاملاً منذ البدایة بلحاظ الجسم فلا یحتاج إلى التکامل، کما هو الحال فی خلق السماوات و الأرض، و کذلک من الممکن أن یوجده متکاملاً بلحاظ البعد الروحی، بکیفیة لا یکون معها محتاجاً إلى العبادة و الطاعة و الحضور فی ساحة عالم القدس، و لا یجد نقصاً فی هذا الجانب، کما هو الحال فی خلق الملائکة. و لکن مزیة الإنسان و خصوصیته الفارقة بینه و بین سائر الموجودات تکمن فی هذه الخاصیة، فعلى الرغم من کل ما یتمتع به من النقص و الاحتیاج الجسمی و الروحی، فإنه یمتلک القدرة على أن یرتقی إلى مرتبة یفوق فیها مرتبة الملائکة.

و هذا الإنسان المختار لابد له من الاستفادة من مائدة النعم الإلهیة المنبسطة فی السماوات و الأرض لسد احتیاجاته و تأمین نواقصه، حتى یتمتع بالبقاء و السلامة. و من أجل أن یؤمن حاجاته و یسد ظمأه الروحی علیه أن یلجأ إلى مائدة التشریع لیتمکن من جعل هذه الروح الملکوتیة تتصل بعالم الملکوت لرفع کل احتیاجاتها المعنویة و الروحیة.

لا وجود لأی شک فی قابلیة العوامل التکوینیة و الأسباب الطبیعیة على رفع حاجات الإنسان الجسمانیة المادیة، و إن الإنسان یستفید من هذه المائدة الغنیة لیلاً و نهاراً، و حیث أن الإنسان یألف هذه الواقعیة و یأنس بها منذ ولادته، بل و منذ بدایة خلقه، فإنه لا یتبادر إلى ذهن أغلب المتدینین أن هذا النوع من الاستفادة من الأسباب الطبیعیة لسد الحاجات الجسمیة یمثل لوناً من ألوان الشرک، أو أنه تصرف فی غیر محله فی ملک الله تعالى.

کما أن الخالق الحکیم بسط مائدة واسعة أخرى من أجل تأمین احتیاجات الإنسان الروحیة و ذلک فی قالب الدین و التشریع حتى تهیأ غذاءً صحیاً و سلیماً للإنسان بلحاظ العقیدة و العبادة و الأخلاق و التربیة عن طریق مجموعة من الأفراد (الأنبیاء و الرسل علیهم السلام) و جعل منهم واسطة لفیضه التشریعی. فی حین أن الأنبیاء أنفسهم مکلفون برعایة هذه التکالیف و الحدود و الاستفادة منها، حتى یتمکنوا من سد احتیاجاتهم الروحیة عن هذا الطریق، و یؤمنون الاتصال بعالم الملکوت و المعنویات الذی یتجاوز الإحساس و الشهود بالنسبة لهم و یمثل عالم الغیب، و لابد من الاتصال و لو للحظات فی الیوم و اللیلة بهذا العالم (عالم القدس و الربوبیة) و ذلک من خلال العبادات الیومیة.

و فی هذا الوسط هناک أشخاص سبقوا الجمیع فی میدان الاستفادة من مائدة التشریع الإلهیة، فأحرزوا قدم السبق و التقدم، فکان لهم نوع اتصال أقوى و أوسع من الآخرین بعالم الملکوت، و کأنهم قطعوا خیوط الاتصال بعالم الطبیعة، حتى تحولوا إلى موجودات ملکوتیة، کما أن بعضاً من هذه الفئة أحرز السبق و التقدم على رفاقه حتى تمکنوا من إحراز مقام خلیفة الله، و جعلوا من أنفسهم (عمّال الله)، فتحولوا عن هذا الطریق إلى واسطة للفیض التکوینی، أی أنهم صاروا واسطة بین المتخلفین من أفراد القافلة و ذلک العالم الملکوتی.

و من هنا فهؤلاء الأفراد الذین تخلفوا فی هذا الطریق أصبحوا مضطرین للتعلق بهذه الوسائط للاستفادة من فیوضات عالم الروح و المعنى لسد احتیاجاتهم فی هذا المیدان.

و من هنا نشأت شبهة المنافاة بین التوسل بهؤلاء العظماء و التوحید الأفعالی الربوبی لله تعالى!

و لکن الواقع هو کما أن الاستفادة من الإمکانات المادیة لرفع الحاجات الجسمیة لیست من الشرک فی شیء، لأن الله سبحانه هو الذی خلق هذه النعم و سخرها للإنسان،[1] و أعطاه الإذن (التکوینی) فی التصرف بها بالطرق الصحیحة التی بینها الشرع. و إن الإنسان الموحد یعلم أن خلقه و إعطاءه کل هذه النعم و الهبات إنما یتعلق بالذات الإلهیة المقدسة، و لا یتوهم یوماً أن هذه الأسباب و العوامل مستقلة عن الإرادة الإلهیة، و إن وجودها واجب.

و کذلک الأمر بالنسبة إلى التوسل و الاحترام و طلب الحاجات من هؤلاء العظماء لا یوجد فیه أی لون من ألوان المنافاة مع قبول التوحید الأفعالی أو توحید الربوبیة، و انحصار قضاء الحاجات بالله سبحانه على وجه الاستقلال. ذلک لأن هذا التوسل و طلب الحاجات لم یفرض فی عرض الله أو مستقلاً عنه. بل یکون الإنسان متوسلاً عارفاً و واعیاً إلى أن فاعلیة و تدبیر هؤلاء العظماء فی طول فاعلیة الله و تدبیره، و إن وجود من یتوسل بهم هو کسائر الموجودات الأخرى یمثل عین الفقر و الحاجة إلى الذات المقدسة، و لولا العنایات و الفیض الإلهی لما کان لهم وجود فضلاً عن قدرتهم على الفاعلیة و التأثیر و قضاء الحوائج، و لذلک فکون هذه الفاعلیة و التأثیر واقع فی طول فاعلیة الله و إرادته و إذنه فإنها لا تستلزم الشرک و لا هی منه.[2]

و أما فیما یخص التساؤل القائل: لماذا یحیلنا الله إلى هؤلاء العظماء الأعزة، و لماذا نحتاج إلى هذه الوسائط للاستفادة من عالم الملکوت و المعنویات؟ و ذلک لعدة جهات:

1- إن هؤلاء الأشخاص هم وسائط الفیض الإلهی، و القناة التی تجری فیها الرحمة الإلهیة إلى سائر الموجودات فی العالم، إلى حد أنه لولا هذا الوجود المقدس لما کان هناک توجه لخلق السماء و الأرض و ما فیهما.

و لهذا ورد فی الحدیث القدسی المعروف: لولاک لما خلقت الأفلاک...[3]

و على هذا الأساس فإن محاولة الوصول إلى منبع الفیض و الجود یستلزم المرور بهذه القناة و الاستفادة منها حتى لا نحرم من ألطاف الحق تعالى و عنایاته، لذلک نقول فی دعاء الندبة: "أین وجه الله الذی منه یؤتى".

2- انطلاقا من کون هؤلاء المقربین من الله تعالى قد زینوا انفسهم وتحلوا بصفات الله، من هنا یکون التوجه الیهم والنظر الیهم کانما هو توجه الى الله تعالى وان مخالطتهم و الانس بهم – ولو فی الملمات – یذکر بالله تعالى وبآیاته الشریفة، من هنا نقول فی دعاء الندبة" این وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء"

3- بما أنهم مقربون عند الله، و کونهم واسطة لفیضه فإن دعاءهم لا یرد و إنه یقابل بالاستجابة و تکون شفاعتهم مقبولة عند الله، و لذلک نقول فی (الندبة): "أین المضطر الذی یجاب إذا دعا".

و بما أنهم کرماء فلا یغلقون الأبواب بوجه السائلین، و إذا کان طلبه فی دائرة مصلحته فلا ترد یده خالیة، و هذا الأمر مجرب لدى المعاصرین لهؤلاء الکرماء و لزائری مراقدهم الشریفة و لمرات عدیدة و لذلک نخاطبهم بالقول "و عادتکم الإحسان و سجیتکم الکرم و شأنکم الحق و الصدق و الرفق".[4]

4- إن الاتصال المباشر بعالم الغیب لا یکون ممکناً بالنسبة لمن لم یسیروا فی مراحل التکامل و الترقی، و لم یبلغوا مراحل متقدمة. و لذلک فلابد من الاستعانة بهذه الوسائل و الاستفادة من هذه الوسائط و لذلک جاء الخطاب الإلهی على النحو التالی: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ».[5] و هناک روایات کثیرة تشیر إلى أهل البیت (ع) و إنهم عنوان (الوسیلة) و الإیمان الثابت الذی ینبغی للمؤمن أن یعرفهم و یقر بمنزلتهم و یتمسک بهم.[6] و کذلک نقرأ فی الندبة: "أین الحبل المتصل بین الأرض و السماء".

5- إن التوسل بهم و الرجوع إلیهم یکون سبباً فی معرفتهم، و قضاء الحاجات بهم بسبب الحب و الارتباط و الأنس، و هذا الأنس و المحبة لهؤلاء العظماء تؤدی إلى الهدایة و التربیة و التعالی، فی حین أن ساحتهم المقدسة لیست بحاجة إلى توسل الناس و رجوعهم إلیهم لأنهم وصلوا إلى مقاصدهم بواسطة العنایة و اللطف الإلهی.

6- إن إرجاع الناس إلى أولیاء الله یمثل المکافئة و العطاء لهؤلاء الأولیاء مقابل ما بذلوه من جهود و ما قاموا به من تضحیات. کما ورد فی الخطاب الإلهی لرسول الله (ص) فی قوله: «وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَکَ عَسَى أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَحْمُوداً».[7]

7- إن توسل الناس و رجوعهم إلى هذه الذوات المقدسة یکون سبباً فی تشجیع الآخرین و ترغیبهم للالتحاق بهم و السیر على طریقهم من جانب، و سلب الغرور و التکبر و العجب من نفوس العباد و الزهاد، و سائر الذین یدعون السیر إلى الله و تطهیر نفوسهم، و منع أولئک الذین یتاجرون و یتظاهرون بالزهد و العبادة ریاءً و سمعة.

8- إن مقام الإنسان الکامل و منزلته أفضل من الملک بمراتب، و ذلک لما یلی:

1- إن الملک فی خدمة العبد الصالح فی الدنیا و الآخرة.

2- إن أفعال الملک جبریة، و لا تحسب کامتیاز له.

3- فی لیلة معراج الرسول (ص) إنه تقدم على الأمین جبرائیل، و بلغ أماکن لم یبلغها جبرائیل و ... و فی المکان الذی یوجد فیه الملائکة الذین یدبرون الأمور[8] (بإذن الله) قالوا: لماذا لا یکونون مثل هذا الإنسان الذی صنعوه هم، و قد وصل إلى محل القرب من الله و ... .

9- إن سیرة العظماء و الحکماء جاریة فی إیکال بعض الأمور للعاملین تحت أمرتهم، إذا کانت تلک الأعمال فی دائرة إمکانیة أولئک العاملین حتى یتولى أولئک العاملون الإجابة عن تساؤلات السائلین و قضاء حاجات المحتاجین، و بهذا الإجراء یکون قد نال العاملون قدراً من التربیة الخاصة، و نیل المکافئة على جهودهم المبذولة فی هذا الاتجاه من جانب، و من جانب آخر تسهل معرفتهم لدى الناس و یتمکنون من التعرف على مراتبهم و مقاماتهم و رتبهم، لیکون اتصال الناس بهم و الرجوع إلهم بأنس أکثر و ارتیاح.

و السائلین یعلمون أن حاجاتهم إلى الوسائط من جهة نقصهم و قصورهم، و إنهم لیعلمون أیضاً أن هذه الوسائط و القنوات لا تکون - بأی حال من الأحوال - فی مستوى العظیم و الجلیل و فی عرضه، و لا یمکنهم أن یفعلوا شیئاً دون إذنه و إرادته.

و روح الکلام تتمثل فی الآتی: إن الاتصال بالغیب، و امتثال الأوامر الإلهیة، و التربیة و الارتقاء و التعالی، و رفع الحوائج الدنیویة و الأخرویة - الجسمیة و المعنویة - کل ذلک بحاجة إلى معرفة الرجوع و التوسل و المحبة لأولیاء الله (ع)، و إن التوسل بهم هو توسل بالله و تعلق بأسباب ربوبیته المحکمة و عراه الوثقى، هذه الوسائط التی تتعلق بالله بتمام معنى التعلق و بجمیع شؤون وجودها، و إن کونهم فاعلین و یقضون الحاجات هو فی طول فاعلیة الخالق سبحانه و قضائه للحوائج، و لیس فی هذا الرجوع و التوسل أی لون من ألوان الشرک. لأن قاضی الحاجات الوحید على وجه الاستقلال هو الله وحده لا غیر.

لمزید الاطلاع انظر:

موسوى الاصفهانی، سید محمد تقی، مکیال المکارم، ج1و2.

مصباح الیزدی، محمد تقی، آموزش عقاید" المنهج الجدید فی تعلیم الفلسفة"، ج1- 3.

مصباح الیزدی، محمد تقی، معارف قرآن" المعارف القرآنیة،" ج1- 3.

الشیروانی، علی، معارف اسلامی در آثار شهید مطهرى" المعارف الاسلامیة فی فکر الشهید المطهری،" ص250- 251و90- 110.

و انظر: الکتب الکلامیة، بحث الشفاعة و التوحید الافعالی، و مباحث الامامة.



[1] الجاثیة، 12 و 13؛ لقمان، 20 و ...

[2] انظر: مواضیع ذات صلة، المشیئة الإلهیة و اختیار الإنسان، رقم السؤال 95؛ اختیار الانسان، رقم السؤال 217؛ فرض ممکن الوجود إلى جانب واجب الوجود، رقم السؤال 80، و...

[3] منقول من، برناس صومعه سرایی، مهدی، ماهیة لیلة القدر، نشر کوثر غدیر، ج2، ص79 و 81.

[4] الزیارة الجامعة الکبیرة.

[5] المائدة، 35؛ آل عمران، 103؛ الإسراء، 57.

[6] انظر: الحائری، سید مهدی، ترجمة مکیال المکارم، ج1، ص625 و 639؛ و کتب التفاسیر، ذیل الآیات الثلاث السابقة و ...

[7] الإسراء، 79.

[8] النازعات، 5.

لماذا یلعن الشیعة الصحابة و الخلفاء؟

 
 
لماذا یلعن الشیعة الصحابة و الخلفاء؟
 
الجواب الإجمالي

من الامور التی تتهم بها الشیعة قدیما و حدیثا تهمة موقفهم من الصحابة و انهم-ای الشیعة- یکنون الکره - کما یدعی خصوم الشیعة- للصحابة، وهذه التهمة غیر صحیحة ، بل الشیعة تکن الاحترام للصحابة لانهم رواد الاسلام وحاملو الشریعة قال تعالى (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً...) ولقد اثنى الائمة علیهم السلام على الصحابة قال الامام علی(ع):" لَقَدْ رَأَیْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ (ص) فَمَا أَرَى أَحَداً یُشْبِهُهُمْ مِنْکُمْ لَقَدْ کَانُوا یُصْبِحُونَ شُعْثاً غُبْراً وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِیَاماً..." وقد کان الامام السجاد(ع) یدعو لهم.

خلاصة الکلام هو:

ترى مدرسة اهل البیت (ع) ان حال الصحابة کحال غیرهم من حیث العدالة ، ففیهم العادل و غیر العادل، و لیس کل من صحب النبی الاکرم(ص) کان عادلا، و لیس للصحبة دور فی عدالة الصحابی ما لم تتجسد سیرة الرسول الاکرم (ص) فی سلوکه و مواقفه.

فالملاک هو السیرة العملیة، و کل من تطابقت سیرته مع المنهج الاسلامی فهو عادل، و من خالف المنهج الاسلامی فهو غیر عادل، و هذا الرأی یتطابق مع القرآن الکریم و السنة النبویة الشریفة، ومع الواقع التاریخی فالشواهد التاریخیة تؤکد ذلک و قد ذکرناها فی الجواب التفصیلی.

الجواب التفصيلي

من الامور التی یتهم بها الشیعة قدیما و حدیثا تهمة موقفهم من الصحابة و انهم یکنون الکره – کما یدعی خصوم الشیعة للصحابة، و هذه التهمة عندما نضعها امام الواقع الموضوعی و ندرسها دراسة موضوعیة نجدها بعیدة کل البعد عن الواقع و الحقیقة، لان الشیعة تکن کامل الاحترام للرسول الاکرم(ص) و صحبه المیامین، فکیف نکره الصحابة و هم حملة الرسالة و النور الالهی الى البشریة و هم السند و العماد و المدافع عن رسول الله (ص) و المجاهدون بین یدیه؟!

کیف نکرهم و نحن نسمع کلام الله تعالى یتلى فی مدحهم و الثناء علیهم حیث یقول عزّ من قائل: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سیماهُمْ فی‏ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظیما)[1]و اولئک هم الذین نصروا الله و رسوله و احیوا دینه و اقاموا دعائم دولة الاسلام و اماتوا الجاهلیة.[2]

و هذا امامنا امیرالمؤمنین (ع) یقول فیهم:" لَقَدْ رَأَیْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ (ص) فَمَا أَرَى أَحَداً یُشْبِهُهُمْ مِنْکُمْ لَقَدْ کَانُوا یُصْبِحُونَ شُعْثاً غُبْراً وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِیَاماً یُرَاوِحُونَ بَیْنَ جِبَاهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ وَ یَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِکْرِ مَعَادِهِمْ کَأَنَّ بَیْنَ أَعْیُنِهِمْ رُکَبَ الْمِعْزَى مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ هَمَلَتْ أَعْیُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُیُوبَهُمْ وَ مَادُوا کَمَا یَمِیدُ الشَّجَرُ یَوْمَ الرِّیحِ الْعَاصِفِ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ وَ رَجَاءً لِلثَّوَاب".[3]

ویقول علیه السلام ایضا:" أَیْنَ إِخْوَانِیَ الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّرِیقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ وَ أَیْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِیَّةِ، وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ قَالَ [نَوْفٌ‏][4] ثُمَّ ضَرَبَ یَدَهُ إِلَى لِحْیَتِهِ وَ أَطَالَ الْبُکَاءَ، ثُمَّ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ أَوِّهْ عَلَى إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ وَ أَحْیَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ، دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا، وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوا".[5]

و من ادعیة الامام السجاد زین العابدین علی بن الحسین (ع) فی الصحیفة السجادیة یدعو فیه للصحابة:" اللَّهُمَّ وَ أَتْبَاعُ الرُّسُلِ وَ مُصَدِّقُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالْغَیْبِ عِنْدَ مُعَارَضَةِ الْمُعَانِدِینَ لَهُمْ بِالتَّکْذِیبِ وَ الِاشْتِیَاقِ إِلَى الْمُرْسَلِینَ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ‏ فِی کُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ أَرْسَلْتَ فِیهِ رَسُولًا وَ أَقَمْتَ لِأَهْلِهِ دَلِیلًا مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَى مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ أَئِمَّةِ الْهُدَى، وَ قَادَةِ أَهْلِ التُّقَى، عَلَى جَمِیعِهِمُ السَّلَامُ، فَاذْکُرْهُمْ مِنْکَ بِمَغْفِرَةٍ وَ رِضْوَانٍ. اللَّهُمَّ وَ أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً الَّذِینَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَةَ وَ الَّذِینَ أَبْلَوُا الْبَلَاءَ الْحَسَنَ فِی نَصْرِهِ، وَ کَانَفُوهُ، وَ أَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ، وَ سَابَقُوا إِلَى دَعْوَتِهِ، وَ اسْتَجَابُوا لَهُ حَیْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّةَ رِسَالَاتِهِ. وَ فَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَ الْأَوْلَادَ فِی إِظْهَارِ کَلِمَتِهِ، وَ قَاتَلُوا الْآبَاءَ وَ الْأَبْنَاءَ فِی تَثْبِیتِ نُبُوَّتِهِ، وَ انْتَصَرُوا بِهِ. وَ مَنْ کَانُوا مُنْطَوِینَ عَلَى مَحَبَّتِهِ یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِی مَوَدَّتِهِ. وَ الَّذِینَ هَجَرَتْهُمْ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ، وَ انْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَکَنُوا فِی ظِلِّ قَرَابَتِهِ. فَلَا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَکُوا لَکَ وَ فِیکَ، وَ أَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِکَ، وَ بِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَیْکَ، وَ کَانُوا مَعَ رَسُولِکَ دُعَاةً لَکَ إِلَیْکَ.  وَ اشْکُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ فِیکَ دِیَارَ قَوْمِهِمْ، وَ خُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَى ضِیقِهِ، وَ مَنْ کَثَّرْتَ فِی إِعْزَازِ دِینِکَ مِنْ مَظْلُومِهِمْ. اللَّهُمَّ وَ أَوْصِلْ إِلَى التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ خَیْرَ جَزَائِکَ"[6].

و هکذا تجد فقهاء الشیعة یعرفون للصحابة منزلتهم و مکانتهم و انهم کانوا یمثلون الطلیعة الاسلامیة یقول السید الشهید الصدر(قدس):" ان الصحابة بوصفهم الطلیعة المؤمنة و المستنیرة کانوا افضل و اصلح بذرة لنشوء امة رسالیة،حتى ان تاریخ الانسان لم یشهد جیلا عقائدیا اروع و انبل و اطهر من الجیل الذی انشاه الرسول القائد".[7]

نعم نحن نختلف مع اخواننا اهل السنة حیث نرى ان صحابة النبی(ص) او الذین عاشوا معه یمکن تصنیفهم الى عدة اصناف حسب الترتیب القرآنی لهم:

*السابقون الاوّلون:( وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیم‏).[8]

* المبایعون تحت الشجرة: (لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فی‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَریباً ).[9]

*المنفقون و المقاتلون قبل الفتح: (لا یَسْتَوی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا وَ کُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى‏ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیر)[10]

فی مقابل تلک النماذج العالیة و الشخصیات الرائعة نرى القرآن الکریم یذکر لنا اصنافاً اخرى تختلف اختلافا کلیا مع سابقتها منهم:

*المنافقون[11].

* المنافقون المتسترون الذین لایعرفهم النبی(ص).[12]

*ضعفاء الایمان و مرضى القلوب.[13]

*السماعون لاهل الفتنة.[14]

*الذین خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا.[15]

* المشرفون على الارتداد.[16]

*الفساق الذی لایصدقهم قولهم عملهم.[17]

* الذین لم یدخل الایمان فی قلوبهم.[18]

و غیر ذلک من الصفات الذامة لبعضهم من هنا یمکن القول:

ان خلاصة رأی الشیعة فی الصحابة هو:

ترى مدرسة اهل البیت (ع) ان حال الصحابة کحال غیرهم من حیث العدالة ، ففیهم العادل و غیر العادل، و لیس کل من صحب النبی الاکرم کان عادلا، و لیس للصحبة دور فی عدالة الصحابی ما لم تتجسد سیرة الرسول الاکرم (ص) فی سلوکه و مواقفه.

فالملاک هو السیرة العملیة، و کل من تطابقت سیرته مع المنهج الاسلامی فهو عادل، و من خالف المنهج الاسلامی فهو غیر عادل، و هذا الرأی یتطابق مع القرآن الکریم و السنة النبویة الشریفة، کما بینا ذلک، و ان فیهم من قصد اغتیال رسول الله فی لیلة العقبة.[19]

ثم کیف نسوی و بای منطق بین الصحابی الجلیل مالک بن نویرة و بین الذی قتله و دخل بزوجته فی نفس تلک اللیلة؟!، فلیس من الصحیح ان ندافع عن انسان شرب الخمر مثل [الولید بن عقبة] بحجة أنّه صحابی، او الدفاع عن انسان جعل الحکم الاسلامی ملکاً عضوضاً و قتل الصالحین من الامة و حارب الامام و الخلیفة الشرعی (علی بن ابی طالب) و هل من منطق العقل ان نساوی بین عمّار بن یاسر(رض) و بین رئیس و قائد الفئة الباغیة فی الوقت الذی نقرأ فیه قول الرسول (ص) : " عمار تقتله الفئة الباغیة"، بحجة ان الاثنین من الصحابة؟!

فهل تجد عاقلا یجیز هذا العمل؟ ثم اذا رضینا بهذا العمل هل یبقى من الاسلام الاّ انه منهج تبریری یبرر للاقویاء ما یفعلونه تحت ذریعة الصحبة و الصحابة؟!

الحقیقة ان الاسلام اعز و اکرم من نلطخه بجرائم المجرمین و المنحرفین مهما کانوا و فی أی وقت عاشوا، هذا هو معتقدنا و لانجامل فیه احدا، لان الحق احق ان یتبع.

ثم نسأل البعض من اخواننا أهل السنة هل یساوی بین الخلیفة عثمان و قتلته؟ فاذا کان یساوی فلماذا الهجوم على علی (ع) وتجییش الجیوش فی حرب الجمل و صفین، تحت ذریعة المطالبة بدم عثمان، و اذا لم یساوی بینما و یعتبر المعارض له و المساعد فی قتله- فضلا عن قاتله- انسانا خارجا عن القانون و الشرع، فهو حینئذ یؤمن بعدم عدالة الصحابة، فلماذا الهجوم على الشیعة و هو یرى مثل رایهم!

فالمعیار قائم على التمسک بسیرة النبی الاکرم(ص) و الالتزام بسنته فی حیاته و بعد رحیله فمن تمسک نکن له کامل الاحترام و نقتدی به فی سلوکه و نترحم علیه و ندعو الله له برفیع الدرجات، فعلى سبیل المثال نرى اثنین من الصحابة معهم احدى امهات المؤمنین قد حشدوا الجیوش و الرجال و جاءوا الى البصرة لیحاربوا الخلیفة الشرعی علی بن ابی طالب(ع) فی معرکة الجمل و قد راح ضحیة هذه الحرب الالاف من المسلمین و هنا نسأل کیف جاز لهؤلاء الخروج و اراقة کل هذه الدماء؟ و هکذا عندما خرج علیه شخصیة اخرى تتصف بانها من الصحابة فی معرکة صفین التی اکلت الاخضر و الیابس؟.نحن نقول ان هذا العمل مخالف للشرعیة و اعتداء على الامام و الخلیفة الشرعی و لایکفی فی تبریره کون القائم به صحابیا او غیره، هذه هی نقطة الاختلاف الاساسیة بین الرؤیة الشیعیة و رؤیة غیرهم و لیست القضیة السب او الشتم او ما شابه ذلک.



[1] الفتح، 2.

[2] عدالة الصحابة، ص14، المجمع العالمی لاهل البیت(ع).

[3] نهج البلاغة، ص144.

[4] راوی الخطبة.

[5] نهج البلاغة تحقیق صبحی الصالح، ص164، الخطبة رقم182.

[6]الصحیفةالسجادیة، ص42، مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی الصَّلَاةِ عَلَى أَتْبَاعِ الرُّسُلِ وَ مُصَدِّقِیهِمْ.

[7]  المجموعة الکاملة، برقم11، بحث حول الولایة، ص48.

[8] التوبة، 100.

[9] الفتح، 28.

[10] الحدید، 10.

[11] المنافقون، 10.

[12]التوبة، 101.

[13] الاحزاب، 11.

[14] التوبة، 45-47.

[15] التوبة، 102.

[16] آل عمران، 154.

[17] الحجرات، 6؛ السجدة، 18.

[18] ا لحجرات، 14.

[19] انظر: الفصول المهمة لعبد الحسین شرف الدین، 189.

لماذا القرآن لم یذکر اسما, الائمه؟

 
لماذا لم یرد فی القرآن أسماء الائمة بشکل صریح؟
 
الجواب الإجمالي

یجب الالتفات الی انّه و بالرغم من عدم ذکر أسماء الائمة الاطهار (ع) فی القرآن بشکل صریح، لکنه قد وردت أسماءوهم فی کلام نبی الاسلام (ص) بشکل صریح و خاصة أمیر المؤمنین علی بن ابی طالب (ع)، و من المصادیق الواضحة لذلک حدیث الغدیر الذی هو بمثابة الاعلان الرسمی لخلافة أمیر المؤمنین (ع). و حدیث الغدیر متواتر من جهة السند، و فیه شواهد واضحة علی إمامة أمیر المؤمنین علی (ع) من جهة الدلالة.

و مضافاً إلی هذا ففی القرآن نفسه آیات نزلت فی شأن أمیر المؤمنین (ع) و من أهمها الآیة 55 من سورة المائدة التی تقول: «إنما و لیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون»، فقد ورد فی کتب التفسیر و التاریخ و الکتب الروائیة الشیعیة و السنیة إن هذه الآیة نزلت بعد التصدق بالخاتم من قبل أمیر المؤمنین (ع) فی حال صلاته و رکوعه، و لیس لها مصداق خارجی غیر علی (ع). إذن فبالرغم من عدم و رود اسم علی (ع) فی القرآن، لکن قد اشیر الیه إشارات واضحة.

اما عدم ورود اسمه بشکل صریح فیمکن ذکر جوابین لذلک علی الاقل: الاوّل إن مبنی القرآن هو علی ذکر الامور بصورة کلیة و بیانها علی شکل أصل و قاعدة، لا علی شرح المسائل الجزئیة و تفریعاتها. و هذه هی طریقة القرآن فی موارد کثیرة أیضاً. و لذلک اجاب الامام الصادق (ع) حینما سئل عن عدم ورود أسماء الائمة(ع) فی القرآن فقال (ع): « قولوا لهم ان رسول الله (ص) نزلت علیه الصلاة و لم یسم الله لهم ثلاثا و لا اربعاً، حتی کان رسول الله (ص) هو الذی فسر ذلک لهم، و نزلت علیه الزکاة و لم یسم لهم من کل اربعین درهما درهم حتی کان رسول الله (ص) هو الذی فسر ذلک لهم، و نزل الحج فلم یقل لهم طوفوا اسبوعا حتی کان رسول الله (ص) هو الذی فسر ذلک لهم و نزلت «و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم». و نزلت فی علی و الحسن و الحسین فقال رسول الله (ص) فی علی: «من کنت مولاه فعلی مولاه». و قال (ص) اوصیکم بکتاب الله و أهل بیتی».

الثانی: فی مثل هذه المسألة التی یکون احتمال الاعتراض فیها کبیراً، فان المصلحة تقتضی أن یشیر القرآن بصورة غیر صریحة و یبیّن المسألة بالاشارة و الکنایة، و ذلک لاحتمال أن ینجر الاعتراض علی مسألة امامة الائمة (ع) الی الاعتراض علی القرآن و أصل الدین، و من المسلّم ان هذا لیس فی صالح المسلمین. یعنی انه ربما یقدم المعترضون علی ولایة أمیر المؤمنین (ع) فیما لو انزلت آیة تبیّن ولایته بصراحة علی تحریف تلک الآیة او تبدیلها و حذفها ، و حینئذٍ تنتهک حرمة الاسلام بعنوان کونه الدین الخاتم، و القرآن بعنوان کونه کتابا سماویاً خالداً. و مضافا لذلک فان ینبغی الالتفات الی انه حین یقول الله سبحانه فی القرآن «إنا نحن نزلنا الذکر و إنا له لحافظون» فان أحد طرق حفظ القرآن هی رفع دوافع الاعتراض و التحریف بصورة طبیعیة. و لذا لم یشر القرآن بشکل صریح الی ولایته (ع) و لم یذکر اسمه،هذا اوّلاً. و ثانیاً: إن الآیات المرتبطة بولایة أمیر المؤمنین (ع) و کذلک آیة التبلغ المرتبطة بالابلاغ الرسمی لولایته (ع) و آیة التطهیر الراجعة الی عصمة أهل البیت (ع)، قد ذکرت فی ضمن الآیات التی لا علاقة لها ظاهراً بموضوع البحث و ذلک من أجل تخفیف دوافع التحریف و التبدیل و یبقی القرآن مصوناً و محفوظاً من التلاعب علی طول التاریخ.

الجواب التفصيلي

فی البدء یجب الالتفات الی هذه النکتة و هی: أوّلاً: انه قد وردت أسماء الائمة المعصومین (ع) بشکل صریح فی کلام النبی الاکرم (ص) و خصوصاً اسم أمیر المؤمنین علی (ع) حیث صرح النبی (ص) فی موارد عدیدة بخلافته و ولایته، منها فی ابتداء البعثة حین ابلغ رسالته إلی عشیرته و أقاربه حیث قال (ص): «فمن یجیبنی إلی هذا الامر و یوازرنی یکن أخی و وزیری و وصیی و وارثی و خلیفتی من بعدی، فلم یجب أحد منهم فقام علی، و قال أنا یا رسول الله ...» ثم قال النبی (ص) له (ع):« أنت أخی و وزیری و وصیی و وارثی و خلیفتی من بعدی»[1]. و المورد الآخر هو حدیث الغدیر حیث قال النبی (ص) بصراحة: «من کنت مولاه فعلی مولاه»[2] و کذلک حدیث المنزلة حیث قال النبی (ص) لعلی (ع) «أنت منی بمنزلة هارون من موسی، الاّ انه لا نبی بعدی»[3] و أحادیث النبی (ص) المتعلقة بخلافة أمیر المؤمنین (ع) اکثرها متواترة و قد اشیر إلی هذا المطلب فی کثیر من کتب العامة و الخاصة[4]. و فی حدیث آخر بیّن النبی (ص) أسماء الائمة المعصومین ابتداء من أمیر المؤمنین (ع) الی الامام الحجة (ع) لجابر بن عبدالله الانصاری.[5]

إذن فیجب الالتفات إلی هذه النکتة و هی انه و بالرغم من عدم ورود أسماء الائمة (ع) صراحة فی القرآن الکریم، لکن النبی (ص) الذی صرح القرآن بانّ کلامه کله وحی و حق[6] قد صرح بأسمائهم و أکد علی خلافتهم و إمامتهم.

ثانیاً: قد وردت الاشارة فی القرآن إلی ولایة أمیر المؤمنین (ع) بالرغم من عدم ذکر اسمه صریحاً، و قد اعترف عامة المفسرین شیعة و سنة بانّ هذه الآیة نزلت بشأن أمیر المؤمنین و لیس لها مصداق سواه[7] و هی الآیة 55 من سورة المائدة التی تقول «إنما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون». فبعد الالتفات إلی أنه لا یوجد فی الاسلام تشریع و أمر بأداء الزکاة حال الرکوع، یعلم بان الآیة تشیر الی واقعة حصلت فی الخارج مرّة واحدة و هی أن أمیر المؤمنین (ع) کان فی حال الرکوع فدخل سائل و طلب المساعدة فأشار (ع) بیده فتقدم السائل و انتزع الخاتم من ید أمیر المؤمنین (ع( و خرج.[8]

و لذلک تقول الآیة بانّ ولایة المسلمین و إدارة شؤنهم منحصرة بالله و الرسول (ص) و أمیر المؤمنین (ع( و لیس لغیرهم ولایة علیهم.[9]

فقد اتضح إلی هنا بان أسماء المعصومین (ع) وردت علی لسان النبی (ص)، و وردت کنایة واضحة فی القرآن إلی ولایة أمیر المؤمنین (ع)، بحیث یمکن للمحقق المنصف اذا کان یبتغی الحقیقة أن یصل بعد تأمل بسیط إلی ان رأی النبی (ص) حول مسألة الخلافة و الامامة بعده هو خلافة أمیر المؤمنین (ع) و أولاده الطاهرین. اما عدم ورود أسماء الائمة (ع) صراحة فی القرآن، فیمکن أن یکون لذلک سببان:

1. إن بناء القرآن هو علی ذکر المسائل بشکل کلی عام و بصورة أصل و قاعدة، لا أن یتعرض لشرح الجزئیات و التفاصیل، و هذه هی طریقته فی بیان کثیر من الاصول و الفروع. و قد ذکر هذا الجواب فی روایة عن الامام الصادق (ع)[10] و قد ذکر الامام (ع) ثلاثة أمثلة لتأیید قوله: أحدهما انه فی مورد الصلاة طرح القرآن المسألة بشکل عام ولم یبین کیفیة و کمیة کل صلاة و لکن النبی (ص) بیّن طریقة اقامة الصلاة و عدد رکعات کل صلاة. و الآخر: الزکاة حیث طرحت فی القرآن کأحد الاصول و لکن النبی (ص) عین موارد تعلق الزکاة و نصاب کل مورد. و الثالث: أشار (ع) إلی احکام الحج حیث ان القرآن ذکر وجوب الحج فقط، لکن النبی (ص) شرح بنفسه طریقة أدائه[11].

اذن فتوقعنا من القرآن أن یتدخل فی کل الموارد و فی مفردات المسائل توقع فی غیر محله. فاذا لم یصرح فی مسألة الامامة و اهل البیت (ع) بأسماء الائمة (ع) فرداً فرداً فلا یکون ذلک سبباً لعدم التمسک بمذهب أهل البیت (ع) کما إنه لا یمکن ان تکون صلاة الظهر رکعتین بحجة انه لم یرد فی القرآن أنها اربع رکعات، أو أن یترک الطواف لانه لم یرد فی القرآن انه یجب الطواف فی الحج.

2.انه فی مثل هذه المسألة حیث یکون احتمال الاعتراض و المخالفة کبیراً ، فان المصلحة تقتضی أن یقوم القرآن بیان المطلب بشکل غیر صریح، لانه یحتمل أن ینجر الخلاف فی مسألة إمامة أمیر المؤمنین علی (ع) إلی القرآن نفسه أیضاً و من المسلّم ان هذا لیس فی صالح المسلمین، و بالطبع فانّه یجب الالتفات إلی انه حین یقول القرآن «إنا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون»[12] فان أحد طرق صیانة القرآن من التحریف و الزیادة و النقصان هو ذکر المسائل بشکل یقطع الطریق علی دوافع التحریف من قبل المنافقین و المتظاهرین بالاسلام، بحیث إذا وسوست لشخص أو فرقة نفسه فی التحریف و التغییر فعلی الاقل لا یطمع فی تغییر القرآن طبقاً لهواه و مصلحته فلا تهتک حرمة القرآن عن هذا الطریق[13]:

و قد قرر الاستاذ الشهید المطهری هذا الجواب بهذا الشکل: انه قد اجیب عن سؤال عدم بیان القرآن لامامة و خلافة أمیر المؤمنین علی (ع) بالاسم، بأنه اوّلاً: ان بناء القرآن هو علی بیان المسائل بشکل قواعد و اصول عامة. و ثانیاً: إن النبی الاکرم (ص) او الله تعالی لم یرد استخدام هذا الاسلوب فی هذه المسألة التی تتدخل فیها الأهواء و المصالح، فکما تدخلت الاهواء فی صرف کلام النبی (ص) عن ظاهره، حیث اعمل التوجیه و الاجتهاد و قیل بان النبی (ص) کان یقصد کذا و کذا... یعنی لو أن الآیة ذکرت ذلک بشکل صریح لقاموا بتوجیهها أیضاً، فان النبی (ص) قد ذکر فی کلامه بشکل صرح: «فهذا علی مولاه» فهل توجد عبارة أصرح من هذه؟! و لکن یوجد فرق کبیر فی إهمال کلام النبی (ص)- و هو بهذه الصراحة- و اهمال آیة قرآنیة صریحة فی ذلک فی الیوم الاوّل بعد وفاة النبی(ص) و لهذا فانی نقلت هذه الجملة فی مقدمة کتاب (الخلافة و الولایة) و هی أن یهودیاً فی زمن أمیر المؤمنین (ع) اراد ان یشمت بالمسلمین بما وقع من أحادیث فی صدر الاسلام (و الانصاف فانها تدعو للشماتة) حیث قال لأمیر المؤمنین (ع): ما دفنتم نبیکم حتی اختلفتهم فیه! فاجابه أمیر المؤمنین (ع) إنا اختلفنا عنه لا فیه، و لکنکم ما جفت أرجلکم من البحر حتی قلتم لنبیکم: إجعل لنا إلهاً کما لهم آلهة، فقال: إنکم قوم تجهلون. فانه یوجد فرق کبیر بین الأمرین: بین إن یقال إن ما وقع کان توجیهه فی الخارج هکذا (لا انه کان فی الواقع هکذا) بأن یقال بان هؤلاء الذین ارتکبوا الخطأ تخیلوا أن النبی (ص) أراد ذلک و قصده، و فی النتیجة فانهم وجهوا کلام النبی بهذا الشکل، و بین أن یقال: بانهم ترکوا نص آیة صریحة و أهملوها او انهم حرفوا القرآن[14]

إذن یمکن القول بان السبب الاساسی لعدم ذکر أسماء الائمة الاطهار صراحة، او علی الاقل اسم أمیر المؤمنین (ع) هو صیانة القرآن من التحریف و الزیادة و النقصان، حیث نلاحظ ان آیة التطهیر[15] و آیة التبلیغ[16] و آیة الولایة[17] قد ذکرت فی ضمن الآیات المرتبطة بنساء النبی (ص) أو آیات الأحکام او عدم ولایة أهل الکتاب حیث لا یوجد ارتباط ظاهراً بینها و بین ولایة الائمة الاطهار (ع) و أمیر المؤمنین علی (ع) و لکن المحقق المنصف یستطیع بتأمل بسیط أن یلتفت الی ان سیاق هذا الجزء من الآیة مختلف عما قبلها و بعدها و انها ادرجت هنا لأجل سبب خاص.[18]



 [1]العمدة، ابن البطریق، ص 121 و 133؛ السید هاشم البحرانی، غایة المرام، ص 320؛ العلامة الامینی، الغدیر، ج2، ص 278.

[2] هذا حدیث متواتر و مذکور فی کتب الشیعة و السنة، و قد ورد فی کتاب (الغدیر) رواة هذا الحدیث بحسب طبقاتهم من القرن الاوّل الی القرن الرابع عشر، و علی رأسهم ستون من طبقة اصحاب بالنبی من الذین رووا هذا الحدیث فی کتب اهل السنة و ثبت اسماءهم فی تلک الکتب. و کذلک فقد ثبت صاحب کتاب عبقات الانوار، المیر حامد حسین تواتر حدیث الغدیر. لاحظ: الغدیر، ج 1، ص 114؛ ابن المغازلی، المناقب، ص 25 و 26؛ المطهری، مرتضی، الامامة و القیادة، ص 72 -73.

[3] العمدة، ص 172 – 175؛ أحمدبن حنبل، مسند أحمد، ج 3، ص 32؛ الغدیر، ج1، ص 51؛ ج2، ص 197 – 201.

[4] بشان تواتر الاحادیث المتعلقة بامامة امیر المؤمنین علی (ع) بذلت جهود کبیرة فی کتاب الغدیر و کتاب عبقات الانوار. و کذلک فان الفاضل القوشجی أیضاً و هو من اهل السنة لم یعترض علی تواتر بعض الاحادیث. لاحظ: شرح القوشجی علی تجرید الاعتقاد، الخواجة الطوسی.

[5] محمد بن الحسن الحر العاملی، اثبات الهداة، ج 3، ص 123؛ سلیمان بن ابراهیم القندوزی، ینابیع المودة، ص 494؛ غایة المرام، ص267، ج 10، الطبعة القدیمة، نقلاً عن مصباح الیزدی، تعلیم العقائد، ج 2، ص 185.

[6] « و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی»، النجم، 3 و 4.

[7] لا حظ: کتب التفسیر، ذیل الآیة مورد البحث، مثل فخر الدین الرازی، التفسیر الکبیر، ج 12، ص 25؛ تفسیر الامثل، ج 4، ص 421 – 430؛ جلال الدین السیوطی، الدر المنثور، ج 2، ص 393؛ و کذلک فان الکتب الروائیة لاهل السنة قد نقلت هذه الحادثة مثل: ذخائر العقبی، لمحب الدین الطبری، ص 88؛ و أیضاً جلال الدین السیوطی فی لباب النقول، ص 90؛ و علاء الدین علی المتقی؛ کنز العمال، ج 6، 391 و کثیر من الکتب الاخری التی اشیر الیها فی تفسیر الأمثل، ج 4، 425.

[8] اقتبس هذا التحلیل من کتاب، الامامة و القیادة، للشهید المطهری، ص 37.

[9] یقول النحویون ان (انما) تدل علی الحصر، لاحظ: مختصر المعانی.

[10] الکینی، الکافی، ج1، کتاب الحجة، باب، ما نص الله و رسوله علی الائمة و احدا فواحداً.

[11] نص الروایة هکذا، عن إبی بصیر قال سألت اباعبدالله (ع) عن قوله الله عز و جل «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» فقال (ع): نزلت فی علی بن ابی طالب و الحسن و الحسین. فقلت له: ان الناس یقولون فما له لم یسم علیاً و اهل بیته فی کتاب الله عز و جل؟ قال (ع): قولوا لهم: « ان رسول الله نزلت علیه الصلاة و لم یسم الله لهم ثلاثاً و اربعاً حتی کان رسول الله هو الذی فسر لهم ذلک و نزلت علیه الزکاة و لم یسم لهم من کل اربعین درهما حتی کانها رسول الله هو الذی فسر لهم ذلک و نزل الحج فلم یقل لهم طوفوا اسبوعاً حتی کان رسول الله هو الذی فسر لهم ذلک».

[12] اورد هذه النکتة، الاستاذ هادوی الطهرانی، فی جلسة درس (الاسس الکلامیة للاجتهاد) و ستدرج فی الجز الثانی من کتاب الاسس الکلامیة للاجتهاد.

[13] نفس المصدر.

[14] الامامة و القیادة، ص 109 – 110.

[15] الاحزاب،33 « انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا». فقد ادرجت هذه الآیة فی ضمن الآیات المتحدثة عن نساء النبی (ص).

[16] المائدة،67 : « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالة» و قد ادرجت هذه الآیة ما بین الآیات المرتبطة باحکام المیتة و اللحم الحرام.

[17] المائدة، 55 « انما ولیکم الله»، حیث جاءت فی ذیل الآیات المرتبطة بعدم ولایة الیهود و النصاری.

[18] و هذه النکة استفیدت أیضاً من دروس (الاسس الکلامیة للاجتهاد)، للاستاذ هادوی الطهرانی، و ستذکر فی الجزء الثانی للکتاب ان شاء الله.

اهل البیت (ع)

 
 
لماذا تخصصون مفهوم أهل البیت بعدة أشخاص فی آیة
 
التطهیر؟
 
الجواب الإجمالي

إن تخصیص (أهل البیت) بالمعصومین الأربعة عشر (ع) لیس تخصیصاً بشریاً. إن هذا الحصر یأتی فی کلام الله المتمثل بآیة التطهیر و کلام النبی الأکرم (ص) .

و لإثبات هذا المدعى یمکن الرجوع و الاستناد إلى مختلف الأدلة و المستندات.

الأدلة النصیة:

الف- القرآن الکریم، کلام الله الذی أنزله على نبیه بلسان عربی مبین، و حیث أن کلامه تعالى من فعله فإنه مبرأ من کل عیب و خال من کل نقص و لا سبیل للخطأ إلى ساحته أو ما یخالف الأدب و الفائدة.

و علیه فإذا حَملنا المراد بأهل البیت فی آیة التطهیر على کل المنتسبین إلى النبی الأکرم (ص)، فإنه أمر مغایر لقواعد اللغة العربیة الصرفة، و هو بمثابة توجیه الطعن و الانتقاص إلى کلام الله عز و جل. لأن عدد نساء النبی (ص) أکثر من عدد الرجال بأضعاف فلو فرضنا إرجاع الضمائر فی آیة التطهیر إلى مجموعة تشکل النساء العدد الأکبر فیها فهو أمر مخالف لکلام العرب، وما یتبنونه فی محاوراتهم و مخاطباتهم.

ب- المعول فی تعیین دلالة اللفظ ما یصاحبه من قرائن و دلالات حال صدوره، و ذلک ما یوصلنا إلى حقیقة معنى اللفظ و مراده، و فی آیة التطهیر وردت کلمة (أهل) و هی ما نحاول أن نتحرى ما فیها من دلالة و هذه الکلمة تأتی دائماً مضافة لیظهر معناها، أی أنها لا یکتمل معناها إلاّ بالاعتماد على الإضافة و ما تضاف إلیه. و فی الآیة المبارکة أضیف لفظ (أهل) إلى بیت النبوة و الرسالة و من المعلوم أنه لا یدخل أی بیت آخر فی هذا المفهوم سوى بیت فاطمة (ع)، فإذا کان المراد هو بیت السکن - لتدخل نساء النبی فی هذا المفهوم - فلابد أن تکون أم سلمة - التی نزلت الآیة فی بیتها - هی أوّل مصداق لهذه الآیة، و لکن الواقع على خلاف ذلک، لأن النبی لم یؤید کون أم سلمة من أهل البیت (ع).

ب- الأدلة الروائیة:

أ- جمع من الروایات الصادرة عن النبی (ص) تصرح بانحصار آیة التطهیر و مفهوم أهل البیت فیها، أی أن النبی حدد أن الآیة نزلت فی خمسة أشخاص. أنا، و علی، و فاطمة و الحسن و الحسین (ع).

ب- المجموعة الثانیة من الروایات تشیر إلى السیرة العملیة لرسول الله (ص)، و ذلک لأن التعالیم الفعلیة أبقى و ارسخ من التعالیم القولیة، و لذلک یقول الراوی أنه دأب النبی لمدة ستة أشهر على الوقوف بباب بیت فاطمة (ع) و یقول: «الصلاة یا أهل البیت» ثم یتلوا آیة التطهیر.

ج- المجموعة الثالثة من الروایات تدل على کون آیة التطهیر تخص أهل البیت حصریاً أمراً شائعاً بین الناس و مرتکزاً فی أذهان الجمیع، و قد ورد تفصیل ذلک فی کتب التفسیر.

الجواب التفصيلي

من الممکن إثبات انحصار کلمة (أهل البیت) الواردة فی آیة التطهیر بالخمسة أصحاب الکساء (ع)، من خلال دلالات النص[1] و الروایات المتعددة التی حازت قبول العموم من أهل السنة و الشیعة، و لذلک نشرع ببیان کل نوع من هذه الأدلة بشکل منفصل:

دلالة إیحاء النص:

أ- القرآن الکریم کلام إلهی، و هو ملیء بجوانب الإعجاز و صوره، و أسهل ما یمکن أن یتحصل بین أیدینا من جوانب إعجازه فصاحته و بلاغته.[2] أی أنه لا سبیل فیه إلى وجود أی خطأ فی سیاق الجمل و اختیار الألفاظ و وضع کل منها فی موضعه المناسب، و إنه یمکن أن تتعدد الجوانب و الاحتمالات فی إرجاع الضمیر فی آیاته و کلماته.[3] فمثلاً إذا کان المعنی بالکلام عدة من الأشخاص یکون المؤنث هو الأغلب فی أفرادها فلابد من استعمال الضمیر الدال على التأنیث.

و إذا ما وقع هذا الأمر أی أن الخطاب الموجه إلى مجموعة تکون الأکثریة فیها من الإناث و استعمل الضمیر المذکر فی ذلک فإنه عمل خطأ و مغایر لقواعد اللغة العربیة الصرفة و إن من یرتکب مثل هذا و یضع ضمیر التذکیر محل ضمیر التأنیث، و ضمیر التأنیث محل ضمیر التذکیر، یکون محل استهزاء و سخریة، فکیف إذا کان الأمر یتعلق بالقرآن الکریم، و هو المعجزة الإلهیة الخالدة[4] لنبی الإسلام (ص) .

و قد جاء فی آیة التطهیر لفظ (عنکم) و (یطهرکم) و فیها ضمائر للمذکر مع أن الله سبحانه یعلم أن عدد نساء النبی (ص) أکثر من عدد الرجال بأضعاف.[5] و إذا فرضنا أن الآیة شاملة لتمام الأفراد و عموم أهل بیت النبی، فلا محید من القول أننا وجدنا فی القرآن خطأً أدبیاً و بلاغیاً و إن ذلک منسوب إلى الله العلیم الحکیم، و هو استعمال الضمیر المذکر للدلالة على مجموعة غالبها من الإناث. و هذا خطأ ظاهر و واضح و غیر قابل للإنکار.

و معلوم أن مثل هذا الإدعاء یغایر ما یعتقده أی مسلم بشأن القرآن الکریم و إعجازه و مخالف للعلم و الحکمة الإلهیة، و لا یمکن قبوله بأی حال من الأحوال، فلابد إذن من إرجاع الضمائر فی لفظی (عنکم - یطهرکم) إلى المذکر حتى لا نقع فی الإشکال المتقدم، و لیس من احتمال یمکن توهمه فی إرجاع الضمائر فی آیة التطهیر إلاّ إلى أهل بیت النبی (ص) المتواجدین فی بیت فاطمة (ع)، و هم محمد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین (ع).

ب- کلمة (أهل)[6] فی اللغة العربیة دائمة الإضافة، أی أنها بحاجة إلى مضاف لیظهر تمام معناها و مدلولها، کالقول: أهل الکتاب[7]، أهل الإیمان، أهل النفاق و .....

إذن فالمضاف هو الذی یتولى إظهار جزء من المعنى الذی تدل علیه کلمة (أهل) و إذا أردنا أن نعرف المراد من کلمة (الأهل) فی آیة التطهیر فلابد لنا من تعیین معنى البیت الوارد فی الآیة و الذی أضیف له لفظة أهل.

البیت هو محل السکنى الذی یعرفه الجمیع و الذی یسمى المنزل أو المسکن أو المأوى، و هو ما یأوی إلیه الشخص، و لکن السؤال هو ما المراد من المأوى عندما تستعمل هذه الکلمة فی سیاقات کلام المتکلم المختلفة؟ هنا لابد من الرجوع إلى القرائن التی تحف الکلام أعم من أن تکون قرائن خارجیة أو داخلیة.

و فی موضوع أهل البیت و ما یدل علیه هذا اللفظ فإنه توجد احتمالات و آراء فی المسألة، أی أنه إذا لم تتوفر قرینة على التخصیص أو التعمیم أو التبیین لمراد الباری عز و جل فی هذا اللفظ - و بغض النظر عن الإشکال المتقدم - فإنه من الممکن أن یقال أن مفهوم (أهل البیت) شامل لکل الأفراد الموجودین فی بیت النبی الأکرم (ص) .

و لکن بقلیل من الدقة فی بعض القرائن الخارجیة، کظروف نزول الآیة توصلنا إلى بطلان هذا الاحتمال، و ذلک أن الآیة نزلت فی بیت أم سلمة، و قد صرح النبی (ص) أنها غیر داخلة فی مفهوم أهل البیت، فلو أن المراد من (البیت) هو المأوى و محل السکنى لکانت أم سلمة أبرز مصداق من المصادیق التی تخاطبها الآیة، و لها الأولیة فی ذلک دون غیرها. و لکن الثابت أن هذا الادعاء مخالف للواقعیة. و من المناسب هنا أن نذکر روایة نقلها الواحدی النیسابوری: «حدثنی من سمع من أم سلمة تذکر أن النبی صلى الله علیه و سلم کان فی بیتها، فأتته فاطمة رضی الله عنها ببرمة فیها خزیرة، فدخلت بها علیه، فقال لها: ادعی لی زوجک و ابنیک، قالت: فجاء علی و حسن و حسین، فدخلوا فجلسوا یأکلون من تلک الخزیرة و هو على منامة له، و کان تحته کساء خیبری، قالت، و أنا فی حجرة أصلی، فأنزل الله تعالى هذه الآیة: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا» قالت: فأخذ فضل الکساء فغشاهم به، ثم أخرج یدیه فألوى بهما إلى السماء، ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتی و خاصتی، فأذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، قالت: فأدخلت رأسی البیت و قلت: أنا معکم یا رسول الله؟ قال: إنک على خیر، إنک على خیر».[8]

و بادر النبی (ص) إلى عدم تأیید أم سلمة (رض)، و على الفور، و أنها لیست داخلة فی عداد أهل البیت (ع).[9] و قد وردت روایات متعددة فی هذا المضمون فی المجامیع الروائیة لأهل السنة. و منها الروایة المعروفة التی اشتهرت عند الشیعة بحدیث الکساء[10] و التی توجد فی أکثر کتب الحدیث و الأدعیة.

الأدلة الروائیة:

الروایات التی تبین المراد الإلهی فی آیة التطهیر من لفظة أهل البیت لیست قلیلة، و بلحاظ تفاصیلها و جهات دلالتها و جوانبها المختلفة من الممکن تقسیمها إلى ثلاث مجموعات و أن نورد مثالاً و نموذجاً لکل مجموعة من هذه المجامیع الثلاث.

أ- المجموعة الأولى: الروایات التی تبین أقوال النبی و تذکیره فیما یخص دلالة لفظ (أهل البیت) الواردة فی آیة التطهیر.

قال رسول الله (ص): «نزلت فی خمسة: فیّ و فی علی و الحسن و الحسین و فاطمة».[11]

ب- المجموعة الثانیة: و هی التی تبین مفهوم الآیة و مرادها و من ثم تنتقل إلى بیان سیرة النبی و ما کان علیه من مواقف عملیة فی إیضاح هذا المعنى.

ان رسول الله (ص) کان یمر بباب فاطمة إذا خرج إلى الصلاة حین نزلت هذه الآیة قریباً من ستة أشهر یقول: الصلاة أهل البیت «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا».[12]

المجموعة الثالثة: الروایات ذات الجنبة التأریخیة، و التی تبین تصورات و أفعال عموم الناس فی ذلک الوقت فیما یخص دلالة آیة التطهیر، و بالتوجه إلى هذه الروایة نعلم أن الأمر کان مرتکزاً فی أذهان الناس إلى حد کبیر بحیث لا یلتقی أحد منهم بأحدٍ من أهل البیت إلاّ و یصرح بذلک و یقول، لقد رأیت فلاناً من أهل البیت، و یمکن الإشارة إلى قصة أبی مجلز بعنوان المثال على ذلک، و قد ورد تفصیلها فی کتب التفسیر[13] لأهل السنة.

فهرست المصادر:

1- محمد إسماعیل إبراهیم، القرآن و إعجازه العلمی،.

2. محمد متولی الشعراوی، معجزة القرآن.

3- ابن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک.

4-  أبو هلال العسکری، معجم الفروق اللغویة.

5- أبی الحسن علی ابن أحمد الواحدی النیسابوری،  أسباب نزول الآیات.

6- أبی جعفر النحاس، معانی القرآن.

7- أبی جعفر محمد بن جریر الطبری، جامع البیان فی تفسیر آیات القرآن، (جامع البیان فی تأویل آیات القرآن).

8- الشیخ عباس القمی، مفاتیح الجنان.

9 الشیخ مصطفى الغلایینی، جامع الدروس العربیة.



[1] و هذا النوع من الدلالة هو ما یوحی به النص نفسه فی فهم المعنى، و یکون ملازماً لبعض القرائن الکلامیة و الأحوالیة الخاصة، حتى یصل إلى درجة الصراحة و النص و عدم احتمال الخلاف فی تعیین مراد المنصوص.

[2] محمد إسماعیل إبراهیم، القرآن و إعجازه العلمی،، ص 21، 22.

[3] الشیخ مصطفى الغلایینی، جامع الدروس العربیة ، ج 2، ص9.

[4] محمد متولی الشعراوی، معجزة القرآن، ص 9.

[5] انظر: ابن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج2، ص410.

[6] لأن کلمة أهل تأتی لبیان الرابطة النسبیة و اختصاص مجموعة خاصة بالنسبة إلى الشخص، أبو هلال العسکری، معجم الفروق اللغویة، ص85.

[7] «و قالت طائفة من أهل الکتاب»، آل عمران، 72.

[8] أبی الحسن علی ابن أحمد الواحدی النیسابوری، أسباب نزول الآیات، ص 240.

[9] أبی جعفر النحاس، معانی القرآن، ج 5، ص349.

[10] الشیخ عباس القمی، مفاتیح الجنان، ص1017.

[11] أبی جعفر محمد بن جریر الطبری، جامع البیان فی تفسیر آیات القرآن، (جامع البیان فی تأویل آیات القرآن)، ج 22، ص12 إلى 19.

[12] المصدر..

[13] المصدر، ج 25، ص70.

من هم الشیعه؟؟؟

 

من هم الشیعه؟؟؟

* إن مذهباً یثبت نفسه من کتب مخالفیه أحق أن یتبع ، وإن مذهبا یحتج علیه بما فی کتبه فیلجأ للتأویل والتحویر أحق أن یتجنب عنه
* التکفیر و الصیاح و الجعجعة سلاح الضعیف ، و لیست هذه الصفحة للضعفاء بل لحقائق و براهین تستحق منک وقفة لتأملها و إدراک أبعادها.
* لدینا حقائق ربما تنشر لأول مرة من کتب الصحاح و کتب التاریخ .
* نحن نطالب المسلمین بالوحدة ، و نسعى لها لکن الوحدة تکون على کتاب الله و سنة رسوله ، لا على حساب کتاب الله و سنة رسوله.
و لهذا اخترنا الأدلة القاطعة من کتاب الله و کتب علماء أهل السنة طریقةً لحل الخلاف و منهجاً لبیان الحقیقة .

متى بدأ التشیع :
لا بد من الرجوع إلى بدایة التشیع وبذرته التاریخیة واستظهار ما إذا کانت سنخیتها تتحد مع الفکر الإسلامی أم لا .
ثم ما هو حجمها أی البنیة الشیعیة یوم ولادتها .
وما هی أرضیة تکوینها .
وهل هی عملیة عاطفیة أم عملیة عقلائیة انتهى إلیها معتنقوها بمعاناة وتقییم واعیین .
ولما کانت هذه الأمور مما اختلف فیه تبعا لاستنتاج الباحثین ومزاجهم ومسبقاتهم وما ترجح لدیهم بمرجح من المرجحات فلا بد من تقدیم نماذج من آراء الباحثین فی هذه المواضیع تکون المادة الخام ثم یبقى على القارئ أن یستشف الحقیقة من وراء ذلک ویکون له رأیا یجتهد فی أن یکون موضوعیا .
إن المؤرخین والباحثین عندما یحددون فترة نشوء التشیع یتوزعون على مدى یبتدئ من أیام النبی صلی الله علیه وآله وسلم ونهایاته بعد مقتل الامام الحسین علیه السلام .
وسأستعرض لک نماذج من آرائهم فی ذلک

أ - رأی یرى أنهم تکونوا بعد وفاة النبی علیه الصلاة والسلام .
وممن یذهب لهذا :
أولا : ابن خلدون : فقد قال : إن الشیعة ظهرت لما توفی الرسول وکان أهل البیت یرون أنفسهم أحق بالأمر وأن الخلافة لرجالهم دون سواهم من قریش ولما کان جماعة من الصحابة یتشیعون لعلی ویرون استحقاقه على غیره ولما عدل به إلى سواه تأففوا من ذلک ( 1 ) الخ .
ثانیا : الدکتور أحمد أمین فقد قال : . وکانت البذرة الأولى للشیعة الجماعة الذین رأوا بعد وفاة النبی أن أهل بیته أولى الناس أن یخلفوه ( 2 ) " .
ثالثا : الدکتور حسن إبراهیم فقد قال : ولا غرو فقد اختلف المسلمون أثر وفاة النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) فیمن یولونه الخلافة وانتهى الأمر بتولیة أبی بکر وأدى ذلک إلى انقسام الأمة العربیة إلى فریقین جماعیة وشیعیة ( 3 ).
رابعا : الیعقوبی قال : ویعد جماعة من المتخلفین عن بیعة أبی بکر هم النواة الأولى للتشیع ومن أشهرهم سلمان الفارسی وأبو ذر الغفاری والمقداد بن الأسود والعباس بن عبد المطلب ( 4 ) .
وتعقیبا على ذکر المتخلفین عن بیعة الخلیفة أبی بکر قال الدکتور أحمد محمود صبحی : إن بواعث هؤلاء مختلفة فی التخلف فلا یستدل منها على أنهم کلهم من الشیعة : وقد یکون ما قاله صحیحا غیر أن المتخلفین الذین ذکرهم المؤرخون أکدت کتب التراجم على أنهم شیعة وستأتی الإشارة لذلک فی محلها من الکتاب ( 5 ) .
خامسا : المستشرق جولد تسیهر قال : إن التشیع نشأ بعد وفاة النبی صلی الله علیه وآله وسلم وبالضبط بعد حادثة السقیفة ( 6 ) .
ب - : الرأی الذی یذهب إلى أن التشیع نشأ أیام عثمان ومن الذاهبین لذلک : جماعة من المؤرخین والباحثین منهم : ابن حزم وجماعة آخرون ذکرهم بالتفصیل یحیى هاشم فرغل فی کتابه ( 7 ) وقد استند إلى مبررات شرحها .
ج - : الرأی الذی یذهب إلى تکون الشیعة أیام خلافة الإمام علی ( علیه السلام ) ، ومن الذاهبین إلى هذا الرأی النوبختی فی کتابه فرق الشیعة ( 8 ) .
وابن الندیم فی الفهرست حیث حدده بفترة واقعة البصرة وما سبقها من مقدمات کان لها الأثر المباشر فی تبلور فرقة الشیعة وتکوینها ( 3 ) .
د - : الرأی الذی یذهب إنی أن ظهور التشیع کان بعد واقعة الطف على اختلاف فی الکیفیة بین الذاهبین لهذا الرأی حیث یرى بعضهم أن بوادر التشیع التی سبقت واقعة الطف لم تصل إلى حد تکوین مذهب متمیز له طابعه وخواصه وإنما حدث ذلک بعد واقعة الطف بینما یذهب ( 4 ) آخرون إلى أن وجود المذهب قبل واقعة الطف کان لا یعدو النزعة الروحیة ولکن بعد واقعة الطف أخذ طابعا سیاسیا وعمق جذوره فی النفوس وتحددت أبعاده إلى کثیر من المضامین ، وکثیر من المستشرقین یذهبون لهذا الرأی وأغلب المحدثین من الکتاب .
یقول الدکتور کامل مصطفى إن استقلال الاصطلاح الدال على التشیع إنما کان بعد مقتل الحسین (علیه السلام) حیث أصبح التشیع کیانا ممیزا له طابعه الخاص .
فی حین یذهب الدکتور عبد العزیز الدوری إلى أن التشیع تمیز سیاسیا ابتداء من مقتل أمیر المؤمنین علی (علیه السلام ) ویتضمن ذلک فترة قتل الحسین (علیه السلام ) حیث یعتبرها امتدادا للفترة السابقة ( 11 ) .
وإلى هذا الرأی یذهب بروکلمان فی تاریخ الشعوب الإسلامیة حیث یقول : والحق أن میتة الشهداء الذی ماتها الحسین ولم یکن لها أی أثر سیاسی هذا على زعمه - قد عملت فی التطور الدینی للشیعة حزب علی الذی أصبح بعد ملتقى جمیع النزعات المناوئة للعرب - وهو زعم باطل - والیوم لا یزال ضریح الحسین (علیه السلام) فی کربلاء أقدس محجة عند الشیعة وبخاصة الفرس الذین ما فتئوا یعتبرون الثواء الأخیر فی جواره غایة ما یطمعون فیه ( 12 ) .
إن رأی بروکلمان بالإضافة لما فیه من دس یخالف ما علیه معظم من ربط ظهور التشیع بمقتل الحسین حیث یذهبون إلى أن التمیز السیاسی للمذهب ولدته واقعة الطف ، بینما یرى بروکلمان أن لا أثر سیاسی للواقعة فهو من قبیل إنکار البدهیات وإنما یقصر أثر الواقعة على تعمیق المذهب دینیا فقط .
وقد شایع بروکلمان فی هذا الرأی جماعة آخرون ذکرهم یحیى فرغل مفصلا فی کتابه (13 ) إن هذه الآراء الأربعة فی نشأة التشیع لا تصمد أمام المناقشة ولا أرید أن أتعجل الرد علیها فسأذکر الرأی الخامس ومنه یتضح تماما أن هذه الآراء تستند إلى أحداث أو مض فیها التشیع نتیجة احتکاکه بمؤثر من المؤثرات فی تلک الفترة التی أرخت بها تلک الآراء ظهور التشیع فظنوه ولد آنذاک بینما هو موجود بکیانه الکامل منذ الصدر الأول . وقد آن الأوان لأعرض لک رأی جمهور الشیعة وخاصة المحققین منهم .
هـ - رأی الشیعة وغیرهم من المحققین من المذاهب الأخرى . حیث ذهب هؤلاء إلى أن التشیع ولد أیام النبی ( ص ) وأن النبی نفسه هو الذی غرسه فی النفوس عن طریق الأحادیث التی وردت على لسان النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) وکشفت عما لعلی ( ع ) من مکانة فی مواقع متعددة رواها إضافة إلى الشیعة ثقاة أهل السنة ومنها : ما رواه السیوطی عن ابن عساکر عند تفسیر الآیتین السادسة والسابعة من سورة النبی بسنده عن جابر بن عبد الله قال کنا عند النبی (صلی الله علیه وآله وسلم) فأقبل علی (علیه السلام ) فقال النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) : والذی نفسی بیده إن هذا وشیعته لهم الفائزون یوم القیامة : فنزل قوله تعالى : ( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ ) .
وأخرج ابن عدی عن ابن عباس قال لما نزل قوله تعالى : ( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ ) قال النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) لعلی (علیه السلام ) هم أنت وشیعتک .
وأخرج ابن مردویه عن علی (علیه السلام) قال : قال لی رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم ) : ألم تسمع قوله تعالى : ( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ) إلخ هم أنت وشیعتک وموعدی وموعدکم الحوض إذا جاءت الأمم للحساب تدعون غرا محجلین ( 14 ) ومن هنا ذهب أبو حاتم الرازی إلى أن أول اسم لمذهب ظهر فی الإسلام هو الشیعة وکان هذا لقب أربعة من الصحابة أبو ذر وعمار ومقداد وسلمان الفارسی وبعد صفین اشتهر موالی علی بهذا اللقب ( 15 ) .
إن هذه الأحادیث التی مرت والتی أخرجها کل من ابن عساکر وابن عدی وابن مردویه یعقب علیها أحمد محمود صبحی فی کتابه نظریة الإمامة فیقول : ولا تفید الأحادیث الواردة على لسان النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) فی حق علی (علیه السلام) أن لعلی شیعة فی زمان النبی فقد تنبأ النبی بظهور بعض الفرق کإشارته إلى الخوارج والمارقین کما ینسب إلیه أنه قال لعلی إنک تقاتل الناکثین والقاسطین والمارقین .
ولا یدل ذلک على وجود جماعة مستقلة لها عقائد متمایزة أو تصورات خاصة ( 16 ) وأنا ألفت نظر الدکتور أحمد محمود إلى أن الشیعة لا یستدلون على ظهور التشیع أیام النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) بما ورد على لسانه من أحادیث ، فالمسألة کما یسمیها الأصولیون على نحو القضیة الحقیقیة لا الخارجیة ، أی لا یلزم وجودهم بالفعل کما استظهر الدکتور وإنما هی صفات ذکرها النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) للشیعة متى وجدوا وأینما وجدوا ، أما الاستدلال على ظهور الشیعة أیام النبی فمن روایات وقرائن کثیرة یوردونها فی هذا المقام ، أورد قسما منها الدکتور عبد العزیز الدوری واستعرض مصادرها ( 17 ) مع ملاحظة أنه قید التشیع بأنه تشیع روحی کما نص على قسم من أدلتهم على ذلک یحیى هاشم فرغل فی کتابه ( 18 ) .
إن بعض هذه الآراء یرجع بالبدایة الزمنیة فی ظهور الشیعة إلى وقت مبکر فی حیاة النبی (صلی الله علیه وآله وسلم ) حیث التأمت جماعة من الصحابة تفضل علیا (علیه السلام ) على غیره من الصحابة وتتخذه رئیسا ومن هؤلاء عمار بن یاسر وأبو ذر الغفاری وسلمان الفارسی والمقداد بن الأسود وجابر بن عبد الله وأبی بن کعب وأبو أیوب الأنصاری وبنو هاشم الخ ( 19 ) .
ولهذا ذهب الباحثون إلى تخطئة من یؤرخ للتشیع وظهوره بعصور متأخرة مع أن الأدلة التاریخیة متوفرة على وجودهم أیام الرسول صلوات الله علیه وآله : یقول محمد عبد الله عنان فی کتابه تاریخ الجمعیات السریة عند تعلیقه على الحادثة التی روتها کتب السیرة ( 20 ) حین جمع النبی عشیرته عند نزول قوله تعالى : ( وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ) 214 / الشعراء ، ودعاهم إلى اتباعه فلم یجبه إلا علی بن أبی طالب فأخذ النبی برقبته وقال : هذا أخی ووصی وخلیفتی فیکم فاسمعوا له وأطیعوا الخ .
علق محمد عبد الله بقوله : من الخطأ أن یقال : إن الشیعة إنما ظهروا لأول مرة عند انشقاق الخوارج بل کان بدء الشیعة وظهورهم فی عصر الرسول حین أمر بإنذار عشیرته بهذه الآیة .
المصادر :
الدکتور احمد الوائلی
1- تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 364
2- فجر الإسلام ص 266
3- تاریخ الإسلام ج 1 ص 371
4- تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 104
5- نظریة الإمامة ص 33
6- العقیدة والشریعة ص 174
7- عوامل وأهداف نشأة علم الکلام ج 1 ص 105
8- فرق الشیعة ص 16
9- الفهرست لابن الندیم ص 175
10- الصلة بین التصوف والتشیع ص 23
11- مقدمة فی تاریخ صدر الإسلام ص 72
12- تاریخ الشعوب الإسلامیة ص 128
13- عوامل وأهداف نشأة علم الکلام ج 1 ص 106
14- الدر المنثور للسیوطی ج 6 ص 376
15- روضان الجنات للخونساری ص 88
16- نظریة الإمامة ص 31 .
17- مقدمة فی تاریخ صدر الإسلام ص 72
18- عوامل وأهداف نشأة علم الکلام ج 1 ص 105
19- المصدر السابق ص 106
20- حیاة محمد لهیکل ط مصر الطبعة المؤرخة 1354 ص 104

پیامبر کربلا.....

 

زینب(س) پیامبر عاشورا


گذشت ایامی چند از واقعه كربلا، باعث فراموش کردن بزرگی مصیبت و عبرت آموزی از پی آمدهای آن نمی شود. واقعیت این است كه تأثیر مصیبت پس از وقوع آن، بیشتر از احساس مصیبت، پیش از وقوعش است. افزون بر این معمولاً پی آمدهای ستیز و فداكاری پس از پایان نبرد آشكار می شود.

روز عاشورا امام حسین (ع) و مردان همراهش، حتی جوانان و پاره ای از خردسالان نیز كشته شدند. بنابر آنچه در كتب تاریخ آمده است، در خیمه ها و اهل بیت امام حسین تنها دو مرد زنده ماندند: شخص اول علی بن الحسین، امام زین العابدین، بود. او بیمار بود و گمان بردند كه او در حال احتضار است، و عمر او دیری نمی پاید. او را رها كردند، و نیازی به كشتن او احساس نكردند، زیرا گمان كردند كه او خود خواهد مرد.

جوان دیگری كه به شكل شگفت انگیزی از مرگ نجات یافت، حسن مثنی، فرزند امام حسن بود. او به شدت جراحت دیده بود، و در میان كشته شده ها بر زمین افتاده بود، بی هیچ حركتی یا نشانی از حیات.

پس از آنكه شعله های آتش نبرد فرو نشست، و خواستندكشته شده ها را به خاك بسپارند، او را زنده یافتند. درمانش كردند و بدین ترتیب او در چادر و میان اسرا ماند. در برخی كتب مقاتل رویدادهایی از او در مجلس ابن زیاد و یزید و همچنین در راه آمده است. اما غیر از این دو، همه كشته شدند، و نقش اصلی برای به سرانجام رساندن رسالت امام حسین بر دوش حضرت زینب (س) باقی ماند، و او این وظیفه دشوار را به بهترین شكل ممكن به انجام رساند.

بی شك او به همه مصیبت هایی كه در روز عاشورا امام حسین به چشم دید، دچار شد، و افزون بر آن او مصیبت از دست دادن امام حسین را نیز لمس كرد. اما در ورای این مصیبتها او وظایفی داشت.

نخستین آنها پاسداری از عزت امام حسین و نمایاندن او به عنوان مظهر قدرت است، نه اینكه آن را ناتوان، ترسو و ضعیف نشان دهد. چنانكه پیش از این گفته ام، امام حسین با فداكاریهای گوناگون یارانش، و با آماده ساختن زنها، خصوصاً حضرت زینب، برای رویارویی با این مصیبتها، زمینه را برای این مسأله فراهم كرد، تا در چهره آنان نشانی از ناتوانی و خواری نمایان نشود و فریاد و ناله و شیون نكنند. این گونه مسائل ابداً در كربلا نبود. امام حسین نیز در روز عاشورا بر این امر تأكید داشت. یعنی در روز عاشورا، یاران امام حسین برای مرگ پیش دستی می كردند. شاعر نیز چنین وصفشان می کند:

لبسوا القلوب علی الدروع كأنما یتهافتون علی ذهاب الانفس

(قلبها را بر روی زره نهاده بودند،گویی برای مرگ از یکدیگر پیشی می گیرند.)

آنها بر مرگ پیشی می گرفتند، گویی به برترین جاها و زیباترین آرزوها می رسند. خاندان حسین (ع) این گونه بر یكدیگر سبقت می گرفتند و هر كدام از آنها با اصرار و پافشاری می خواست در برابر دشمن، بدون توجه به مرگ و با شجاعت بایستد. این همه، هدفمند بوده است، تا در تاریخ روشن شود كه راه راست و اثر ایمان و معنای عزت و بزرگی چیست. امام حسین(ع) شخصاً به این مسأله به خوبی توجه داشت: همچون ناتوان در صحنه ظاهر نمی شد. بر فرزندان نمی گریست، و برای كشته شدگان مویه نمی كرد. در برابر دشمنان و غمها و مصیبتها ناتوانی نشان نمی داد. سخن معروف درباره او را شنیده اید: «فوالله ما رأیت مكسوراً قط قد قتل ولده و اهل بیته، أربط جأشاً ولا أقوی جناناً من الحسین» (به خدا سوگند هرگز شکست خورده ای را ندیدم که فرزندان و خاندانش کشته شده باشند، و مصمم تر و استوارتر از حسین باشد)در این عبارت آنچه نمایان است اراده، استواری، روشنایی در چهره و صلابت در موضع است. پس از همه این مصیبتها باز هم همان موضع را، به روشنی نزد بانوان در همه شرایط این ایام و مصیبت ها، می بینیم؛ یعنی موضع قدرت و بی توجهی و بی اهمیتی به مرگ، جراحت و تشنگی و دشمن.

آنچه پس از دفن اجساد سپاه عمر سعد رویداد برای ما بسنده است. لشکریان عمر سعد، اجساد ناپاک سپاه خودشان را دفن کردند، و اجساد امام حسین(ع) و خاندانش و یارانش بر زمین ماندند. هنگامی كه بر آن شدند از كربلا به كوفه بروند، خاندان امام حسین، زنان و مادران و خواهران را از كنار قتلگاه و كشته شدگان گذارندند. یعنی كوشیدند تا آنچه در نبرد برای كشته شدگان اتفاق افتاده بود، آشكار سازند. چرا این كار را كردند؟ برای اینكه آنچه را امام حسین(ع) بدان می اندیشید، بی ثمر سازند. امام حسین می خواست در زندگی و پس از مرگش نیز با قدرت ظاهر شود، اما آنها می خواستند كه حسین را پیش و پس از مرگش ناتوان نشان دهند. می خواستند زنان را در برابر اجساد بیاورند، تا آنها بگریند، غمزده شوند، ناله كنند، و عجز و ضعف در آنها ظاهر گردد.

این صحنه دلهره آور را تصور كنید. زنان و فرزندان را در برابر اجساد آورده اند، هر یك از زنان برادر، همسر یا فرزندی در میان كشته شدگان دارد، اما گریه نمی كند. آنها وظیفه داشتند كه از زینب پیروی كنند. حضرت زینب سرور آنها بود، پس در همه امور از او پیروی می كردند.

پشت سر حضرت زینب می رفتند. حضرت زینب، در جلوی آنها به جسد پاره پاره امام حسین(ع) رسید، جسدی كه حتی یك عضو سالم در آن دیده نمی شد. اما با این حال جسد پوشده از تیر و شمشیر و نیزه و سنگ بود، آنچنان كه چیزی از آن پیدا نبود. نیازی نیست تاریخ این حوادث روشن را به ما بگوید. زینب آمد و نزدیك حسین ایستاد و سنگها و نیزه ها و شمشیرها را كنار زد و با دو دستش جسد امام حسین را بلند كرد و گفت: «اللهم تقبل منا هذا القربانی.»(خداوندا این قربانی را از ما بپذیر)

این قهرمانی را تصور كنید. حسین برای زینب(س) همه چیز است. بزرگان، قهرمانان و كوهها در برابر این صحنه ناتوانند، اما زینب ابداً چنین نیست: «اللهم تقبل منا هذا القربان.» (خداوندا این قربانی را از ما بپذیر.)

با این سخن، حضرت زینب اعلام داشت كه این كار به اراده و خواست خودمان بوده است، نه اینكه بر ما تحمیل شده باشد. هیچ كس نگفت بیایید و كشته شوید. هیچ كس نگفت كه برخیزید و هیچكس از ما این كار را نخواست. ما با آزادی كامل آمدیم و آن را برگزیدیم. آنچه بدست آوردیم، نتیجه خواست و اراده خودمان است. ما حسین را برای دین خدا قربانی كردیم و از خدا می خواهیم كه این قربانی را از ما بپذیرد، و چیزهای دیگر، اصلاً مهم نیست. چنانكه در مجلس ابن زیاد وقتی از او می پرسد چگونه یافتی آنچه را خداوند با برادرت كرد؟ گفت: «والله ما رأیت الا جمیلا، هؤلاء رجال كتب الله علیهم القتل فبرزوا إلی مضاجعهم» (به خدا سوگند، جز زیبایی چیزی ندیدم. آنان مردانی بودند که خداوند مرگ را برایشان مقدر کرده بود و به سوی آرامگاهشان رفتند). بی شك پس از این موضع حضرت زینب در برابر شهادت سرور كشته شدگان و سید شهدا دیگر زنان تكلیف خود را در برابر شهداشان، دانستند. چرا كه هنگامه ناله وشیون و اظهار ناتوانی نبود، بلكه زمان قدرت و صلابت بود و باید به جهانیان اعلام می شد ما بدینجا آمدیم و می دانستیم چه رخ خواهد داد. با آسودگی آن را اراده كردیم و به سوی آن گام برداشتیم و تلاش كردیم و از خداوند می خواهیم كه آن را از ما بپذیرد. و اگر كارزار، بیش از این فداكاری می خواهد، ما آماده ایم. بنابراین نقش حضرت زینب، این است كه رسالت امام حسین و حضور عزتمندانه و شرافتمندانه اش در نبرد را، تمام سازد.

من به آنچه از ناتوانیها و شیونها و ناله های امام حسین یا زنان و یا خاندان امام حسین(ع) نقل و خوانده می شود، اعتقادی ندارم. به هیچ عنوان به این مسائل اعتقاد ندارم. امیدورام این مسائل مطرح نشود، چرا كه این مسایل منحرف كردن حركت امام حسین و مأموریت او است. هرگز نشانی از نشانه های سستی در حسین پدیدار نشد، نه بر او و نه بر یاران و زنانش. این رسالت بزرگی بود كه حسین آن را به انجام رساند. و كاری بود كه حضرت زینب نیز در میان زنان انجام داد. و سپس، حضرت زینب، نقش مهم دیگری نیز به عهده گرفت و آن چیرگی بر توطئه بنی امیه بود. آنها می خواستند امام حسین را بكشند، بی آنكه كسی خبردار شود.

پس از آنكه مسلم بن عقیل به قتل رسید و كوفیان به عهدشان خیانت كردند و بیعت را شكستند، به سپاه ابن زیاد پیوستند. بنابراین كوفه محل دوستداران حسین نبود، بلكه صحنه ای برای دشمنانش بود. چرا حسین را آزاد نگذاشتند تا وارد كوفه شود؟ دلیل این كار چه بود؟

برای اینكه حسین بیرون از كوفه كشته شود، حر را با سپاهی فرستادند تا در وسط صحرا جلودار حسین شود. سپس او را از كوفه و همه مراكز مهم مسلمین دور كردند، تا كشته شود و كسی آگاه نشود. این نقشه آنان بود و برای همین بود كه همه مردان را كشتند. درباره امام سجاد گفتند: «اقتلوا هذا ولا تبقوا من اهل هذا البیت باقیه»(او را بكشید و كسی را از این بیت زنده نگذارید.)

تلاش آنها بر این بود، می گفتند در صحرا توفانها می آید، شنها را با خود می برد، و اجساد را می پوشاند، و هیچ كس خبردار نخواهد شد. سپس امور را برای مردم وارونه جلوه می دهند و می گویند: «خوارج را كشتیم». رفتار خوارج بدترین اثر را بر مردم گذاشته بود، چرا كه مردم خوارج را وسیله ای برای هرج و مرج و پاره پاره كردن امت و فتنه انگیزی میان مردم می دانستند. از همین رو ممكن نیست كسی خوارج را دوست بدارد. وقتی گفته شود، خوارج، گویی همه چیز پایان یافته. این حرف وسیله ای برای تبلیغات و پنهان سازی و دور ساختن نبرد از مراکز اسلامی
” پس از مصیبت امام حسین (ع) و پایان رسالتش، نقش قهرمانانه حضرت زینب در برابر ماست. ما به این زن احترام می گذاریم و او را بزرگ می داریم، زنی كه كاری را صورت داد، كه مردان و قهرمانان بزرگ از انجام آن ناتوانند.... “

بود.اینها مسائلی اساسی است برای پنهان كردن قتل حسین و پایان دادن و خلاص شدن از همه چیز. اما چه كسی این توطئه را خنثی كرد؟ زینب، سلام الله علیها. زیرا پس از نبرد، آن را برای مردم و در مراكز اسلامی بازگو كرد؛ در كوفه، در راه، در شام و در همه جا. چگونه توانست این مأموریت را انجام دهد. كوفه علی را می شناسد. كوفه صدا علی را می شناسد. كوفیان آمدند تا خوارج و اسرا را تماشا كنند. ناگهان صدای بلند علی را شنیدند. از شهادت امام بیش از بیست سال نگذشته، و بسیاری از مردم علی را می شناسند و هنوز او را، روز و شب، در خانه هاشان یاد می كنند. امام را می شناسند، صدای او را شنیدند و با صدا انس پیدا كردند و دانستند كه صدای علی از همین صداست. این صدا از كجاست؟

گفتند از زنی كه می گویند «خارجی» است. و زمانیكه از او خواستند تا سخن بگوید، دیدند كه با راویان مقاتل با زبان علی سخن می گوید.

در این لحظه بود كه دریافتند كسانی كه آنها را كشتند، همان فرزندانشان هستند؛ آنها را فرستاده بودند تا پیروز شوند و دین خدا را یاری رسانند. آنها رفتند و فرزند دختر رسول خدا و خاندانش را كشتند. آنها بر اثر كارزار همسران و برادارن و فرزندان خودشان كشته شدند. در این هنگام ناله ها و گریه ها را آغاز كردند. حضرت زینب(س) برای آنها سخن گفت؛ نفس ها در سینه حبس شد و سکوت همه جا را فراگرفت، حتی زنگ چارپایان نیز از حرکت افتاد. مردم شیون و زاری آغاز كردند. پس از این، در آن خطبه معروف صحنه ماجرا را برای آنها به تصویر كشید.

نتیجه آن شد كه تا زنیب وارد كوفه شد و یك یا دو روز در آنجا ماند، كار انجام گرفته برای همه كوفیان روشن شد؛ قضیه كشتن حسین و آنچه رویداده بود و چگونگی آن و جزئیات تجاوزها و همه چیز. زینب بدینسان از شهری به شهر دیگر می رفت.

چرا از شهری به شهر دیگر می رفت؟ شما می دانید كه در گذشته كاروان نمی توانست زمان زیادی در بیابان به مسیرش ادامه دهد. زیرا اسبان و قاطران و امكانات حمل و نقل توانایی نداشتند كه مثلاً پانصد كیلومتر در بیابان بروند. از همین رو ناچار بودند كه از راههایی بروند كه از شهرها و روستاها می گذشتند. بنابراین اسرا را از راهی كه در آن ساكنانی بودند، گذراندند. یعنی از شهری به شهری و از روستایی به روستایی، و آنها را مستقیماً از نجف به شام نبردند.

در هر شهری كه وارد می شدند، همان قصه تكرار می شود: زینب سخن می گوید و مردم جمع می شوند و از او می پرسند: چه اتفاقی افتاد؟ تو كیستی؟

این كار تا شام ادامه یافت. در شام نیز همان اتفاق افتاد. با اولین خطبه ای كه زینب در قصر یزید گفت، همه چیز روشن شد، تا جائی كه همسر یزید با پیراهنش خود را پوشاند و از قصر بیرون رفت و پافشاری كرد تا زینب و خاندان حسین وارد قصر شوند. جنبش از خانه یزید آغاز شد. چه كند؟ آیا می تواند همه را بكشد؟

هر كجا كه این بانو می رود، مردم به جنبش می افتند و آنچه رخ داده بر مردم آشكار می شود. در اندك زمانی، همه جهان اسلام و همه امت از ماجرا آگاه شدند. و پس از این بود كه امت دانست كه خودش مسئول است و مقصر. باید گناهش را جبران كند و از آن توبه. بنابراین، نخستین وظیفه حضرت زینب، پاسداری از شرافت و عزت پس از شهادت امام حسین است، و پس از آن به سرانجام رساندن رسالت امام حسین (ع)، و رساندن خبر مصیبتها و رخدادها به قلب جهان اسلام. در حالیكه بنی امیه می كوشیدند آنها را در بیابان دفن كنند.

پس از مصیبت امام حسین (ع) و پایان رسالتش، نقش قهرمانانه حضرت زینب در برابر ماست. ما به این زن احترام می گذاریم و او را بزرگ می داریم، زنی كه كاری را صورت داد، كه مردان و قهرمانان بزرگ از انجام آن ناتوانند. علاوه بر اینها یك تجربه شكوهمند و تابناك، و واقعه ای عبرت آموز در برابر ماست و در می یابیم همانگونه كه مرد می تواند حسین باشد، زن مسلمان نیز می تواند زینب باشد. اگر امام حسین نمونه ایست برای قهرمانان و كمالیست برای مردان، زینب نیز نمونه ایست برای زنان. آن چنانكه مرد مسلمان می تواند قهرمان و مجاهد باشد، زن مسلمان نیز می تواند قهرمان و مجاهد باشد. آنان هر دو نیاز به ایمان و ایستادگی و احساس قرب به خدا دارند، تا نترسند و اندوه نداشته باشند: «ألا إن اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون».(62:10)(آگاه باشید که بر دوستان خدا بیمی نیست و غمگین نمی شوند)

این واقعه در برابر ماست و ما به سخنی از سخنان امام حسین، هنگامی كه از مكه خارج شد، توجه می كنیم: «لم اخرج اشراً و لا بطراً و لاظالماً و لا مفسداً، ارید الاصلاح فی امه جدی ما استطعت، ارید لامر بالمعروف و النهی عن المنكر» (به خدا سوگند از روي سرمستي، طغيانگري، ظلم و فساد قيام نكردم. اصلاح در امت جدم راهر اندازه كه در توانم باشد، خواستارم. مي‌خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم )

رسالت حسین و هدف حسین و شهادت حسین در این سخن خلاصه می شود. در اینجا این پرسش مطرح می شود كه آیا امت جد حسین، فقط در عصر امام حسین بودند، آن امت پایان یافتند یا هنوز هستند؟ آیا امر به معروف و نهی از منكر و اصلاح مردم مخصوص ایام امام حسین بود و پایان یافت، یا اینكه ما نیز از آن امت هستیم؟ ما نیز به اصلاح نیازمندیم، و به امر به معروف و نهی از منكر. طبیعتاً این كار همیشگی است. پس ما هنوز در شرایط مناسب برای تحقق اهداف امام حسین هستیم. به سخن دیگر امام حسین در زمان خودش كشته شد تا ما را امروز، اصلاح، امر به معروف، و نهی از منكر کند.

پس در زمانه ما و بنا بر تجزیه و تحلیل خود او، اگر منكر ترك شود، و به معروف عمل، و جامعه اصلاح، امام حسین به هدفش از شهادت رسیده است. و امروز هر اندازه كه معروف ترك شود و به منكر عمل، و میان مردم فساد اشاعه یابد، بدین معناست كه در این برهه از زمان و این نسل از امت، خون امام حسین را به هدر داده است. آیا می شنوی؟ ای كسی كه برای امام حسین اندوهگین هستی و بر امام حسین گریه می كنی، امروز هر چه فساد بیشتر شود و اصلاح جامعه كمتر، كمكی است برای به نابودی كشاندن اهداف امام حسین. اهدافی كه امام حسین برای آنها كشته شد.

پس امروز و در این شرایط بزرگداشت شعایر و گوش فرا دادن به گریه، تنها وظیفه ما نیست، بلكه آنچه بر ما واجب است، یاری رساندن به امام حسین در اهدافش است، او خود به این اهداف تصریح كرده است: «إننی ما خرجت أشرا ولابطراً» این كار برای پیروزی بر كسی یا برای كسی نبود، تا بگوییم تمام شد و ما راحت شدیم.

هرگز چنین نیست، بلكه رسالتی را كه امام حسین آن روز هدف قرار داد، امروز نیز برجاست؛ زیرا كه امت بر جاست.

پس ما بجای آنكه امروز بگوییم و آرزو كنیم كه «یالیتنا كنا معك فنفوز فوزاً عظیماً»(کاش با تو بودیم تا به سعادتی بزرگ نائل می شدیم) می توانیم او را یاری كنیم و او را در برابر دشمنش قدرتمندتر، و اهدافش را محقق سازیم. این كار شدنی است و در برابر ماست.

حالا خود دانید ای مؤمنان، توجه به خود كنید كه نبرد برپاست. به اعمال و رفتار خودتان و فرزندانتان و زندگیتان و زنانتان و واجباتتان و محرماتتان توجه كنید و هوشیار باشید، و هر آنچه خود می خواهید، برگزینید.

الله سبحانه و تعالی یهدینا سواءالسبیل و غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم.

به مناسبت ماه صفر ماه ابلاغ پیام شهیدان کربلا سرگذشت بانویی بزرگ و شکوهمندرا پیش چشم می آوریم که به راستی تکمیل کننده نهضت عاشورا و تبیین کننده ماهیت آن نهضت بود، و در عین آن که بار سنگین فراق و اسارت را بر دوش می کشید، در همه جا از فرصت استفاده کرد تا پیام و اهداف نهضت عظیم حسین(ع)

را برای همه روشن کند، و به افشاگری بر ضد ستمگران بپردازد، و به راستی شاعردر شان او چقدر زیبا گفته:

تا قلم لب بر مرکب می زند بوسه بر جا پای زینب می زند کربلا می مرد اگر زینب نبود شیعه می پژمرد اگر زینب نبود ای زبان صدق و تصدیق و صفا اولین بیمار چشمت مصطفی عصمت زهرا عزیز مرتضی در تو جاری رستخیز مرتضی عصر عاشورا علم در دست توست کرسی و لوح و قلم در دست توست...

حضرت زینب(س) چون قهرمانی وصف ناپذیر پس از عصر عاشورا کمر همت بست تا دربرابر انواع طوفان های شکننده حوادث، راست قامت باقی مانده، او این نهال نوپای عاشورا را پرورش داد، آن را به کوفه و شام و مدینه و هر جای دیگر که توانست با خود برد، و با هجرت ها و مجاهدات خستگی ناپذیرش به تربیت و رشد آن پرداخت.

بنابراین نهضت عاشورا ثمره مجاهدات امام حسین(ع) بود، و زینب پرورش دهنده این نهال، از این جهت که آن را بسیار عالی پرورانید، و بسیار جالب پیام های آن را به جهانیان ابلاغ فرمود:

شاید بر همین اساس بود که پیامبر(ص) ویژگی های زینب(س) را هم چون خدیجه کبری(س) خواند، در آن هنگام که خبر ولادت حضرت زینب(س) را به پیامبر(ص)دادند، آن حضرت فرمود:

«نوزاد را نزدم بیاورید»، وقتی که زینب(س) را به نزد او بردند، فرمود:

«به حاضران و غایبان وصیت و سفارش می کنم که احترام این دختر را پاس دارند،همانااین دختر شبیه حضرت خدیجه(س) است.» در این تشبیه اسراری عمیق نهفته است، و بیان کننده آن است که همان گونه که وجود ربرکت حضرت خدیجه(س) برای پیشرفت اسلام دارای آثار بسیار مبارک و کارساز بود، و هم چون مادری، اسلام راپرورش داد و همه امکانات خود را برای پیشرفت اسلام با کمال ایثار نثار کرد.

زینب(س) نیز این گونه به جا پای جده اش خدیجه(س) پا نهاد، و از اسلام حمایت کرد، و نهضت عاشورا را که حادثه ای عظیم برای نجات اسلام از دستبرد ناپاکان بود، پروراند و همه امکاناتش را در این راه نثار نمود.

زینب(س) شخصیتی است که پیامبر(ص) صبر کرد که نامگذاری او از جانب خداوندبزرگ صورت گیرد، جبرئیل نزد پیامبر(ص) آمد و عرض کرد: «خداوند به تو سلام می رساند و می فرماید: «نام این دختر را زینب بگذار، چرا که این نام را درلوح محفوظ نوشته ایم.» واژه «زینب » از دو کلمه زین و اب، ترکیب یافته که به معنای زینت پدر است، این نام برای حضرت زینب(س) نشان دهنده آن است که روش و منش او، مایه زینت و سرافرازی پدرش حضرت علی(ع) خواهد بود، در این مقایسه زیبا نیز به عظمت زینب(س) پی می بریم، چرا که وجود پربرکت حضرت علی(ع) یعنی یگانه حامی پیامبر(ص)، نخستین ایمان آورنده به اسلام و بزرگ ترین فداکار دین اسلام، در حدی که گفتند: اسلام در آغاز به اخلاق پیامبر(ص) و شمشیر علی(ع) واموال انفاق شده خدیجه(س) پیشرفت نمود، بنابراین زینب(س) به قدری به حضرت علی(ع) نزدیک بود، که راهکارهای زندگی اش، روش و منش امیرمومنان علی(ع) رامی آراست، و موجب سرافرازی و سربلندی علی(ع) بود.
عرفان زینب(س) در خردسالی

به گفته روان شناسان: «سه اصل در تکوین و تکامل شخصیت انسان، نقش اساسی دارد:

1 وراثت

2 تربیت

3 محیط.»

این سه اصل به طور صحیح و کامل در پیدایش شخصیت زینب(س) تاثیر داشت، همه ارزش ها را از پدرو مادرش علی(ع) و فاطمه(س) به ارث برد، تحت نظر مستقیم این پدر و مادر نمونه پرورش یافت و در محیطی رشد کرد که کانون فضایل و صفا و صمیمیت بود; درمدینه، در میان خاندان ممتاز نبوت و شیفتگان مخلص این خاندان، بر همین اساس انوار درخشان انسانیت و ارزش های والای اسلامی و انسانی در وجود او شکوفا وبارور شد. بدین سبب، از همان خردسالی، به اصطلاح در یک شب، ره صد ساله راپیمود از این رو روایت شده، روزی حضرت علی(ع) زینب را که در آن هنگام کودک خردسال بود در آغوش گرفت، در ضمن نوازش به زینب(س) فرمود: «بگو: دو»

زینب(س) سکوت کرد. علی(ع) فرمود:

دخترم چرا ساکت هستی؟ صحبت کن بگو:

«دو»، زینب(س) با شیرین زبانی ویژه ای عرض کرد: «پدر عزیزم! زبانی که به گفتن «یک » حرکت و عادت نموده، چگونه کلمه دو بگوید؟» (منظور زینب(س)یکتایی خدا بود که تمام ذرات وجودش به توحید الهی گواهی می داد.) حضرت علی(ع)

در پاسخ معنی دار زینب(س) خرسند شد، او را به سینه اش چسبانید و پیشانی اش رابوسید.

بار دیگر زینب(س) سوالی مطرح کرد ، از پدر بزرگوارش پرسید: «پدرجان! آیا فرزندانت را دوست داری؟» علی(ع) فرمود:

آری، البته! چگونه شما را دوست نداشته باشم، با این که میوه دل من هستید؟»

زینب(س) (که متوجه توحید افعالی خداوند بود) عرض کرد: پدر عزیزم! در دل دودوست جمع نمی شود، دوستی خالص برای خدا است، لطف و مهربانی برای ما است.»

این بیان شیوا و پرمحتوای زینب(س) سخن حضرت علی(ع) را توضیح داد، که دوستی ظاهری همان مهربانی است، و دوستی حقیقی باید منحصر به خدای یکتا و بی همتاباشد. حضرت علی(ع) با طرح این گونه سوال ها، مقام ملکوتی زینب(س) را به دیگران معرفی می کرد.

آری بانویی که در کنار پنج تن آل عبا علیهم السلام رشد کرده، چرا چنین نباشد؟ !

روزی میهمانی به خانه امیرمومنان علی(ع) آمد،غذا در خانه نبود، حضرت علی(ع) از فاطمه(س) پرسید: «آیا غذایی در خانه یافت می شود؟» فاطمه(س) پاسخ داد: در خانه جز یک عدد نان نیست که آن را هم برای دخترم زینب(س) ذخیره کرده ام [زینب(س) در این هنگام حدود پنج سال داشت]زینب(س) بیدار بود، سخن مادر را شنید و گفت: «نان مرا به میهمان بدهید، من صبر خواهم کرد.» آری از کودکی، آثار عظمت، صلابت و شکوه از چهره زینب(س)دیده می شد، و همه چیز نشان می داد که او در آینده بانویی بسیار ارجمند خواهدشد، به طوری که وجود با برکتش تجلی گاه جلوه های الهی خواهد گردید.

زینب (س) در آیینه عاشورا

در پیدایش و تکمیل نهضت و فرهنگ عاشورا، حضرت زینب(س) شریک امام حسین(ع) بود، که در مجموع می توان فت حضور و شرکتش در این نهضت عظیم، پس از امام حسین(ع) از همه بیش تر بود.

او از مدینه تا مکه و از آن جا تا سرزمین کربلا، و در ماجرای عاشورا، یار ویاور مخلص و پشتوانه نیرومند امام حسین(ع) بود، تا آن جا که دو نوجوانش محمدو عون(ع) را در روز عاشورا فدای نهضت امام حسین(ع) کرد،

وقتی امام حسین(ع)پیکر به خون تپیده این دو جوان را از میدان به کنار خیمه آورد، زینب(س) ازخیمه بیرون نیامد، مبادا رنج امام حسین(ع) با دیدن زینب(س) افزون شود، ولی در مورد حضرت علی اکبر(ع) از خیمه بیرون دوید و به استقبال جنازه پاره پاره او شتافت، و با برادرش همنوا گردید، و مطابق پاره ای از روایات، زینب(س) برای تسلی خاطر امام حسین(ع) زودتر به بالین علی اکبر(ع) رفت، هنگامی که امام حسین(ع) به قتل گاه رسید، نخست نگاهش به زینب(س) افتاد، و این تدبیر، درفرونشاندن شدت ناراحتی امام حسین(ع) نقش به سزایی داشت.

زن مگو مرد آفرین روزگار زن مگو بنت الجلال اخت الوقار زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا در آستین...

زینب(س) پس از عاشورا سه موضوع حساس را بر عهده گرفت و به خوبی آن را اجراکرد:

1 سرپرستی از بازماندگان شهیدان;

2 حمایت و نگهبانی از امام وقت، حضرت امام سجاد(ع);

3 ابلاغ پیام شهیدان به مردم.

خطبه های او در کوفه، در مجلس ابن زیاد، و خطبه غرای او در شام در مجلس یزید،و گفتار آتشین و عمیق او در هر کوی و برزن آن چنان جامع و قاطع بود که هم چون صاعقه ای خرمن هستی ستمگران را می سوزاند و تار و پود زندگی پوشالی آن ها را ازهم می گسست، و بسان نوری درخشان بود که فرهنگ عاشورا را نشان می داد، و مردم را به سوی اهداف و ارزش های حاکم بر عاشورا جذب می کرد.

او در روز یازدهم محرم وقتی که کنار بدن پاره پاره برادرش امام حسین(ع) آمد،آن بدن را با دستهایش اندکی بلند نمود و عرض کرد: «الهی تقبل منا هذاالقربان; خدایا این قربانی را از ما بپذیر.»

و در روایتی دیگر آمده، عرض کرد: «اللهم تقبل منا هذا قلیل القربان; خدایا! این قربانی اندک از مابپذیر.»

این تعبیر نشان دهنده نهایت فروتنی و سپاسگزاری حضرت زینب(س) درپیشگاه خدا است، و در عین حال تیری هم چون شهاب ثاقب بر قلب دشمن است که هان ای دشمنان سنگ دل هرگز نپندارید که ما خوار شده ایم، بلکه ما سرافراز هستیم،چرا که برای خدا قربانی داده ایم.

بر همین اساس، در مجلس ابن زیاد هنگامی که او از روی شماتت به زینب(س) گفت:

«دیدی که خداوند با برادر و خاندانت چه کرد؟» زینب(س) در پاسخ فرمود: «مارایت الا جمیلا...; جز خوبی چیزی ندیدم،

اینان افرادی بودند که خداوند مقام ارجمند شهادت را سرنوشتشان ساخت، از این رو داوطلبانه به آرامگاه های خودشتافتند، و به زودی خداوند بین آنان و تو جمع کند، تا تو را به محاکمه بکشند، اکنون بنگر در آن محاکمه چه کسی پیروز و چه کسی شکست خورده و درمانده است؟ مادرت به عزایت بنشیند، ای پسر مرجانه.»

بخش هایی از خطبه حضرت زینب(س) در کوفه

حضرت زینب(س) در کوفه دو خطبه خواند، حذیم بن شریک اسدی می گوید: «به زینب(س) نگاه کردم، سوگند به خدا تا آن روز بانوی پوشیده ونجیبی را همانند او ندیده بودم که آن چنان شیوا، قاطع و شیرین سخن بگوید،گویی سخنانش از زبان حضرت علی(ع) فرو می بارید، به مردم اشاره کرد که ساکت باشید، با این اشاره نفس ها در سینه ها حبس شد، زنگ هایی که در گردن اسب ها واسترها بود از حرکت باز ایستاد، آن گاه خطبه را با حمد و سپاس خدا و درود به پیامبر(ص) و خاندانش شروع کرد.»

آن چنان خطبه زینب(س) مردم را تحت تاثیرقرار داد که صدای گریه و شیون آنها بلند شد، آنها در ماتم عمیق فرو رفتند،حیران و بهت زده، اظهار پشیمانی می کردند که چرا به یاری امام حسین(ع)نشتافته اند.

در بخشی از این خطبه چنین می خوانیم: «یا اهل الختل والغدر والخذل اتبکون؟... انما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوه انکاثا; ای نیرنگ بازان و بی وفایان و پراکندگان! آیا به حال ما گریه می کنید؟... مثل شمامثل آن زنی است که به شدت رشته های خود را پس از تابیدن باز می کرد، شما نیزعهد شکنی کردید.»

و در فراز دیگر فرمود: «ویلکم یا اهل الکوفه اتدرون ای کبد لرسول الله فریتم، و ای کریمه له ابرزتم...؟; ای مردم کوفه! وای بر شما،آیا می دانید که چه جگری از رسول خدا(ص) را بریدید؟ و چه افراد پوشیده ازحجاب را از حرمش بیرون کشیدید؟ و چه خونی را از او ریختید؟ و چه احترامی رااز او هتک کردید؟.... آیا برای شما شگفت آور است که آسمان برای این ماجرا خون ببارد؟ همانا شکنجه و عذاب جهان آخرت ننگین تر خواهد بود، و کسی شما را یاری نکند، و به مهلتی که به شما داده شده است بهره مند نخواهید شد...»

زینب(س) در قسمت آخر خطبه، برای مصائب جان سوز برادرش حسین(ع) اشعاری خواند و گریه کرد، در این حال به قدری منقلب شد و پراحساس می گریست و سخن می گفت که امام سجاد(ع) او را این چنین تسلی خاطر داد: «... و نت بحمدالله عالمه غیرمعلمه، فهمه غیر مفهمه... ; تو به حمدالله دانشمند بدون استاد، و دانای خودساخته هستی، بدان و تحمل داشته باش که گریه و ناله، رفتگان را بازنمی گرداند.» حضرت زینب(س) به سخن امام سجاد احترام کرد و سکوت نمود.
گوشه هایی از خطبه زینب(س) در برابر یزید

در مجلس یزید، همه چیز در ظاهر به نفع یزید بود، اما آن هنگام که زینب(س) خطبه خواند به راستی همه چیز رادگرگون کرد، و شام یزیدی را به شام غریبان تبدیل نمود، و هم چون صاعقه سوزان و رگبار شدید سرزنش بر همه زندگی ننگین یزید بود در این جا نظر شما را به چند بخش از آن خطبه جلب می کنم:

«و کیف یرتجی مراقبه ابن من لفظ فوه اکباد الازکیاء، و نبت لحمه من دماءالشهداء; به راستی چگونه توقع و امید دل سوزی از پسر آن کسی باشد که دهانش جگر پاکان را جوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان رویید.»

یزید قبل از این خطبه افتخار کرده بود که از فرزندان خندف است، که با سیزده واسطه به او می رسید، و خندف در عصر خود به عنوان بانوی خیراندیش معروف بود،

زینب(س) در این مورد با یزید مقابله به مثل کرد گویی به او فرمود: به جده سیزدهم خودمناز، بلکه به جده نزدیک خود «هند» مادر معاویه را بنگر که در جنگ احد جگرحضرت حمزه را درآورد و به دهان کشید و به خون آشامی معروف بود، چرا راه دورمی روی؟!

«فوالله ما فریت الا جلدک، و لا جزرت الا لحمک...; سوگند به خدا جزپوست خود را ندریدی، و جز گوشت خود را نبریدی، و قطعا با همین باری که ازریختن خون خاندان رسالت، و هتک حرمت آنان بر دوش داری، نزد رسول خدا(ص) واردمی گردی، در آن هنگام که خداوند همه را جمع می کند، و حق آنان را بازمی گیرد.»

«حسبک بالله حاکما، و بمحمد خصیما، و بجبرئیل ظهیرا، و سیعلم من سول لک و مکنک رکاب المسلمین، بئس للظالمین بدلا; و همین عذاب تو را بس که دردادگاه خدا، خداوند حاکم و داور است، و محمد(ص) از جانب ما مدعی ما است، وجبرئیل پشتیبان ما می باشد، و به همین زودی آن کس که تو را فریب داد و برگرده مردم سوار کرد (یعنی معاویه) خواهد فهمید که برای ستمگران عوض بدی خواهد بود.»

«و لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک، انی لاستصغر قدرک; اگرچه حوادث روزگار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، ولی ارزش تو از نظر من ناچیزاست.»

«الا فالعجب کل العجب بقتل حزب الله النجباء بحزب الشیطان الطلقاء;آگاه باش که مایه تعجب و بسی شگفتی است که افراد باشخصیت از حزب خدا، در جنگ با افراد حزب شیطانی که بردگان آزاد شده هستند کشته می شوند.»

«فکد کیدک،واسع سعیک، و ناصب جهدک، فوالله لاتمحوا ذکرنا و لاتمیت وحینا، و لاتدرک امدنا...; هر نیرنگی خواهی بزن، و هر اقدامی که توانی بکن، و از هر کوششی دریغ منما، که سوگند به خدا نه می توانی نام ما را محو کنی، و نه می توانی وحی ما را خاموش کنی و به منتهای مقام ما برسی، و هرگز نتوانی ننگ این ستم را ازخود بزدایی، رای تو سست، و شماره ایام دولتت اندک است، و جمعیت تو متلاشی وپراکنده شود، تا آن روز (قیامت) فرا رسد که منادی حق فریاد زند; آگاه باشیدلعنت خدا بر ستمگران باد.»

خطبه حضرت زینب(س) به طور کلی مجلس یزید، بلکه وضع شام را تغییر داد، و همه چیز را دگرگون ساخت، منطق قوی و نفس قدسی فوق العاده زینب(س) باعث شد که آن چنان رعب و وحشت در یزید و یزیدیان ایجادگردید که یزید نتوانست شعله سخن را در ذهن زینب(س) خاموش سازد، چرا که می دیدمجلس و مجلسیان در چنبره کلام آتشین حضرت زینب(س) قرار گرفته است. از آن پس،سیاست ظاهری یزید عوض شد، او در ظاهر اظهار پشیمانی می کرد، و گناه را به گردن ابن زیاد می انداخت. یزید دستور داد تا با نرمش و اخلاق نیک با اهل بیت امام حسین(ع) رفتار شود، و آنها را محترمانه به مدینه باز گردانند، وهودج های شترها را با پارچه های پرزرق و برق آراسته کنند، زینب(س) که ازهوشیاری و قاطعیت و تدبیر بالایی برخوردار بود، دریافت که یزید می خواهد بااین گونه ظاهرسازی، خون شهیدان را لوث کند، بی درنگ با قاطعیت فرمود:

«هودج ها را سیاه پوش کنید تا مردم بدانند که ما در سوگ شهادت فرزند زهرا(س)به سر می بریم.» این سخن شور و هیجان شدیدی در مردم ایجاد کرد. 


ابیات سیدرضاالهندی

على لسان زينب

 

ساق المطايا بنا للشام حادينا * ولا محام لنا إلا أعادينا
لم يبق من إخوتي حام فيحمينا * أضحى التنائي بديلا من تدانينا
* وجار حكم الليالي بعدهم فينا *
فسوف نقضي الليالي بعدهم أرقا * ونملأ القلب من تذكارهم حرقا
كنا جميعا فأضحى جمعنا فرقا * سرعان ما عاد ذاك الشمل مفترقا
* وناب عن طيب لقيانا تجافينا *
هل ينجلي ليل همي عن صباحهم * وهل لهم غدوة عقبى رواحهم
وكيف والأرض فاضت من جراحهم * من مبلغ الملبسينا بانتزاحهم
* وجدا يبز كرانا من مآقينا *
كم من يد بعدهم مدت لتسلبنا * ستر الوجوه وضرب السوط جلببنا
وأظمأونا فعاد الدمع مشربنا * وقد خلعنا ردأ الصبر أعقبنا
* ثوبا من الحزن لا يبلى ويبلينا *
يا من تفانوا إلى جنب الفرات ظما * ورووا البيض في يوم الكفاح دما
مضوا عطاشى ولكن رووا الخذما * ليسق عهدكم صوب الغمام فما
* سقاكم النهر عذب الماء ظامينا *

 

                           ابیات سید رضا الهندی

 

سلام علی الحورا,

 

به مناسبت سالروز وفات حضرت زينب

کبري (سلام الله عليها)

15 رجب


 

حضرت زينب کبري (عليها السلام)
حضرت زينب , دختر على بن ابيطالب (ع ) و فاطمه زهراى است .
او زنـدگـى شـيـريـنـش را در كـنـار پـدر و مـادر و جد بزرگوارش (نبى گرامى اسلام (ص و برادرانش (امام حسن و امام حسين (ع )) آغاز كرد.
زندگى پررنج و مشقت زينب (س ) پس از پنج سالگى ـ مقارن با رحلت پيامبر اكرم (ص ) ـ آغاز شد و در فاصله اى بسيار كوتاه , پس از مرگ پيامبر, وى شاهد مادرى بود كه در بين درب و ديوار فرياد مى زد: اى فضه , مرا درياب !.
هزاران غم , يكى پس از ديگرى , ميهمان قلب كوچك دختر زهرا شد.
ناراحتى غصب خلافت پدر, بردن على بن ابيطالب (ع ) به اجبار و با پاى برهنه به مسجد, تازيانه هايى كه بر بازوى مادر مى نشست و سرانجام موج سنگين رحلت زهراى مرضيه ى , كمر زينب را شكست .
گويى زينب , از همين آغاز راه , در برابر طوفان تازيانه غم ها قرارمى گيرد تا روزى بتواند همه غم و رنج هستى را بر دوش كشد!.
غـم و رنـجـى كه پدر در كوفه از آن خبر داده است : روزى زينب در كلاس تفسيرش براى بانوان , سوره كهيعص را تفسير مى كرد.
على (ع ) وارد شد و از دخترش پرسيد: كهيعص را تفسير مى كنى ؟!.
زينب عرض كرد: آرى .
على (ع ) فرمود: اى نور ديده !.
ايـن حـروف , رمـزى است در مصيبت وارده بر شما عترت پيغمبر و شايد فرموده باشد: كاف , رمز كربلا است , هاء اشاره به هلاكت عترت دارد, ياء يعنى يزيد,آن كه بر حسين ستم مى كند, عين كنايه از عطش ابى عبداللّه است , و صاد اشاره به صبر دارد.
زينب در زير تازيانه روزگار آبديده مى شود تا پيام رسان عاشورا باشد.
از هـمـيـن رو زمانى كه پسرعمويش , عبداللّه بن جعفر, به خواستگاريش مى آيد, شرط مى كند: در رفتن به خانه برادرم (حسين ) آزاد باشم و هرگاه اوبه مسافرت رفت , من نيز بايد با او بروم !!.
مصيبت شهادت اميرمومنان على (ع ) و امام حسن مجتبى (ع ), زينب را آبديده تر مى كند.
آن گاه زمان هجرت فرا مى رسد و در سال 60 هجرى , به همراه برادرش امام حسين (ع ), از مدينه به مكه و از آن جا به طرف كربلا حركت مى كند.
كـربـلا صـحنه شهادت برادران و برادرزادگان زينب و منظره تماشايى به خون نشستن محمد و عون , دو رزمنده قهرمان و شجاعى است كه در دامان زينب پرورش يافته اند.
زيـنـب , نـاظر اين صحنه هاست و همه اينها از زينب , دختر على (ع ), شيرزنى مى سازد كه از عصر عاشورا, قافله سالار كاروان اسيران آزاديبخش مى شود.
پـس از آتـش گرفتن خيمه ها در شب يازدهم محرم الحرام سال 61 هجرى قمرى و با وجود فشار غـم هـا بر قلب زينب , در نيمه شب با قدى خميده به نماز شب مى ايستد و فرداى آن به همراه امام سجاد(ع ) و ديگر اسرا, راهى كوفه مى شود.
در كـوفـه , زيـنـب (س ) را بـه مـجـلـس ابـن زياد مى برند, در حالى كه كنيزانش , پيرامون وى را گرفته اند.
او با شكوهى خاص وارد مجلس مى شود و به عبيداللّه اعتنايى نمى كند.
ابن زياد, از اين بى توجهى , به شدت ناراحت شده , با اين كه زينب را شناخته است , مى پرسد: اين زن پرنخوت و تكبر كيست ؟.
كسى جواب نمى دهد!.
باز سوال مى كند, تا بار سوم كه زنى پاسخ مى دهد: اين زينب دختر على است !.
عبيداللّه مى گويد: خدا را شكر مى كنم كه شما را رسوا و دروغتان را آشكار كرد!.
زيـنـب با كمال شهامت و شجاعت مى فرمايد: خدا را شكر مى كنيم كه افتخار شهادت را نصيب ما كرد!.
رسوائى از آن فاسق ها است .
ما در عمرمان دروغ نگفته ايم , دروغ هم از آن فاجرهاست .
زينب , در شام و در برابر يزيد نيز با خطبه اى غرا و آتشين , كوس رسوايى يزيد را به صدا درآورد و با ايـن كه در چنگال خون آشام ترين طاغوت زمان اسير بود, چنان حماسه آفريد كه پايه هاى حكومت فرزند معاويه را به لرزه درآورد.
در ظـاهـر, يـزيد فرمانروا بود و زينب تنها و دربند, اما روح بلند دختر فاطمه (س ), يزيد را درهم شـكسته بود و سرانجام يزيد, از ترس سقوطحكومتش , به اين نتيجه رسيد كه كاروان اسيران را به مدينه بفرستد.
پـس از ورود كـاروان بـه مـديـنـه , هـمـه مـى دانـستند بايد به كجا رفت , مسير كاروان به سوى مسجدالنبى ر بود.
زيـنـب كه همه خاطرات مدينه , پيامبر(ص ) و حسين (ع ) را به دل داشت , تا نگاهش به قبر پيامبر گرامى اسلام (ص ) افتاد, صداى گريه اش بلند شدوفريادزد: اى رسول خدار!.
خبر كشته شدن حسين (ع ) را آورده ايم !.
پس از اين ماجرا, مدينه آماده بهره بردارى از كلاس درس امام سجاد(ع ) و زينب كبرى شد.
زينب احكام و فتاوى را براى مردم بيان مى كرد و محور مراجعه آنان بود.
روحيه و بيان زينب (س ), همه را به ياد اميرمومنان (ع ) مى انداخت .
كـار زيـنـب (س ) ابلاغ خون شهيدان بود و چه خوب پيام خود را ابلاغ كرد. حضرت زينب سلام الله عليها، شيرزن دشت كربلا سرانجام پس از عمري دفاع از طريق حقه ولايت و امامت در 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى كه به همراه همسر گراميشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، وفات يافته و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گرديد.
مزار ملكوتى آن حضرت (دمشق/سوریه)، اينك زيارتگاه عاشقان و ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مى باشد.

شمه‏اى از كمالات معنوى حضرت زينب ‏(سلام الله عليها)

بر قلّه دانش
زينب كبرى‏عليها السلام بانويى سرشار از بينش و بصيرت بود كه با سيره و سخن خود «فرهنگ برهنگى» و «برهنگى فرهنگى» ديروز و امروز را به خوبى مورد تعرّض قرار داد؛ الگويى ماندگار از شخصيت عظيم خويش به يادگار گذارد و معيارهاى حركت ارزشى و ضدارزشى را براى هميشه ترسيم كرد.
برترين درجه علم، علمى است كه از ذات الهى به انسان افاضه مى‏شود كه به تعبير قرآن مجيد، علم «لَدُنّى» نام دارد: «و عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً(1)»: «علم فراوانى از نزد خود به او (حضرت خضر) آموختيم». حضرت زينب‏عليها السلام به شهادت امام سجادعليه السلام، داراى چنين علمى بود كه خطاب به عمّه‏اش فرمود:
«أنْتِ بِحَمْدِاللَّه عالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ و فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٍ(2)».
«به حمداللَّه تو دانشمند معلم‏نديده و فهميده‏اى فهم نياموخته هستى».
وى در حدود 6 سالگى، شايستگى حفظ خطبه استدلالى، عميق و جامع مادرش فاطمه زهراعليها السلام را داشت و اين نشانه بارزى از رشد فكرى و بلوغ انديشه و تعقّل دخترى است كه در دامان عصمت و طهارت پرورش يافت و به زلال روح و كمال معنوى و قرب الهى رسيد.
يك سال پس از استقرار حضرت على‏عليه السلام در كوفه، زنان و دختران مشتاق دانش، به آن حضرت‏عليه السلام پيام فرستادند و گفتند:
«ما شنيده‏ايم كه دختر شما، حضرت زينب‏عليها السلام همانند مادرش، زهراى مرضيّه، منبع سرشار دانش و داراى علوم و كمالات است. اگر اجازه بدهيد به محضرش حاضر شده و از آن سرچشمه دانش بهره‏مند شويم». على‏عليه السلام اجازه داد تا دختر عالمه‏اش بانوان مسلمان كوفه را آموزش دهد و مشكلات علمى و دينى آنان را حل كند. زينب‏عليها السلام آمادگى خود را اعلام نمود و بعد از ديدارهاى مقدماتى، جلسه تفسير قرآن براى آنان تشكيل داد و پرسش‏ها و شبهات آنان را جواب مى‏داد(3).
از سخنان آن حضرت‏عليها السلام در طول مسافرت كربلا، كوفه و شام، خطبه‏ها و سخنرانى‏هايى كه در فرصت‏هاى مختلف در برابر ستمكاران و طاغيان آن زمان و مردم ديگر ايراد فرمود، به خوبى معلوم مى‏شود كه مراتب علم و دانش و كمال آن بانوى بزرگوار از راه تحصيل و تعليم و اكتسابى نبوده است(4). هم‏چنين در جنبه مقام علميش، علاوه بر توانايى براى ايراد خطبه‏ها، نكته ظريف و اساسى وجود دارد و آن تصميم‏گيرى‏ها و موضع‏گيرى‏هاى به‏جا در مناسبت‏هاى لازم است كه خوب مى‏دانست كجا بايد نرم سخن گفت، در كجا بايد برآشفت و حماسه آفريد، در كجا بايد گريه كرد و اشك ريخت و چه وقت بايد عقل و منطق را به كار گرفت(5).
همچنين نام زينب كبرى‏عليها السلام به عنوان يكى از محدثان برجسته شيعه، صفحات كتب رجال را مزيّن كرده است. روايت‏هاى آن حضرت‏عليها السلام در منابع معتبر شيعه از جمله در كتاب‏هاى «من لا يحضره الفقيه»، «وسايل‏الشيعه»، «بحارالانوار» و... موجود است(6) كه آنها را از مادر و برادرش حضرت سيدالشهداءعليه السلام شنيده و براى ديگران روايت كرده است. اهمّ اين احاديث بدين شرح است: داستان نزول مائده آسمانى براى حضرت زهراعليها السلام، حديث «امّ ايمن» در ماجراى دفن حضرت على‏عليه السلام، خطبه دفاع مادر از حق امامت و مطالبه فدك كه سند اخير را عده‏اى از مورخان و محدّثين نامدار شيعه همچون شيخ صدوق در كتاب «علل الشرايع» و علامه مجلسى در «بحارالانوار» آورده‏اند.
به هر حال اين بانوى شجاع كربلا راوى حديث از مادر و برادر خود بوده و از نظر دانشمندان رجالى و حديث‏شناسان، عدالت و اعتماد اين بانوى پاك و بافضيلت در زمينه بيان حديث و مقامات علمى مورد تأييد قرار گرفته و صداقت و درايت او انكارناپذير است(7).

عبادت و انقطاع از خلق‏
در ميان فضايل و كمالات ملكوتى حضرت زينب‏عليها السلام، خلوت با معشوق و مناجات با قاضى‏الحاجات، درخشندگى خاصى دارد. سراسر زندگى او به خاطر جهاد و هجرت در راه خدا و همراهى و همگامى با پدر، مادر و برادر در جهت انجام وظيفه و احياى معالم و معارف اسلام، عبادت محسوب مى‏شود.
عبادت آن بانوى مكرّمه‏عليها السلام تنها به معناى خاص «عبادت» نبود، بلكه تمام حركات و سكنات، خروش و فريادها، سفرها و اسارت‏ها، بيدارگرى‏ها و مبارزات و حتى نفس‏هاى او از آنجا كه به خاطر خداوند بود، همه از مراتبى عميق و والا از اخلاص و عبادت خداوند متعال برخوردار بود.
اكثر شب‏ها را به تهجّد و تلاوت قرآن، صبح مى‏كرد. به گفته برخى از مورّخان، عبادت‏ها و نمازهاى شب پدر و مادر خود را از نزديك ديده بود.. او در حماسه كربلا شاهد بود كه برادرش، حضرت امام حسين‏عليه السلام به برادرش حضرت ابوالفضل‏عليه السلام فرمود: «اى برادر! نزد دشمن برو و يك شب را مهلت بگير؛ شايد بتوانيم به نماز، دعا و خواندن قرآن استغفار در پيش‏گاه پروردگار مشغول شويم. خدا مى‏داند كه من نماز، دعا و استغفار و خواندن قرآن را دوست دارم(8).
در شب يازدهم محرم، على‏رغم آن‏همه خستگى و فرسودگى و مشاهده آن‏همه آلام روحى، نماز شب خود را خواند. امام سجادعليه السلام فرمود:
«عمه‏ام، زينب‏عليها السلام در مسير كوفه تا شام تمام نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مى‏كرد و در بعضى از منازل به خاطر شدت گرسنگى و ضعف، نشسته اداى تكليف مى‏كرد(9)».
امام حسين‏عليه السلام كه خود معصوم و واسطه فيض الهى است، هنگام وداع با خواهرش فرمود: «خواهر جان مرا در نماز شب فراموش مكن(10)». اين، نشان از آن دارد كه اين بانو به قله رفيع بندگى و پرستش راه يافته بود و به حكمت و هدف آفرينش دست يازيده بود؛ بنابراين ديده‏ها را بازتر و افق‏ها را برتر و معرفت‏ها را قوى‏تر بايد كرد تا مقام عبوديت زينب كبرى‏عليها السلام را بهتر شناخت.

آفتاب عفت‏
زينب كبرى‏عليها السلام بانويى سرشار از بينش و بصيرت بود كه با سيره و سخن خود «فرهنگ برهنگى» و «برهنگى فرهنگى» ديروز و امروز را به خوبى مورد تعرّض قرار داد؛ الگويى ماندگار از شخصيت عظيم خويش به يادگار گذارد و معيارهاى حركت ارزشى و ضدارزشى را براى هميشه ترسيم كرد.
وى در پاسدارى از عفت و عصمت، سرآمد زنان و دختران روزگار بود و با الهام از پيام آسمانى قرآن و طبق آموزه‏هاى مادرش، فاطمه زهراعليها السلام، حجاب و عفت را مانند گوهرى ارزشمند براى يك زن مسلمان مى‏دانست و بر اين باور بود كه زن هنگامى به خداى خود نزديك‏تر است كه خود را از معرض ديد مردان بيگانه حفظ نمايد(11).
زينب كبرى‏عليها السلام دختر آن مادرى است كه براى احقاق حق و دفاع از حقوق رهبر اسلام و حجت خدا از منزل بيرون مى‏آمد و با دشمنان، به احتجاج مى‏پرداخت؛ اما سر تا پا محجوب و پوشيده؛ همان مادرى كه وصيّت مى‏كند پيكرش را بعد از مرگ در تابوتى با ديواره‏هاى بلند بگذارند تا از انظار نامحرمان به دور باشد، پس طبيعى است كه دختر او هم بايد اين تعاليم بلند اسلام را رعايت نمايد؛ چراكه حفظ شرف و حيثيّت زن، واجب و حجاب از ضروريّات دين است و اصولاً تمام فداكارى‏هاى اين بانو براى تحقق احكام اسلام بود. بنابراين عفت و پاكدامنى خويش را حتى در سخت‏ترين شرايط به نمايش گذاشت. او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت بر عفت خويش پاى مى‏فشرد.
آن بانوى بزرگوار براى پاسدارى از مرزهاى حيا و عفاف بر سر يزيد فرياد زد كه: «آيا اين از عدالت است كه زنان و كنيزان خويش را پشت پرده نشانى و دختران رسول خداصلى الله عليه وآله را به صورت اسير به اين سو و آن سو بكشانى؟ نقاب آنان را دريدى و صورت‏هاى آنان را آشكار ساختى(12)».

نماد كمال عقل
برترين معيار عقل‏گرايى در زندگى، ادب و ادب‏آموزى است. كيميايى كه تيرگى‏ها و تاريكى‏هاى قلب را مى‏زدايد و نور و روشنايى در رواق وجود انسان مى‏افزايد به گونه‏اى كه بهاى بى‏نظير آدمى با سنجش مقدار ادب هر فردى، قابل تشخيص خواهد بود.
زينب كبرى‏عليها السلام شخصيت شايسته‏اى بود كه درس ادب را در مكتب امامت آموخته بود و سيره و سخن پدر و مادر خود را از اعماق وجود خود پذيرفته بود. در گفتار و رفتار، صميمى، مهربان، صادق و مؤدب بود به گونه‏اى كه زنان بسيارى در نخستين برخورد، شيفته شيوه و مجذوب اخلاق روح‏پرور او مى‏شدند(13).
ادب و احترام حضرت زينب‏عليها السلام به برادر خود آن‏چنان بود كه هنگامى كه عبداللَّه بن عباس به امام حسين‏عليه السلام گفت: شما كه به اين سفر خطرناك مى‏رويد چرا زن‏ها را با خود مى‏بريد؟ حضرت زينب‏عليها السلام با شنيدن اين سخن سر از محمل خود برآورده و فرمود: «اى پسر عباس! آيا مى‏خواهى بين من و برادرم جدايى بيندازى؟ هرگز من از او جدا نخواهم شد(14)»..
در حادثه عاشورا در برابر آن‏همه مصائب و داغ‏ها و حوادث، هرگز از مسير ادب و عبوديّت نسبت به حضرت حق خارج نشد و هيچ‏گاه كلمه‏اى حاكى از دلتنگى، نارضايتى، اعتراض، شكايت و تنگ‏نظرى بر لب نراند. هرچه مى‏گفت بر طبق رضايت خداوند متعال و مقدرات او بود و بلكه بالاتر از آن در پاسخ طعنه پسر زياد، مى‏فرمود:
«إنّى ما رَأَيْتُ إلاّ جَميلاً(15)»: «من جز زيبايى نديدم».
كه اين كلام در نظر اهل آن، از بالاترين مراتب توحيد، عرفان، قرب به خداى متعال و رسم بندگى و عبوديت، حكايت دارد و كمال ادب عاشق را نسبت به معشوق نشان مى‏دهد.

ايثار
عقيله بنى هاشم‏عليها السلام در اين صفت، گوى سبقت را از ديگران ربوده بود. او براى حفظ جان ديگران، خطر را به جان مى‏خريد و در تمام صحنه‏ها، ديگران را بر خود مقدم مى‏داشت. او در ماجراى كربلا حتى از سهميه آب خويش استفاده نمى‏كرد و آن را نيز به كودكان مى‏داد. در بين راه كوفه و شام با اين كه خود گرسنه و تشنه بود، «ايثار» را به بند كشيده و آن را شرمنده ساخت.
امام زين‏العابدين‏عليه السلام مى‏فرمود: «عمه‏ام، زينب‏عليها السلام، در مدت اسارت، غذايى را كه به عنوان سهميه و جيره مى‏دادند، بين كودكان تقسيم مى‏كرد؛ زيرا در شبانه‏روز به هر يك از ما يك قرص نان مى‏دادند. او سختى‏ها و تازيانه‏ها را به جان خود مى‏خريد و نمى‏گذاشت بر بازوى كودكان اصابت كند(16)».

دفاع از حريم ولايت‏
حضرت زينب‏عليها السلام حركت و هدايت انسان‏ها را بدون امام‏عليه السلام، سكون و هلاكت مى‏دانست و زمام‏دارى زيان‏آلود نااهلان را باعث دورماندن توده‏ها از صراط مستقيم مى‏ديد. بدين علت، دفاع و حمايت از مقام امامت و ولايت را سرلوحه مسوؤليت‏هاى خويش قرار داده بود و با تمام توان، بعد از حادثه عاشورا به ارائه رهنمودهاى شايسته و مبارزه با زرمداران و زورمحوران در قالب خطابه مى‏پرداخت. وى چون دست‏پرورده زهراى اطهرعليها السلام بود، درس ولايت‏مدارى را از مادر فراگرفته بود. از يك سو در جهت معرفى و شناساندن ولايت، از طريق نفى اتّهامات و يادآورى حقوق فراموش شده اهل بيت تلاش كرد و از سوى ديگر سر تا پا تسليم امامت بود؛ چه در دوران امامت امام حسين‏عليه السلام و چه در دوران امام سجادعليه السلام كه حتى در چند مورد از جان امام سجادعليه السلام دفاع كرد و تا پاى جان از او حمايت نمود.

كرامت
هر چند هزاران كرامت از اين بانوى بزرگوار سر زده است، اما فقط نمونه‏اى را نقل مى‏كنيم. مرحوم ثقةالاسلام نورى از سيد محمدباقر سلطان‏آبادى نقل مى‏كند:
«به چشم‏درد شديدى در چشم چپ مبتلا شدم. هرچه درمان كردم فايده‏اى نكرد و برعكس مريضى‏ام شديدتر شد. بعضى از دكترها مى‏گفتند قابل علاج نيست. برخى هم قول شش ماه بعد مى‏دادند و من هر روز از روز قبل نالان‏تر مى‏شدم تا اين‏كه سياهى چشمم گرفته شد و ديگر نمى‏توانستم بخوابم. در آن موقع يكى از دوستانم براى خداحافظى به ديدنم آمد. او مى‏خواست به كربلا برود. من هم با او همراه شدم. در منزل اول دردچشم شديدتر شد و همه مرا شماتت مى‏كردند مگر يك نفر. بالاخره به منزل دوم رسيديم، درد شديدتر از قبل شد و ورم چشمم افزون‏تر؛ تا اينكه نزديك سحر آرام شد.
در عالم رؤيا عقيله بنى هاشم، زينب كبرى‏3، را ديدم كه گوشه مقنعه‏اش را به چشمم مى‏كشيد. از خواب بيدار شدم و چشمم خوب شد. دوستانم باور نمى‏كردند، سوار شديم در بين راه درد و ناراحتى احساس نمى‏كردم. من كه هميشه ناراحت و عاجز بودم، پيش خود گفتم: كاش بسته روى چشمم را باز مى‏كردم. تا باز كردم، ديدم همه‏چيز را مى‏بينم. صدا زدم كه رفقا بياييد. همه آمدند و گفتند: كدام چشمت درد مى‏كرد؟ گفتم: چشم چپم بود. هرچه نگاه كردند تفاوتى بين چشم چپ و راستم نديدند(17)».


پي نوشتها:
1) كهف، 65.
2) سفينة البحار، ج 1، ص 558.
3) رياحين الشريعة، ج 3، ص 57.
4) زندگى زينب‏عليها السلام، رسولى محلاتى، ص 10.
5) زينب قهرمان‏عليها السلام، احمد صادقى اردستانى، ص 103.
6) ماهنامه مبلّغان، شماره 31، جمادى‏الاولى 1423، ص 21.
7) زنان دانشمند و راوى حديث، صادقى اردستانى، ص 278.
8) تاريخ طبرى، ج 6، ص 238.
9) رياحين الشريعة، ج 3، ص 62.
10) همان، ص 62.
11) ماهنامه مبلّغان، شماره 31، ص 18.
12) بحارالانوار، ج 45، ص 134.
13) مجله پيام زن، شماره 128، ص 19.
14) رياحين الشريهة، ج 3، ص 41.
15) بحارالانوار، ج 45، ص 116.
16) ماهنامه مبلّغان، شماره 33، رجب 1423، ص 43.
17) زندگانى زينب كبرى‏عليها السلام، شهيد دستغيب، ص 19 به نقل از ماهنامه مبلّغان، پيش شماره 7، ص 15 - 14.

دین است یادنیا........؟

 

 

این اختلاف برای چیست؟

 

چرا بین شیعه و اهل سنت اختلاف

 

وجود دارد؟



اگر انسان را به خوبی بشناسیم، متوجه می شویم که نباید از همه آنها،

پذیرش یک مسیر را متوقع باشیم.(اگر چه حقیقت یکی بیش نیست و با

عقل می توان بدان دست پیدا کرد.) چون انسان در کنار دستور گرفتن از

عقل، از منبع دیگری نیز فرمان می برد که می توانیم آن را دل یا قلب

بنامیم.

دل می تواند گرایشات مثبت و مطابق با منطق داشته باشد. همچنان که می

تواند گرایشات منفی و خلاف منطق داشته باشد. اگر عقل انسان را به

منطق و حقیقت دعوت می کند، دل ممکن است تحت تاثیر سنت اجداد،

دنیا طلبی و ... باشد.

و طبیعتا اگر انسانی تابع عقل نباشد و دل او مطابق با عقل فرمان ندهد، 

مسیر حق را طی نخواهد کرد. به همین دلیل، اختلافات فراوانی در بین

انسان ها می بینیم. چون اگر راه یکی است، بی راهه به تعداد افراد می

تواند به وجود آید.

مساله اختلاف شیعه و سنی نیز یکی از این موارد است که انسان

هوشمند، باید با منطق و درایت، حق را تشخیص داده و بر هواهای

نفسانی خود غالب آید. تا از انسانیت دور نباشد.

اختلافات شیعه و سنی در اصل مساله رهبری است، شیعه اهل بیت را

معصوم دانسته و دین خود را از آنها اخذ می کند، اما اهل سنت، این

مرجعیت را نپذیرفته و در تعیین رهبر و مرجع خود نیز اختلافاتی دارند.

حنبلی و شافعی و مالکی و حنفی از فرقه های اساسی اهل سنت می باشد.

بر اساس اعتقاد به اهل بیت كه شیعه آن را پذیرفته است، می گوید:

پیامبر(ص)، حضرت زهرا(س)، امام علی(ع)، امام حسن(ع)، امام

حسین(ع) و نه امام از فرزندان امام حسین(ع) تا حضرت مهدی(عج) از

موهبت عصمت بهره مندند. آنان الگوهای شایسته و انسان های كاملی

هستند كه از گفتار و كردار آنان می بایست اسلام را شناخت. اسلام را

می بایست از دریچة سنت آنان نگریست و تفسیر صحیح از اسلام و

احكام و قواعد و اعتقادات اسلام، از طریق آنان درست است و هر

تفسیری كه آنان ارائه نمودند، درست است و ما آن را می پذیریم.

اما اهل سنت که نقش اساسی رهبری را به بعضی از صحابه داده اند، در

مواردی نمی توانند از عملکرد آن ها دفاع کرده و ترجیح می دهند بگویند

که حساب آن ها را به قیامت واگذار کنیم.

به هر حال برای کشف حقیقت در این نزاع، هر کس باید خود مساله را

بررسی کند، و دامنه دار شدن این اختلاف در طول تاریخ و باقی ماندن

آن، نمی تواند دلیلی برای غیر قابل حل بودن آن باشد. مهم این است که

انسان بتواند تعصبات بی جا را کنار زده و تابع منطق و حقیقت شود.

و مساله اساسی که بسیار به کشف حقیقت کمک می کند، اینکه انسان

مسائل را به شکل اصولی پیگیری کند. یعنی مساله اصلی اختلافی را پیدا

کرده و جواب صحیح آن را بیابد. در این صورت نیازی نیست در بین

انواع و اقسام اختلافات در فروع، فرو رفته و خود را حیران از کشف

واقعیت ببیند!

علی ولی خداست

 

آیا واقعا امام علی (ع) ولی خداست ؟

 

مناظره

در مسجد النبي يک نفر از اهل تسنن مصر به اينجانب

گفت: آيا شما «شيعيان» مي‏گوييد «عليّ وليّ اللَّه»

علي وليّ خداست؟ گفتم: بلي، مگر چه اشکالي دارد؟

گفت: مگر خدا ولي مي‏خواهد؟ گفتم: مگر شما

نمي‏گوييد: «محمد رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله

وسلم»؟ محمد رسول خدا است در فکر فرو رفت و

گفت: بلي مي‏گوييم، گفتم: مگر خدا رسول مي‏خواهد؟

گفت: معناي آن اين است که «محمدصلي الله عليه

وآله وسلم از طرف خدا رسالت [بر مردم]دارد»

گفتم: معناي «علي ولي اللَّه» نيز اين است که

«علي‏عليه السلام از طرف خدا ولايت و امامت [بر

مردم] دارد» بعد به او گفتم: نظير اين عبارت در

کتاب‏هاي شما نيز آمده است، مثلاً در «صحيح

بخاري» است که عمر بن الخطاب به علي بن أبي

طالب‏عليه السلام و عباس عموي رسول اللَّه ‏صلي الله

عليه وآله وسلم گفت: من ولي ابوبکر هستم، «فکنت

انا وليّ أبي بکر» [1]  و معلوم است که ابوبکر مرده

بود و ولي نمي‏خواست، پس معناي گفته عمر اين

است که من از طرف ابوبکر ولايت بر مردم دارم،

سپس به او گفتم: البته بايد از عمر و ابوبکر سؤال

شود که مگر اختيار مردم با آنها بود که براي آنان

ولي تعيين کنند؟ و ابوبکر چگونه مي‏توانست براي

مردم تصميم‏گيري کند؟

در هر حال شيعيان معتقد هستند که علي‏عليه السلام از

طرف خدا و توسط رسول اللَّه‏صلي الله عليه وآله وسلم

براي امامت و ولايت و رهبري مردم تعيين شده است

ولذا مي‏گويند «اشهد ان علياً امير المؤمنين و ولي

اللَّه» و در مقابل، شما اهل تسنن طبق گفته خود عمر،

بايد بگوييد «اشهد ان عمر ولي ابوبکر» و نبايد

بگوييد عمر خليفه رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم

است و الا عمر را تکذيب کرده‏ايد، لبخندي زد و چون

اين مطلب را از «صحيح بخاري» نقل کردم و

نمي‏توانست انکار کند. اندکي سکوت کرد و گفت: شما

به چه دليل مي‏گوييد علي بن ابي طالب‏عليه السلام از

طرف خدا بر مردم ولايت دارد؟ گفتم: ادله اين امر -

عقلاً و نقلاً - فراوان است و از باب نمونه يکي از

ادله آن اين آيه شريفه است:

إِنَّمَا وَلِيُّکُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ

الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ؛ [2] .

تنها ولي و سرپرست شما، خدا و رسول خدا و کساني

هستند که ايمان آورده‏اند و نماز را به پاي مي‏دارند و

در حال رکوع زکات مي‏پردازند.

در تفاسير شيعه و عده زيادي از اهل تسنن آمده است

که مراد از والذين آمنوا در اين آيه مبارکه علي بن

ابي‏طالب‏عليه السلام است و تصريح نموده‏اند که

علي‏عليه السلام در حال رکوع انگشتر خود را به فقير

بخشيد و اين آيه شريفه در شأن او نازل شد [3] .

و شما مي‏توانيد به «الغدير» مرحوم علامه اميني، يا

به کتاب «المراجعات» مراجعه کنيد و يا به تفاسير

خودتان در ذيل آيه مراجعه و تحقيق کنيد، سپس

اضافه کردم: علاوه بر اين آيه، ادله زيادي بر ولايت

و امامت علي‏عليه السلام موجود است و يکي از آنها

داستان غدير خم است.

صحبت که به اينجا رسيد رفقاي او که سخت نگران و

ناراحت بودند، دست او را گرفتند و گفتند بحث کافي

است. گرچه او مايل بود که بحث را ادامه دهد اما

رفقاي او اجازه ندادند و خداحافظي کردند. والحمدللَّه

رب العالمين.

[1] صحيح بخاري، کتاب فرض الخمس، باب فرض

الخمس، ص513، ذيل ح 3094 (در عين حال جهت

روشن شدن معناي اين جمله مي‏توان به شروح بخاري

مراجعه کرد).

[2] سوره مائده / 5.

[3] به تفسير در المنثور و احکام القرآن جصاص و

تفسير بيضاوي و تفسير طبري و غير اينها در ضمن

تفسير اين آيه مبارکه مراجعه شود.

 

السجود عله التراب.....

 

          

ماهی فلسفة السجود على التربة؟

 

السؤال

 

ماهی فلسفة السجود على التربة؟

 

الجواب الإجمالي

 

ان حقیقة السجود : هو الخضوع والتذلل أو التطامن و المیل. وهو واجب

لقوله تعالی:( یا أیها الذین آمنوا ارکعوا واسجدوا)،ثم ان هناک قضیة لابد

من الالتفات الیها وهی: ان الشیعة تسجد علی التراب لا انها تسجد للتراب،

لان السجود لغیر الله تعالی شرک بالله تعالی باتفاق علماء الشیعة، ثم قد

یقال لماذا تسجدون علی التراب خاصة؟ جوابه:اننا نتبع فی ذلک سنة النبی

الاکرم (ص) حیث ورد فی المصادر المعتبرة عند اهل السنة ان السجود

اولا علی التراب، ثم علی ماینبت فیها من غیر الماکول والملبوس عادة، ثم

مع الاضطرار یسجد علی اللباس، نکتفی هنا بذکر واحدة من هذه الروایات

لکل فرض ونترک التفصیل للجواب التفصیلی:

 

۱- السجود علی الارض: ما رواه مسلم فی صحیحه: "جعلت لنا الأرض

کلها مسجدا وجعلت تربتها لنا طهورا إذا لم نجد الماء".

2- السجود علی ما تنبته الارض: روی البخاری فی صحیحه: "أن أم سلیم

سألت رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم أن یأتیها فیصلی فی بیتها فتتخذه

مصلى فأتاها فعمدت إلى حصیر فنضحته بماء فصلى علیه وصلوا معه".

3- السجود علی اللباس حال الاضطرار: روی البخاری حدیث انس

قال :" کنا نصلی مع النبی صلى الله علیه وآله وسلم فیضع احدنا طرف

الثوب من شدة الحر فی مکان السجود".

اذا الشیعة تعتمد سنة الرسول (ص) التی رویت فی المصادر المعتبرة عند

اهل السنة.

 

یبقی سوال وهو: لماذا التاکید علی تربة الامام الحسین علیه السلام:

 

جوابه: ان تربة الامام الحسین علیه السلام کسائر التراب ولایوجد مبرر

لاستثنائها،هذا اولا،وثانیا: ان السجود علیها لیس واجبا بل هو امر

مستحب، وثالثا: إن أئمة أهل البیت (ع) کانوا یؤکدون على ذلک. و رابعا:

ان تربة الامام تنطوی علی الکثیر من الدلالات العقائدیة والجهادیة

والتاریخیة و النفسیة التی ینبغی الاستفادة منها.

 

ثم ان هناک روایات تشیر الى علة السجود على التربة حیث قال الامام

الصادق(ع): السُّجُودَ خُضُوعٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا یَنْبَغِی أَنْ یَکُونَ عَلَى مَا

یُؤْکَلُ أَوْ یُلْبَسُ، لِأَنَّ أَبْنَاءَ الدُّنْیَا عَبِیدُ مَا یَأْکُلُونَ وَ یَلْبَسُونَ، وَ السَّاجِدُ فِی

سُجُودِهِ فِی عِبَادَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا یَنْبَغِی أَنْ یَضَعَ جَبْهَتَهُ فِی سُجُودِهِ عَلَى

مَعْبُودِ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا الَّذِینَ اغْتَرُّوا بِغُرُورِهَا، وَ السُّجُودُ عَلَى الْأَرْضِ أَفْضَلُ

 

لِأَنَّهُ أَبْلَغُ فِی التَّوَاضُعِ وَ الْخُضُوعِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَ.

 

الجواب التفصيلي

 

مسالة السجود على التربة من المسائل التی وقع البحث فیه واعتبرت –

جهلاً اوعناداً- من المؤاخذات التی تواخذ بها الشیعة، والحال ان المنصف

فی الحکم لو اراد دراسة الامور بموضوعیة لخرج بنتیجة معاکسة تماما لما

نسب للشیعة لان الشیعة تسجد على التربة لا للتربة لان للسجود صیغتین:

 

أ - السجود للشئ .

 

ب - السجود على الشئ . أما الأول فهو حالة من حالات الشرک بلا خلاف،

والشیعة تحرم ذلک البتة لأنه سجود لغیر الله وهذا لا یحتاج منا إلى کبیر

عناء لاثباته فلتراجع فتاوى علماء الشیعة فی ذلک، و من هنا نحاول دراسة

القضیة بموضوعیة ونسلط الاضوء على جمیع ابعادها لنرى حقیقة الامر

کما هی.

 

ومن المناسب ان نشیر الى منهجیة البحث حیث ندرس القضیة ضمن النقاط

التالیة:

 

*تعریف السجود.

 

*بیان ان القضیة فقهیة ولیست کلامیة وعقائدیة.

 

*استعراض الروایات الواردة وتصنیفها.

 

*بیان السبب الذی جعل الشیعة یاخذون معهم قطعة من الطین المجفف

وخاصة الماخوذة من ارض کربلاء المقدسة.

 

تعریف السجود:

 

عرف السجود على الأرض:

 

لغة:بانه هو الخضوع والتذلل أو التطامن و المیل.

 

وشرعا: وضع بعض الجبهة مکشوفة على الأرض أو غیرها من المصلی،

لخبر : "إذا سجدت فمکن جبهتک ( من الأرض ) ولا تنقر نقرا"[1]

وخبر خباب بن الأرت :" شکونا إلى رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم 

 حر الرمضاء فی جباهنا وأکفنا فلم یشکنا"[2]. وهو فرض بالإجماع -

لقوله تعالى: ( یا أیها الذین آمنوا ارکعوا واسجدوا )[3]

 

القضیة فقهیة ولیست کلامیة

 

من الواضح ان هذه القضیة من القضایا الفقهیة ولیست من المسائل

الکلامیة، لانها تتعلق بفعل المکلف،ثم ان الاختلاف فی المسائل الفقهیة لیس

قلیلا، وخیر دلیل على ذلک اننا نرى المذاهب السنیة الاساسیة مقسمة الى

 

اربعة مذاهب رئیسیة تختلف فی اکثر المسائل الفرعیة.[4]

 

استعراض الروایات الواردة فی السجود وتصنیفها

 

ان الروایات الواردة فی باب السجود یمکن تصنیفها الى ثلاثة اصناف هی:

 

1-      الروایات التی یؤکد على السجود على الارض.

 

2-      الروایات الى تشیر الى السجود على النبات کالحصیر والفحل[5] والخمرة.[6]

 

3-      الروایات التی تشیر الى السجود على الثیاب القطنیة او الصوفیة.[7]

 

القسم الاول: الروایات التی تؤکد على السجود على الارض

 

1-حدیث " جعلت لی الأرض مسجدا وطهورا "

 

وفی لفظ مسلم: "جعلت لنا الأرض کلها مسجدا وجعلت تربتها لنا طهورا إذا لم نجد الماء"

 

وفی لفظ الترمذی: "جعلت لی الأرض کلها مسجدا وطهورا" عن علی علیه

السلام و عبد الله بن عمر و أبی هریرة و جابر و ابن عباس و حذیفة و

أنس و أبی أمامة و أبی ذر.

 

وفی لفظ البیهقی :" جعلت لی الأرض طهورا ومسجدا".

 

وفی لفظ له أیضا:" جعلت لی الأرض طیبة ومسجدا وأیما أدرکته الصلاة صلى حیث کان"[8]

2

- حدیث أبی ذر قال: قال رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم " الأرض

لک مسجد فحیثما أدرکت الصلاة فصل" [9].

 

3-حدیث ابن عباس:" إن النبی (ص) سجد على الحجر"[10].

4

-حدیث أبی سعید الخدری قال: "أبصرت عینای رسول الله صلى الله علیه

وآله وسلم وعلى أنفه وجبهته أثر الماء والطین"[11].

5-

حدیث رفاعة بن رافع : " ثم یکبر فیسجد فیمکن جبهته من الأرض حتى

تطمئن مفاصله وتستوی"[12].

6-حدیث ابن عباس و أنس و بریدة بإسناد صحیح :" ثلاثة من الجفاء:

یمسح جبهته قبل أن یفرغ من صلاته". وفی لفظ وائلة بن الأسقع:" لا

یمسح الرجل جبهته من التراب حتى یفرغ من الصلاة" [13]

7-حدیث جابر بن عبد الله قال:" کنت أصلی مع رسول الله (ص) الظهر

فأخذ قبضة من حصى فی کفی لتبرد حتى أسجد علیها من شدة الحر".

وفی لفظ لأحمد :" کنا نصلی مع رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم الظهر

وأخذ بیدی قبضة من حصى فأجعلها فی یدی الأخرى حتى تبرد ثم أسجد

علیها من شدة الحر"

 

وفی لفظ البیهقی :" کنت أصلی مع رسول الله (ص) صلاة الظهر فآخذ

قبضة من الحصى فی کفی حتى تبرد وأضعها بجبهتی إذا سجدت من شدة

الحر"

وقال البیهقی:..... و لو جاز السجود على ثوب متصل به لکان ذلک أسهل

من تبرید الحصى فی الکف ووضعها للسجود علیه وبالله التوفیق.[14]

8-حدیث أنس بن مالک:" کنا نصلی مع رسول الله صلى الله علیه وآله

وسلم فی شدة الحر فیأخذ أحدنا الحصباء فی یده فإذا برد وضعه وسجد

علیه".[15]

9- حدیث خباب بن الأرت قال: "شکونا إلى رسول الله صلى الله علیه وآله

وسلم شدة الرمضاء فی جباهنا و أکفنا فلم یشکنا".[16]

10-حدیث عمر بن الخطاب :" مطرنا من اللیل فخرجنا لصلاة الغداة

فجعل الرجل یمر على البطحاء فیجعل فی ثوبة من الحصباء فیصلی علیه،

فلما رأى رسول الله (ص) ذلک قال: ما أحسن هذه البساط، فکان ذلک أول

بدء الحصباء".

 

واخرج ابو داود حدیث ابن عمر:" مطرنا ذات لیلة فأصبحت الأرض مبتلة

فجعل الرجل یأتی بالحصى فی ثوبه فیبسطه تحته"[17].

11- حدیث عیاض بن عبد الله القرشی:" رأى رسول الله صلى الله علیه

وآله وسلم رجلا یسجد على کور عمامته فأومأ بیده: إرفع عمامتک وأومأ

إلى جبهته"[18].

12-حدیث علی أمیر المؤمنین علیه السلام:" إذا کان أحدکم یصلی فلیحسر

العمامة عن جبهته"[19].

13-حدیث نافع: "إن عبد الله بن عمر کان إذا سجد و علیه العمامة یرفعها حتى یضع جبهته بالأرض"[20].

14-حدیث أبو عب

یدة:" إن ابن مسعود کان لا یصلی- أو لا یسجد- إلا على الأرض"[21].

وغیر ذلک من الاحادیث فی هذا القسم والتی تؤکد جمیعها على السجود

على التربة.

 

القسم الثانی: - فیما ورد من السجود على غیر الأرض من دون أی عذر

1-حدیث أنس بن مالک:" إن جدته ملکیة دعت رسول الله صلى الله علیه

وآله وسلم لطعام صنعته له فأکل منه ثم قال قوموا فلأصلی بکم، قال أنس :

فقمت إلى حصیر لنا قد اسود من طول ما لبث فنضحته بماء فقام رسول الله

صلى الله علیه وآله وسلم وصففت والیتیم وراءه والعجوز من ورائنا"[22].

وعنه أیضا: أن أم سلیم سألت رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم أن یأتیها

فیصلی فی بیتها فتتخذه مصلى فأتاها فعمدت إلى حصیر فنضحته بماء

فصلى علیه وصلوا معه"[23].

وعنه أیضا قال :" صنع بعض عمومتی للنبی طعاما، فقال للنبی صلى الله

علیه واله وسلم: إنی أحب أن تأکل فی بیتی وتصلی فیه ، قال: فأتاه وفی

البیت فحل من هذه الفحول فأمر بناحیة منه فکنس ورش فصلى وصلینا

معه"[24].

2-حدیث ابن عباس : " کان رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم یصلی

على الخمرة"[25].

3-حدیث أبی سعید الخدری :" أنه دخل على النبی صلى الله علیه وآله

وسلم فرأه یصلی على حصیر یسجد علیه"[26].

4-حدیث میمونة أم المؤمنین :" کان رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم

یصلی وأنا حذائه وربما أصابنی ثوبه إذا سجد وکان یصلی على خمرة"[27].

وغیر ذلک من الاحادیث الکثیرة التی لم نذکره روما للاختصار.

القسم الثالث: الروایات التی وردت فی السجود على غیر الارض لعذر

نکتفی بحدیث انس بن مالک:"کنا اذا صلینا مع النبی صلى الله علیه وآله

وسلم فلم یستطع احدنا ان یمکن جبهته من الارض من شدة الحر طرح ثوبه

ثم سجد علیه".

وفی لفظ البخاری: " کنا نصلی مع النبی صلى الله علیه وآله وسلم فیضع

احدنا طرف الثوب من شدة الحر فی مکان السجود".

وفی لفظ مسلم:"کنا نصلى مع النبی صلى الله علیه وآله وسلم فی شدة الحر،

فاذا لم یستطع [28] احدنا ان یمکن جبهته من الارض بسط ثوبه فسجد

علیه"[29].

وغیر ذلک من الاحادیث .

والمتتبع لهذه الاحادیث یرى بوضوح انها ترکز على الارض اولا ثم ما

ینبت عنها ثانیا من غیر الماکول والملبوس،ثم مع الاضطرار یسجد على

الثوب، ومن هنا نرى إن علماء مدرسة أهل البیت (ع) ومن أقوال أئمتهم

یوجبون أن یکون موضع الجبهة فی الصلاة من الأرض أو ما أنبتته

 

الأرض مما لا یؤکل ولا یلبس فی الغالب.[30]

اما لم

اذا نتخذ قطعة من الطین المجفف ونحملها معنا؟ فلعدة اسباب منها:

اولا: الاطمئنان من طهارتها لان من شروط المسجود علیه ان یکون

طاهرا. والاطمئنان باباحتها لان من شروط المسجود علیه الاباحة.

ثانیا: ان التراب غیر متوفر فی الغالب خاصة فی هذا الزمان الذی تکون

البیوت مفروشة بانواع الفرش.

اما لماذا نختار التربة من تربة الامام الحسین علیه السلام؟

جوابه: اولا: لایوجد فقیه شیعی یوجب ذلک،بل السجود یصح على ای

ارض کانت بشرط الطهارة والاباحة کما قلنا ،نعم السجود على تربة الامام

الحسین علیه السلام امر مستحب.[31]

وثانیا: السجود على التربة الحسینیة یمثل حالة من حالات السجود على

الأرض وإجماع المسلمین على صحة السجود على الأرض وترابها قائم فلا

یوجد مبرر لاستثناء تربة الحسین(ع).

ثالثا : إن أئم

ة أهل البیت (ع) کانوا یؤکدون على مسألة السجود على التربة الحسینیة

والإمام علی بن الحسین (ع) أول من سجد علیها وکل أئمة أهل البیت علیهم

السلام کان یسجدون علیها ویؤکدون على " استحباب السجود علیها کما

جاء عن الإمام الصادق (ع) " إن السجود على تربة أبی عبد الله الحسین

یخرق الحجب السبع [32]"

رابعا: هنالک دلالات کبیرة فی السجود على تربة سید الشهداء (ع) لا

تخفى على الألمعی منها

1 - الدلالة العقائدیة : عمر بن سعد غداة یوم عاشوراء صلى بجیشه صلاة

الصبح جماعة ثم قتل الصلاة فی ظهیرة نفس الیوم بقتله سید الشهداء ،

ونحن بصلاتنا على تربة الحسین نعلن أننا لا نصلی صلاة میتة مثل صلاة

عمر بن سعد وأمیره یزید وأبیه ومن ولاه، بل نحن نصلی صلاة الحسین

وأبیه وجده، وهذا ما یکرس مفهوم الولاء لأهل البیت (ع) عند شیعتهم

ولهذا رکز الأئمة (ع) على التذکیر بتربة الحسین (ع) التی یعنی السجود

علیها تمام التسلیم والخضوع لله بانتهاج نهج أولیائه.

2 - الدلالة التاریخیة : حاول البعض طمس معالم یوم الغدیر الذی بویع فیه

لعلی (ع) بالخلافة، وعاشوراء کانت فی عهد بنی أمیة وما أدراک ما بنو

أمیة ، والتربة الحسینیة وثیقة تاریخیة حیة تحمل شواهد الجریمة التی نفذها

الحکم الأموی یوم العاشر من محرم ، وإذا کانت الأجهزة الظالمة عبر

التاریخ قد مارست أسالیب المصادرة لقضیة کربلاء، وما زال امتدادهم إلى

یومنا هذا ، فإن الأئمة من أهل البیت (ع) رسخوا فی وعی الأمة وفی

وجدان الأجیال حالة التعاطی والارتباط بقضیة الحسین (ع) من خلال

الإحیاء والرثاء والبکاء والزیارة وفی هذا المسار تأتی مسألة التأکید على

التربة الحسینیة.

3 - الدلالة الجهادیة: التربة الحسینیة إحدى صیغ التجذیر للوهج الثوری

والجهادی فی حس الجماهیر المسلمة، وهذا ما تحتاج إلیه کل الأمة

الإسلامیة، خاصة ونحن نعیش فترة یواجه فیها المد الإسلامی بکل أنواع

الحروب، والتعامل مع هذه التربة لیس تعاملا مع کتلة ترابیة جامدة وإنما

هو تعامل مع مزیج متحرک من مفاهیم الثورة وقیم الجهاد

ومضامینه،وغیرذلک من الدلالات الاخلاقیه والسیاسیة والعقائدیة السامیة.[33]

وفی الختام نقول: ماذنب الشیعة اذا اقتفوا اثر رسول الله صلى الله علیه وآله

وسلم وعمل وفقا لسنته ومنهجه والتزموا بالمتیقن من فعله وامره وترکوا ا

لمشکوک فی تشریعه وهو السجود على الثیاب والفرش من غیر ضرورة.

 

ثم ان هناک روایات تشیر الى علة النهی عنِ السجود على الماکول و

الملبوسِ دون الأرض و ما أنبتت من سواهما،منها الروایة التالیة:

قَالَ هِشَامُ بْنُ الْحَکَمِ- لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) : أَخْبِرْنِی عَمَّا یَجُوزُ السُّجُودُ عَلَیْهِ

وَ عَمَّا لَا یَجُوز.ُقَالَ علیه السلام: السُّجُودُ لَا یَجُوزُ إِلَّا عَلَى الْأَرْضِ أَوْ

عَلَى مَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ، إِلَّا مَا أُکِلَ أَوْ لُبِسَ. فَقَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا الْعِلَّةُ فِی

ذَلِکَ؟ قَالَ: لِأَنَّ السُّجُودَ خُضُوعٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا یَنْبَغِی أَنْ یَکُونَ عَلَى مَا

یُؤْکَلُ أَوْ یُلْبَسُ، لِأَنَّ أَبْنَاءَ الدُّنْیَا عَبِیدُ مَا یَأْکُلُونَ وَ یَلْبَسُونَ، وَ السَّاجِدُ فِی

سُجُودِهِ فِی عِبَادَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا یَنْبَغِی أَنْ یَضَعَ جَبْهَتَهُ فِی سُجُودِهِ عَلَى

مَعْبُودِ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا الَّذِینَ اغْتَرُّوا بِغُرُورِهَا، وَ السُّجُودُ عَلَى الْأَرْضِ أَفْضَلُ

لِأَنَّهُ أَبْلَغُ فِی التَّوَاضُعِ وَ الْخُضُوعِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَ.‏[34]




[1] رواه ابن حبان فی صحیحه.

[2] رواه البیهقی فی السنن.

[3] سورة الحج : آیة 77.

[4] لمزید الاطلاع انظر موسوعة الفقه على المذاهب الاربعة لعبد الرحمة الجزیری.

[5] حصیر کبیر مصنوع من سعف النخل.

[6] حصیر صغیر مصنوع من سعف النخل.

[7] السجود على التربة الحسینیة، العلامة الامینی/ص13.

[8] صحیح البخاری:1/86/113،صحیح مسلم:2/64،صحیح النسائی:2

/32،صحیح ابی دواد:2/114،السنن الکبرى:2/433،435.

[9] صحیح النسائی:2/37.

[10] اخرجه الحاکم فی مستدرکه :3/473 وصححه والذهبی.

[11] صحیح البخاری:1/163،198،2/253و256و258و259،سنن

ابی داود:1/143و144، السنن الکبرى:2/104.

[12] اخرجه البیهقی فی السنن الکبرى:2/102.

[13] اخرجه البزار والطبرانی راجع مجمع الزوائد:2/83-84 باب مسح

الجبهة فی الصلاة.

[14] مسند احمد:1/327،السنن الکبرى للبیهقی:2/105.

[15] السنن الکبرى:2/106.

[16] السنن الکبرى:2/105و107، نیل الاوطار:2/268.

[17] ابو داود:1/75، السنن الکبرى:2/440.

[18] السنن الکبرى:2/105.

[19]  السنن الکبرى:2/105.

[20] تفس المصدر.

[21] اخرجه الطبرانی فی الکبیر :9/355،وعنه فی مجمع الزوائد :2/

57.

[22] اخرجه البخاری فی صحیحه:1/101،وفی صحیح النسائی2/57.

[23] المصدرنفسه.

[24] سنن ابن ماجة:1/255.

[25] اخرجه الترمذی فی الصحیح:2/126.

[26]  صحیح مسلم:2/62و126.

[27]  البخاری:1/101.مسلم:2/128.

[28] فی لفظ ابن ماجة: لم یقدر

[29]  البخاری:1/101، مسلم:2/109، ابن ماجة:1/321، ابو داود:1/

106.

[30] انظر العروة الوثقى الجزء الاول باب السجود ما یصح السجود علیه.

[31] انظر تحریر الوسیلة للامام الخمینی (ره) الجزء الاول باب ما یصح

السجود علیه.

[32] وسائل الشیعة: ج‏6 ص 23.

[33] بنور فاطمة اهتدیت: عبد المنعم حسن ص203- 204 نقلا عن:

التشیع - السید عبد الله الغریفی صفحة 206.

[34] من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص: 273

 

هل الشیعه.....؟

 

 

هل الشيعة يغالون في أمر الأئمة (ع) بحيث لا يفرقون بينهم و بين الله؟

 

السؤال

 

هل مشايخ الشيعة يغالون في أمر الأئمة (ع) بحيث لا يفرقون بينهم و بين الله؟

 

الجواب الإجمالي

 

تعد ظاهرة "الغلو" في أئمة الدين من أخطر الظواهر الانحرافية التي واجهتها الديانات السماوية، و

لم يكن المذهب الشيعي بدعا عن الاديان و المذاهب حيث ابتلي هو الآخر ببعض الافكار و

الاتجاهات المنحرفة كالغلاة و المقصرة و النواصب. و قد بذلك الائمة (ع) جهودا كبيرة في

الحفاظ على الخط القويم للتشيع و الحفاظ على المسيرة من الانحراف، فرسموا (ع) لشيعتهم منهجا

وسطاً يتوسط بين الغلو و التقصير، و كانوا يحثون اتباعهم على الاعتدال، و في بعض الروايات

ارشاد للموقف المناسب الذي ينبغي للانسان اتخاذه في نظرته للأئمة و فضائلهم (ع).

 

و قد إنطلق علماء الشيعة من هذه الارشادات و الوصايا ليرسموا صورة متوازنة للائمة (ع) تعتمد

الادلة العقلية و النقلية، و مبينين خواصهم و مميزاتهم التي يمتازون بها  عن سائر البشر و مقاماتهم

السامية التي هم عليها؛ كالعصمة و العلم اللدني و التي أكدها القرآن الكريم و الروايات الصحيحة

بالاضافة الى العقل.فمما لاريب فيه أن ال

شيعة يؤمنون بكرامات الأئمة الثابتة لهم في المصادر السنية فضلا عن مصادرهم الخاصة،

كفضائل أمير المؤمنين (ع) و أهل بيته، بعيدا عن الغلو و التقصير.

 

الجواب التفصيلي

 

تعد ظاهرة "الغلو" في أئمة الدين من اخطر الظواهر الانحرافية التي واجهتها الديانات السماوية، و

هي من الامور المجمع على ذمها من قبل الانبياء و الرسل و الأئمة (ص)؛ لانها تهدم أساس الدين

و تقوض بنيانه المشيد على التوحيد، و من هنا نرى الدين الاسلامي وقف من الغلاة موقفا صلباً و

عنفهم باشد انواع التعنيف حتى وصفوا في كتب العقائد و الفقه بانهم شرّ الناس و اقبحهم.[1]

و

 الغلو بمنزلة إنكار الدين؛ و ذلك لان الآثار السلبية التي تترتب عليه لا تقل خطورة عن الآثار المت

رتبة على إنكار أصل الدين و نقضه. و قد يؤدي الغلو في الدين الى نكوص الكثير من الناس عن ال

دين و إعراضهم عنه؛ لعدم انسجام الغلو مع الفطرة النقية التي تأبى الانقياد للافكار المضللة التي

يثيرها الغلاة، و حينئذ ينجر انكار الغلو في نهاية المطاف الى إنكار اصل الدين و أساسه.

فعلى سبيل المثال نجد الغلو في شخصية السيد المسيح (ع) كان له مردود سلبي في نفوس

المفكرين و المثقفين فتمثلت ردة فعلهم بانكار رسالته (ع)؛ لانهم أدركوا بفطرتهم النقية بانه من

المستحيل الايمان بإلوهية بشر مثلهم، و أن من السخف الايمان بهكذا فكرة تتضاد مع المنطق

العقلي، و في نهاية المطاف رجحوا الانكار و الكفر على مثل هكذا سخافات ليريحوا أنفسهم من عناء و تبعات الايمان بهكذا أفكار مغالية.

إن دراسة تاريخ الاديان المختلفة تكشف لنا إبتلاء الكثير منها بالافكار المغالية، و قد اشار القرآن

الكريم الى بعضها و حذر من الوقوع في فخذ الغلاة و الغلو.[2]

و لم يكن الدين الاسلام بمأمن من تلك الظاهرة حيث تعرض هو الآخر لمشكلة الغلاة، بظهور الغلو

في فترات متفرقة بعد رحيل الرسول الاكرم (ص) و ظهور مجموعة من الغلاة التي حاولت أن

تضفي على بعض الأئمة (ص) و رجال الدين صفات فوق البشرية. و إذا ما بحثنا عن الاسباب و

العلل التي أدت الى بروز هذه الظاهرة المرضية، يمكن الاشارة الى بعض العناصر و الاسباب

الباعثة لها، من قبيل 1. عامل ردة الفعل للتحرك الا

موي. ردة الفعل اتجاه الظلم و التعسف الاموي و ما تعرض له الأئمة (ع) من حيف و ظلم[3]، و

المغالاة في خصوم أئمة أهل البيت في حركة الصراع السياسي و المواجهة الفكرية و الدينية، و

الإيغال في سبّ الامام علي (ع) و شتمه على منابر المسلمين من قبل ما عرف بخط النصب و

النواصب[4]، كل ذلك أدى الى حدوث ردة فعل قوية في الوسط الشيعي حملت بين طياتها بعض

الافكار المغالية و ظهر في الوسط المدافع عنهم (ع) رجال خرجوا عن حد الاعتدال الى الغلو فيهم

و اضفاء صفات غير بشرية عليهم.2. الشهرة و طل

ب الجاه: من العوامل التي ساعدت في ظهور الغلو الشهرة و طلب الجاه التي سعى بعض المقربين

من دائرة الأئمة (ع) للحصول عليها، حيث رأوا في الغلو فيهم (ع) و القول بالوهيتهم خير وسيلة

تلبي لهم أهدافهم المنشودة من الشهرة و الجاه؛ باعتبارهم رسلاً لهم (ع) مما يضفي على هؤلاء

الغلاة هالة من القداسة و التكريم و....

3. الإباحية و التحلل: العامل الآخر الذي يمكن الاشارة اليه هنا عامل الاباحية و التحلل؛ و ذلك لان

الدين الاسلامي عندما جاء بشريعته المقدسة وضع الكثير من القيود و المحدوديات و الالزامات

أمام أتباعه و السائرين على نهجه، الأمر الذي لم يرتضه بعض المنحرفين ممن يحسب على الخط

الاسلامي، فحاول التنصل من تلك الالزام و التحلل من القيود و اطلاق العنان لشهواته و ميوله، فلم

يجد أمامه مخرجاً الا فكرة الغلو ليجعلوا منها وسيلة لضرب الشريعة و الغائها و للتحلل و تبرير

ما يدعون اليه من الاباحية و اللالتزام.[5]

و من العوامل المساعدة في بروز ظاهرة الغلو، عامل الدفاع غير المتقن عن الدين، وكسب الثروة

و الارتزاق، والافراط في الحب و الانبهار بالشخصيات، و الفساد الديني، بالاضافة الى معارضة

السلطات القائمة في وقتها.

الغلاة و وضع الحديث

من الاساليب التي اعتمدها الغلاة في تعزيز فكرهم و نشر معتقدات إعتماد اسلوب وضع الحديث و

نسبتها الى الأئمة (ع).[6]

و قد اعتمدوا في هذه القضية اسلوب الوضع و الدسّ، و من هؤلاء الغلاة المغيرة بن سعيد من

تلاميذ الامام الباقر (ع)، و الذي أشار الامام الصادق (ع) الى ما اقترفه هذا الرجل من التلاعب

بالحديث حيث قال (ع): كان المغيرة بن سعيد يتعمد الكذب على أبي، و يأخذ كتب أصحابه و كان

أصحابه المستترون بأصحاب أبي يأخذون الكتب من أصحاب أبي فيدفعونها إلى المغيرة فكان يدس

فيها الكفر و الزندقة و يسندها إلى أبي ثم يدفعها إلى أصحابه فيأمرهم أن يبثوها في الشيعة، فكلما

كان في كتب أصحاب أبي من الغلو فذاك ما دسه المغيرة بن سعيد في كتبهم.[7]

و كان الامام الرضا (ع) يرفض الروايات التي وضعها الغلاة و كان (ع) يقول: إن أبا الخطاب

كذب على أبي عبد الله (ع) لعن الله أبا الخطاب و كذلك أصحاب أبي الخطاب يدسون هذه الأحاديث

إلى يومنا هذا في كتب أصحاب أبي عبد الله (ع)، فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن.[8]

و كان السلطات الظالمة تتخذ من تلك الروايات ذريعة لاتهام الشيعة بالكفر و الزندقة و الشرك و

من ثم الوقيعة بهم و التضييق على الأئمة (ع). و كان الأئمة (ع) قد ادركوا خطورة المخطط

فحذروا شيعتهم من الوقوع في الفخ الذي نصب لهم و تصدوا بكل حزم و شدة للغلاة باساليب

مختلفة كالبراءة منهم و لعنهم[9] و ذمتهم و تحذير الناس منهم و عدم السماح لهم بالاقتراب منهم

(ع)[10]، للحد من نفوذهم و التصدي لمؤامرتهم، بل وصل الحد أحيانا بأن يصدر الإمام (ع)

الامر بقتل المغالي، كما يروى ذلك في موقف الامام الهادي (ع) من فارس بن حاتم، روى محمَّد

بن عيسى بن عبيدٍ أَنَّ أَبا الحسنِ (ع) أَهدر مقتَل فارس بن حاتم و ضمن لمن يقتلهُ الجنَّة".[11]

 

و ينبغي الالتفات الى قضية مهمة و هي أن الغلو لم ينحصر في اتجاه اسلامي معين بل ترى ملامح

ذلك موجودة و بانحاء مختلفة في اوساط أكثر المذاهب، كالغلو في الخليفة الاول و القول بموافقات

عمر[12]، و تفضيله على النبي الاكرم (ص)[13]، و هذا ما تعرضت له المصادر السنية.

 

موقف الأئمة من الغلات

الباحث في المصادر الروائية الشيعية و المتأمل في كلمات الأئمة (ع) في خصوص ظاهرة الغلو

يكتشف و بوضوح الموقف الشديد و ردة الفعل القوية اتجاه هذه الحركة الانحرافية الخطيرة.

روي عن أمير المؤمنين (ع) أنه قال: " اللهم إني بري‏ء من الغلاة كبراءة عيسى ابن مريم من

النصارى، اللهم اخذلهم أبدا، و لا تنصر منهم أحدا"، و عن الامام الصادق (ع): " احذروا على

شبابكم الغلاة لا يفسدونهم، فإن الغلاة شر خلق الله، يصغرون عظمة الله، و يدعون الربوبية لعباد

الله، و الله إن الغلاة شر من اليهود و النصارى و المجوس و الذين أشركوا".[14]

 

و عنه (ع): " أدنى ما يخرج به الرجل من الإيمان أن يجلس إلى غال فيستمع إلى حديثه و يصدقه

على قوله إن أبي حدثني عن أبيه عن جده (ع) أن رسول الله (ص) قال: صنفان من أمتي لا نصيب

لهما في الإسلام الغلاة و القدرية".[15]

أما موقف الامام الرضا (ع) من الغلو و المفوضة فتكشف عنه الرواية التالية: " الغلاة كفار و

المفوضة مشركون من جالسهم أو خالطهم أو آكلهم أو شاربهم أو واصلهم أو زوجهم أو تزوج

منهم أو آمنهم أو ائتمنهم على أمانة أو صدق حديثهم أو أعانهم بشطر كلمة خرج من ولاية الله عز و

جل و ولاية رسول الله (ص) و ولايتنا أهل البيت".[16]

 

علماء الشيعة و الغلاة يكفي في معرفة موقف علماء ا

لشيعة من الغلو و الغلات ا لرجوع الى الكتب الرجالية الشيعية؛ كرجال الكشي، النجاشي، العلامة

الحلي، و ابن الغضائري و... ليتضح لنا كيف رصد علماء الشيعة هذه الحركة و سلط الاضواء

على افكارها و رجالها.

 و يعد الشيخ المفيد من كبار الاعلام الشيعة الذين تصدوا للغلاة، حيث تعرض في شرحه لعقائد

الصدوق لبيان معاني الغلو و التفويض ثم قال في شأن الغلو: " الغلاة من المتظاهرين بالإسلام هم

الذين نسبوا أمير المؤمنين و الأئمة من ذريته (ع) إلى الألوهية و النبوة و وصفوهم من الفضل في

الدين و الدنيا إلى ما تجاوزوا فيه الحد و خرجوا عن القصد و هم ضلال كفار حكم فيهم أمير

المؤمنين (ع) بالقتل و التحريق بالنار و قضت الأئمة (ع) عليهم بالإكفار و الخروج عن الإسلام ".

[17]

كما حكم الفقهاء الشيعة في مصنفاتهم الفقهية بنجاسة الغلاة و جعلوهم في مصاف الخوارج و

النواصب.[18]

و مع كل هذا الموقف الصارم اتجاه الغلو على مر التأريخ، بقيت هنا و هناك أثار تلك الحركة و

بعض الروايات التي استطاعت ان تشق طريقها الى المصادر الحديثية و التاريخية و العقائد، الا ا

نها لم تستطع الافلات من النقد العلمي من خلال علمي الرجال و الدراية، و المعايير التي وضعها

الأئمة (ع) من قبيل عرض الحديث على القرآن الكريم فما خالف  القرآن يضرب به عرض

الجدار، و لما كان القول بالوهية الأئمة (ع) أو اعطاؤهم صفة الالوهية يعارض القرآن الكريم، من

هنا رفض علماء الشيعة تلك الروايات و طرحوها جانباً، فهي مع وجودها في مطاوي الكتب الا

انها لم تستطع ان تشق طريقها الى الفكر الامامي و ترسخ افكارها في الذهنية الشيعية.

القرآن و بشرية الانبياء و الأئمة (ص)

 

أكد القرآن الكريم في أكثر من موضع و مناسبة على بشرية الانبياء و التحذير من الغلو فيهم[19].

و ان الانبياء مخلوقون[20] كسائر البشر[21].و هذا ما أكدت عل

يه كلمات الرسول الاكرم (ص) و الأئمة الاطهار (ع) و الاقرار بعجزهم و ضعفهم، يقول النبي

الاكرم (ص): "إِنَّا عِبَادُ اللَّهِ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ نَأْتَمِرُ لَهُ فِيمَا أَمَرَنَا وَ نَنْزَجِرُ لَهُ عَمَّا زَجَرَنَا".[22]

و روي عن الامام الصادق (ع) أنه قال: " إِنِّي كُنْتُ أُمَهِّدُ لأَبِي فِرَاشَهُ فَأَنْتَظِرُهُ حَتَّى يَأْتِيَ فَإِذَا أَوَى

إِلَى فِرَاشِهِ وَ نَامَ قُمْتُ إِلَى فِرَاشِي، وَ إِنَّهُ أَبْطَأَ عَلَيَّ ذَاتَ لَيْلَةٍ فَأَتَيْتُ الْمَسْجِدَ فِي طَلَبِهِ وَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا

هَدَأَ النَّاسُ فَإِذَا هُوَ فِي الْمَسْجِدِ سَاجِدٌ وَ لَيْسَ فِي الْمَسْجِدِ غَيْرُهُ فَسَمِعْتُ حَنِينَهُ وَ هُوَ يَقُولُ: سُبْحَانَكَ

اللَّهُمَّ أَنْتَ رَبِّي حَقّاً حَقّاً سَجَدْتُ لَكَ يَا رَبِّ تَعَبُّداً وَ رِقّاً، اللَّهُمَّ إِنَّ عَمَلِي ضَعِيفٌ فَضَاعِفْهُ لِي، اللَّهُمَّ

قِنِي عَذَابَكَ يَوْمَ تَبْعَثُ عِبَادَكَ، وَ تُبْ عَلَيَّ إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ".[23]

و عن عبد العزيز القزاز قال: كنت أقول بالربوبية فيهم، فدخلت على أبي عبد الله الصادق (ع) فقال

لي: يا عبد العزيز ضع ماء أتوضأ، ففعلت فلما دخل يتوضأ قلت في نفسي: هذا الذي قلت فيه ما

قلت يتوضأ!! فلما خرج قال لي: يا عبد العزيز لا تحمل على البناء فوق ما يطيق فيهدم، إنا عبيد

مخلوقون لعبادة الله عز و جل.[24] و عنه (ع) أيضاً: " إنا و الله عبيد مخلوقون لنا رب نعبده و إن

لم نعبده عذبنا".[25]

التقصير في حق الأئمة (ع)

في مقابل اتجاه الغلو و الغلاة هناك اتجاه يقف في الجانب المقابل يتمثل في التقصير في حق الأئمة

(ع)، عرف بالمقصرين، حيث انزل هذا الفكر الأئمة (ع) عن المقام الذي هم عليه و جعلهم كسائر

البشر بلا أدنى فارق في الصفات و المؤهلات، و هو اتجاه لا يقل خطراً عن الغلو.[26]

و الملاحظ أن خصوم الأئمة (ع) اعتمدوا طريقي الغلو و التقصير و وضع روايات المطاعن للنيل

من الوجه الناصع للأئمة و الشيعة.[27]

النظرة الشيعية للأئمة

رسم أئمة أهل البيت (ع) لشيعتهم منهجا وسطاً يتوسط بين الغلو و التقصير، و كانوا يحثون الشيعة

على الاعتدال[28]، و في بعض الروايات ارشاد للموقف المناسب الذي ينبغي للانسان اتخاذه في

نظرته للأئمة و فضائلهم (ع).[29]

و قد إنطلق علماء الشيعة من هذه الارشادات و الوصايا ليرسموا صورة متوازنة للائمة (ع) تعتمد

الادلة العقلية و النقلية، و مبينين خواصهم و مميزاتهم التي يمتازون بها  عن سائر البشر و مقاماتهم

السامية التي هم عليها؛ كالعصمة و العلم اللدني و التي أكدها القرآن الكريم و الروايات الصحيحة

بالاضافة الى العقل.

لاريب أن الشيعة يؤمنون بكرامات الأئمة الثابتة لهم في المصادر السنية فضلا عن مصادرهم

الخاصة، كفضائل أمير المؤمنين (ع) و أهل بيته[30].

و الجدير بالتأمل في بحث الغلو التفريق بين الغلو بالمعنى الذي ذكرناه و بين ما يبدو أنه منه، فليس

من الصحيح أن نسم كل فكرة طرقت سمعنا بانها من الغلو لمجرد عدم استيعابها او أنها فوق طاقتنا

الفكرية، فقد توصف بعض الكرامات بانها من أفكار الغلاة انطلاقا من هذه النظرة السطحية، الا ان

التأمل في الاسس العقلية و النقلية من القرآن و السنّة يوضح لنا انسجامها مع الفكر الاسلامي و

انها ليست من الغلو بحال من الاحوال. من هنا ينبغي النظر الى المعتقدات بصورة موضوعية بعيدة

عن الميول المذهبية و التوجهات السياسية و...فلابد ان ننظر الى الامور نظرة موضوعية تحفظ

للأئمة مقاماتهم و منزلتهم الرفيعة عند الله تعالى و في الوقت نفسه تنزه ساحتهم عن كل ما حاول

الغلاة الصاقه بهم و هم منه براء.[31]

 


[1] المجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 25، ص265، مؤسسة الوفاء بيروت، 1404هـ.

[2] النساء، 171، " يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا في‏ دينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَق‏....".

[3] القزویني،  زکریا بن محمد، احسن التقاسیم، ج 2، ص 596 ،امیر کبیر، طهران، الطبعة الاولی،  1373 ش.

[4] الزرکلي، خیر الدین الاعلام، ج 3، ص 180،  بیروت دار العلم، الطبعة الثامنة، 1989 م؛ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البداية و النهاية، ج ‏8، ص 202، بیروت، دار الفکر، 1404 ق.

[5] انظر: الشیخ الصدوق، علل‏الشرائع، ج 1، ص 227، المکتبة الحیدریة، النجف الاشرف، 1386 ق.

[6] انظر: الحر العاملي، محمد بن حسن، وسائل‏الشيعة، ج 16، ص 181، مؤسسۀ آل البيت لإحياء التراث، قم‏، الطبعة الاولی، 1409 ق.

[7] الکشي، محمد بن عمر، رجال ‏الكشي، ص 225، نشر جامعة مشهد، 1348 ق‏.

[8] نفس المصدر، ص224.

[9] انظر: الحر العاملي، محمد بن حسن، وسائل ‏الشيعة، ج 28، ص  348.

[10] انظر: النوري، حسین، مستدرك‏ الوسائل، ج 12، ص  315، مؤسسه آل البيت لإحياء التراث، قم‏، الطبعة الاولی. ‏1408 ق.

[11] الحر العاملي، محمد بن حسن، وسائل ‏الشيعة، ج 15، ص 124.

[12] ابن كثير الدمشقي، اسماعيل بن عمر،  تفسير القرآن العظيم، ج ‏1، ص 295 ، دار الكتب العلمية، منشورات محمد علي بيضون،بیروت، الطبعة الاولی 1419ق.

[13]  حقي بروسوي، اسماعيل، تفسير روح البيان، ج ‏3، ص  37، دار الفکر بیروت.

[14] الطوسي، محمد بن حسن‏، الأمالي‏للطوسي، ص 650، انتشارات دارالثقافة، قم‏، الطبعة الاولی،‏ 1414.

[15] الصدوق، محمد بن علي، الخصال، ج 1، ص 72، انتشارات جماعة المدرسين، قم‏، الطبعة الثانیة،‏  1403ق.

[16] الصدوق، محمد بن علي، عيون‏ أخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 203، انتشارات جهان‏، 1378 ق.

[17] الشيخ المفيد، تصحيح‏الاعتقاد ص : 131.

[18] الحلي، العلامة حسن بن يوسف،  قواعد الأحكام في معرفة الحلال و الحرام، ج ‏1، ص 192، مکتب الاعلام الاسلامي التابع لجماعة مدرسي الحوزة العلمية قم، الطبعة الاولی 1413 هـ ق.

[19] إبراهيم، 11.

 [20] آل عمران، 59.

[21]  الکهف، 110.

[22] الحر العاملي، محمد بن حسن، وسائل ‏الشيعة، ج 4، ص 302، مؤسسه آل البيت لإحياء التراث، قم، الطبعة الاولی 1409 ق.

[23] الکلیني، محمد بن یعقوب، الكافي، ج 3، ص 323، دار الكتب الإسلامية، طهران‏، الطبعة الرابعة‏،1365 ش.‏

[24] الراوندي، قطب الدین، الخرائج‏ و الجرائح، ج 2، ص 637، مؤسسة الامام المهدى (عج) قم‏، الطبعة الاولی‏،  1409 ق.

[25] شهرآشوب، محمد، المناقب، ج 4، ص 219، مؤسسة انتشارات علامة - قم‏ ،1379ق.

[26]  امالي طوسي، ص 650.

[27] انظر: الصدوق، محمد بن علي، عيون ‏أخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 303 ، انتشارات جهان‏، 1378 ق.

[28] المجلسي، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 8 ص 70، مؤسسة الوفاء، بيروت، لبنان‏ 1404 ق.

[29] الراوندي، قطب الدین، الخرائج‏ و الجرائح، ج 2، ص 735.

[30] الطبراني، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر،ج 3 ص 41، 50، 56، 108، مکتبة العلوم و الحکم، الموصل، الطبعة الثانیة،  1404 ق . -السيوطي، جلال الدين، الدر المنثور في تفسير المأثور، ج ‏2، ص 6، مکتبة آية الله مرعشي نجفي، قم ، 1402ق.

[31] انظر: ترخان، قاسم، نگرشي عرفاني، فلسفي و کلامي به شخصیت و قیام امام حسین (ع)، چلچراغ، الطبعة الاولی، 1388 هـ ش.

 

 

ماهو الجواب...؟

هل جاء فی کتب الشیعة ما یدل علی أن فاطمة غضبت علی الإمام علی (ع)؟

السؤال

أرجو الجواب عن الشبهات التالیة: هل جاء فی کتب الشیعة بأن فاطمة (س) غضبت علی الإمام علی (ع)؟ کما یروى ذلک فی بضع المصادر من قبیل: 1- فقد روی الشیخ الصدوق بأن فاطمة (س) و النبی محمد (ص) قد غضبا علی الإمام علی (ع) حینما أراد الزواج من بنت أبی جهل إلی حد أن النبی (ص) قد نصح علیاً (ع) بقوله: «یا علی أما علمت أن فاطمة بضعة منی و أنا منها فمن آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله و من آذاها بعد موتی کان کمن آذاها فی حیاتی و من آذاها فی حیاتی کان کمن آذاها بعد موتی» علل الشرائع لإبن بابویه، ج 1، ص 185-186. و عن النبی (ص) أنه قال: «فاطمة بضعة منی من أذاها فقد آذانی و من غاظها فقد غاظنی و من سرّها فقد سرّنی» بحار الأنوار، للمجلسی، ج 27، ص 62. 2- و قد أغضبها علی (ع) مرة أخری و ذلک عندما رأت فاطمة (س) رأس علی (ع) فی حجر جاریته، عندها تجلببت فاطمة بجلبابها و تبرقعت ببرقعها و أرادت النبی (ص) لتشکو إلیه علیاً (ع). (علل الشرائع، ج 1، ص 163، حق الیقین، للمجلسی، ص 203-204). 3- أرجو الجواب عن هذا السؤال أیضاً: یقول السید علی الغروی –و هو من أکبر علماء الشیعة فی الحوزة ما معناه-: إن عورة النبی (ص) لابد و أن تدخل جهنم و تری النار لأنه واقع بعض نساء المشرکین فی الجاهلیة. (کشف الاسرار، للموسوی، ص 24).

الجواب الإجمالي

1- أمّا الحدیث الأول الذی جاء فی کتاب علل الشرائع، فهو لبیان أن فرداً جاء السیدة الزهراء (س) و شهد علیها بما شهد کذباً، و إلا فلا صحة لمسألة خطبة الإمام علی (ع) لإبنه أبی جهل، بل أراد البعض أن یوقع خلافاً بین السیدة فاطمة (س) و الإمام علی (ع).
و هذا الموضوع لا یتّفق مع الحقائق و الوقائع التاریخیة؛ لأن ابنة أبی جهل کانت تسکن مکة و علی (ع) قد تزوّج من فاطمة (س) و عاش معها فی المدینة. و الحقیقة أن هذا الحدیث قد وضعه المخالفون لیصرفوا حدیث «من آذاها فقد آذانی» من الخلفاء إلی الإمام علی (ع). حتی یمحوا من ذهن الأمة کل أذیة ارتکبوها فی حق السیدة الزهراء (س) بعد حیاة النبی محمد (ص).
2- أما الحدیث الثانی فحتی لو یظهر منه أن السیدة الزهراء (س) قد سخطت على الإمام علی (ع)، بید أنه أولاً: إن هذا الحدیث مرفوض من حیث السند، ثانیاً: لم یرتکب الإمام علی (ع) فی هذه المسألة ذنباً یستحق به التقریع و التوبیخ؛ لذا فحتی لو فرضنا قبول الروایة، فنقول إنه قد حصل علی رضا السیدة الزهراء (س) أخیراً؛ و ثالثاً: نجد مثل هذا الخلاف قد یحصل بین بعض الأنبیاء و یمکن أن نجد فی کلام موسی (ع) الحاد مع أخیه هارون (ع) و الحوار الذی جری بینهما مثالاً علی ذلک کما ورد فی سوره (طه الآیة 92 إلی 94).
3- أما الروایة الثالثة التی بشأن (عورة النبی (ص) فلم تثبت عند الشیعة و لیس لها وجود فی الکتب الروائیة الشیعیة.

طلب الاعانه من اهل البیت ع

 

هل یجوز لنا أن نقول: (یاعلي مدد= طلب الاعانة من علي) بقصد أن الله قد وهب له هذه القدرة و الموهبة فیقوم (ع) بمساعدتنا انطلاقا من تلك القدرة الالهية؟ و هل یمکن الحصول علی هذه المساعدة حتی بعد وفاته و استشهاده؟

السؤال

ورد في کتاب تفسیر الأمثل لآیة الله مکارم الشیرازي في تفسیر الآیة 35من سورة المائدة حول التوسل قوله: لا یجوز طلب الحاجات بشکل مباشر من أهل البیت (ع)، بل ینبغي اعتبارهم وسیلة، و الإ فانه سیکون شرکاً. إلا ان آیة الله الشهید دستغیب (شهید المحراب) أورد في کتبه: "حوادث و عبر"، و "الذنوب الکبیرة"، و " القلب السلیم" في معرض حديثه عن جواز طلب العون من أمیر المؤمنین علي (ع) و باقي الأئمة في أثناء حیاتهم و ما بعد مماتهم، و کذلک نقل الکثیر من الحوادث كشواهد على ما ذهب اليه، في حیاة آیة الله الگلبایگاني و آیة الله النراقي و بنت آیة الله الاراکي (فاطمة) و آیة الله الطباطبائي و...و كيف أن الائمة قد أعانوهم في کل نواحي حیاتهم. 1- هل یجوز لنا أن نقول: (یاعلي مدد= طلب الاعانة من علي) بقصد أن الله قد وهب له هذه القدرة و الموهبة فیقوم (ع) بمساعدتنا إنطلاقا من تلك القدرة الالهية؟ و هل یمکن الحصول علی هذه المساعدة حتی بعد وفاته و استشهاده؟ 2- هل یجوز أن نقول: إن أهل البیت (ع) یرزقون (و المقصود هو الجانب الروحي و المعنوي و الامور المعیشیة التي وهبها الله لهم لکي یعینوننا). 3- هل یمکن لأهل البیت (ع) أن یساعدوننا في حیاتنا الیومیة؟ 4- یقول آیة الله دستغیب شهید المحراب في کتاب (القلب السلیم) بشکل واضح بانه یجوز لنا أن نطلب من أهل البیت (ع) و نقول إنهم یرزقون (من الناحیة المعیشیة و المعنویة نظراً الی عنایة الله و لطفه بهم).

الجواب الإجمالي

إن التوسل بغیر الله سبحانه و طلب العون من الانبیاء و الاولیاء و هو ما کان متداولاً و متعارفاً عند المسلمین في مختلف الاعصار، لیس معناه جعلهم شرکاء لله تعالى في فعله، بل المقصود أن الله یستجیب للناس طلباتهم و حاجاتهم ببرکة وجود هؤلاء. و في الحقیقة فان هؤلاء إنما یتوسلون بالله نفسه بواسطة الاولیاء و هم یدعون الله لکي یقضي حوائجهم، و یدعون أولیاء الله لکي یطلبوا لهم حوائجهم من الله.

و قد طلب هذا المعنی من المؤمنین في القرآن الکریم في قوله تعالى: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ وَ جاهِدُوا في‏ سَبيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)[1].

و من هنا نقول على نحو الاختصار: إن التوسل باولیاء الله أمر یرتضیه العقل و الشرع، و سیرة النبي الاکرم (ص) و أئمة أهل البیت (ع) و جمیع المسلمین قدیماً و حدیثاً قائمة علی جواز التوسل باولیاء الله، و کان النبي الاکرم (ص) و الأئمة (ع) یحثون الناس على التوسل بالقرآن و بأولیاء الله.[2]

و بناءً علی هذا فان الانبیاء و الاولیاء یمکنهم بأمر الله و إذنه أن یتصرفوا عند اللزوم في عالم التکوین و الخلقة و أن یوجدوا بعض الحوادث علی خلاف العادة و السیر الطبیعي. و أن جملة (إن الحکم لله) التي ظاهرها نفي الحکم التکویني و التشریعي) عن غیر الله، تشير الى معنی واضح و هو أن کل أمر في عالم التکوین و الخلق و في عالم التشریع و الاحکام الدینیة هو بید الله، و اذا طلبنا من أولیاء الله و الائمة أمراً أو حاجة مع الالتفات الی كونهم لا یفعلون شیئاً الا بإذن الله، فان ذلک لا یتنافی مع التوحید قطعاً، فیجوز لنا أن نقول: ( یاعلي مدد).

و الملاحظ من خلال مراجعة الآیات و الروایات أن الأئمة یمکنهم أن یعینونا مطلقا في زمان حیاتهم و بعد رحيلهم عن هذا العالم، و أنه لا اشكال في طلب الرزق منهم بلحاظ کونهم واسطة في الفیض.[3] وانهم وجهاء عند الله.

ولمزيد الاطلاع يمكن مراجعة المواضيع التالية:

1.      موضوع: التوسل في القرآن و السنة، السؤال رقم 2032 (الموقع 2265).

2.      موضوع: فلسفة التوسل بأهل البیت، السؤال رقم 1321 (الموقع1316).

3.      موضوع: التوسل و الارتباط المباشر مع الله، السؤال رقم11274 (الموقع11096).

4.      موضوع: نفي مالکیة النفع و الضرر عن النبي و طلب الشفاعة منه، السؤال رقم618 (الموقع676).

5.      موضوع: دور الوسائط في التقرب الی الله، السؤال رقم 1269 (الموقع2577).

6.      تفسیر الامثل، ج5، ص265وج3ص83 وج2ص557-559.




[1] المائدة: 35.

[2] اقتباس من موضوع: التوسل فی القرآن والسنة، السؤال رقم: 2032( الموقع: 2265).

[3] وللاطلاع أکثر، لاحظ: موضوع: المبانی الفلسفیة للمهدویة، السؤال: 1106 ( الموقع: 1901).

 

الشیعه والصحابه

هل یکفر الشیعة الصحابة؟ و هل یکفرون اهل السنة؟

السؤال

هل یکفر الشیعة الصحابة؟ و هل یکفرون اهل السنة؟

الجواب الإجمالي

ان الملاحظ فی الدراسات التی تصدر حول الشیعة من قبل بعض الاتجاهات الفکریة انها تتسم بکونها بعیدة عن الموضوعیة من جهة و انها تعتمد اسلوب الصاق التهم و الافتراء من جهة اخری، و من جهة ثالثة انّها لا تعتمد على مصادر الشیعة أنفسهم فی البحث بل تعتمد علی ما کتبه خصومهم عنهم.

و من هذه القضایا مسالة سب الصحابة و اتهام الشیعة بانها تکفر الصحابة واهل السنة.

و نحن فی مجال ردّ هذه الشبهة نرکز البحث علی مجموعة من النقاط، هی:

1 - ان الانسان الذی یسلک مسلک السب و الشتم انّما یسلکه لضعف حجته و برهانه فی الحوار فیلجأ حینها الی السب و الشتم.

2 ـ انعدام الوازع الاخلاقی لدیه.

3 ـ جهله بتاریخه و عدم معرفة به.

والشیعة ولله الحمد غنیة عن کل ذلک، فلاحاجة لها للسب والشتم بل هی تدرس الامور بصورة موضوعیة وتلتزم بالنتیجة التی یوصلها الیها البحث.

کما ان الشیعة لا تکفر أهل السنة و تعتبرهم اخواناً فی الدین، نعم، نحن نکفر النواصب و الغلاة، و نعنی بالنواصب الذین نصبوا العداء لأهل البیت علیهم السلام و حاربوهم سواءً بالید او اللسان او القلب، و نحن نعتقد ان اهل السنة لا ینصبون العداء لاهل البیت و انما لم یؤمنوا بکونهم منصوبین من قبل الرسول الاکرم صلى الله علیه و آله للامامة، و هذا الأمر لا یخرج الانسان من الدین ما لم یکن عن عناد و لجاح و تکذیب الرسول الاکرم صلى الله علیه وآله وسلم؛ و کذلک نکفّر الغلاة و هم الذین نسبوا الى اهل البیت صفة الهیة او جعلوهم آلهة . و هذین الامرین-الموقف من النواصب والغلاة- یوافقنا فیهما اخواننا علماء أهل السنة فهم یکفرون المعادی لاهل بیت الرسول صلى الله علیه و آله و المغالی.

الجواب التفصيلي

ان الملاحظ فی الدراسات التی تصدر حول الشیعة من قبل بعض الاتجاهات الفکریة انها تتسم بکونها بعیدة عن الموضوعیة من جهة و انها تعتمد اسلوب الصاق التهم و الافتراء من جهة اخری، و من جهة ثالثة انّها لا تعتمد على مصادر الشیعة أنفسهم فی البحث بل تعتمد علی ما کتبه خصومهم عنهم.

و من هذه القضایا مسالة سب الصحابة و اتهام الشیعة بانها تکفر الصحابة واهل السنة.

و نحن فی مجال ردّ هذه الشبهة نرکز البحث علی مجموعة من النقاط، هی:

1 ان الانسان الذی یسلک مسلک السب و الشتم انّما یسلکه لضعف حجته و برهانه فی الحوار فیلجأ حینها الی السب و الشتم.

2 ـ انعدام الوازع الاخلاقی لدیه.

3 ـ جهله بتاریخه و عدم معرفته بتاریخ وسیرة الرجال الذین حفظوا الدین وساندوا الرسول الاکرم صلى الله علیه واله وسلم فی جهاده.

و نحن اذا نظرنا الی المذهب الشیعی نراه لا یعانی أیاً من هذه المشاکل فی فکره.

فهو من ناحیة الحجة و البرهان یمتلک ـ و لله الحمد ـ الکثیر من الادلة التی تثبت احقیته سواء کانت عقلیة ام نقلیة، قرآناً کانت ام سنة، و نحن هنا لسنا بصدد عرض تلک الادلة لان المجال لایسع لذلک.

و اما القضیة الثانیة ای انعدام الوازع الاخلاقی. فحقیقة الأمر ان الذی له معرفة و لو یسیرة بعلماء الشیعة و رجالاتها یدرک بوضوح مدی الورع و التقوى و الخلق الحسن الذی یتحلون به، مما یدعوهم الی عدم الاعتداء على الآخرین و انتهاک حرماتهم حتى لو کانوا خصوماً للشیعة و یکفینا قوله تعالی: ( و لا یجرمنکم شنآن قوم على الآ تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى)[1]، و قول الرسول الاکرم صلى الله علیه و آله و سلم "انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق".[2] و الذی ینبغی لکل انسان ینتهج نهجه ان یقتدی به لانه الاسوة و القدوة لنا لقوله تعالى: (لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة)[3] و التزامنا بالمنهج الاخلاقی فی الحوار بالجدال بالتی هی احسن (وجادلهم بالتی هی احسن).[4]

اما بالنسبة الی النقطة الثالثة: الجهل بالتاریخ الاسلامی و عدم تمییز الرجال الصالحین من الطالحین، فهذه النقطة هی الاخرى بعیدة عن الفکر الشیعی لاننا نعرف رجالنا و قد درسنا التاریخ دراسة موضوعیة و میزنا بین من بقی على المنهج النبوی السلیم و بین من انحرف عن الصراط المستقیم، و الواقع ان هذا الموقف الموضوعی من الشیعة هو الذی اصبح ذریعة بید البعض لیحرف القضیة عن مسارها الصحیح(اعنی الدراسة الموضوعیة) و یضعها فی خانة السب و الشتم و اصفا الشیعة بانهم أناس یسبون و یشتمون من دون أیة مبررات موضوعیة و بصورة عشوائیة، و الحال ان دیننا لایسمح لنا بذلک ابداً.

کیف نشتم الصحابة و نحن نقرأ وصیة امامنا امیر المؤمنین لجیشه بعدما ردوا على  سب الشامیین حینما تواجه الجیشان بمثله فقال علیه السلام لاصحابه: " انی اکره لکم ان تکونوا سبابین و لکنکم لو وصفتم اعمالهم و ذکرتم حالهم کان اصوب فی القول و ابلغ فی العذر».[5]

و کیف نشتم الصحابة و نحن نقرأ قوله صلى الله علیه و آله و سلم " أمرت أن اقاتل الناس حتى یقولوا لا اله الا الله فاذا قالوها عصموا منی دماءهم و اموالهم الاّ بحقها و حسابهم على الله".[6]

و کیف نشتم عماراً الذی وصفه القرآن الکریم بان قلبه مطمئن بالایمان (من کفر بالله من بعد ایمانه الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان)[7].

حیث ذکر المفسرون انها نزلت فی عمار بن یاسر، و هو الذی کان معیاراً لمعرفة الفئة الباغیة کما اخبره بذلک الرسول الاکرم صلى الله علیه و آله و سلم «یا عمار تقتلک الفئة الباغیة»[8]

و کیف نشتم خزیمة بن ثابت الذی منحه الرسول الاکرم وسام "ذو الشهادتین"[9]

و کیف نشتم حمزة سید الشهداء و جعفراً الطیار، و ابا ذر الغفاری و سلمان الفارسی الذی وصف بانه من أهل بیت النبی صلى الله علیه و آله و سلم حیث قال: «سلمان منّا اهل البیت»[10]

و کیف نشتم من کان امامنا امیر المؤمنین علیه السلام یبکی علیهم حیث قال: «این اخوانی الذین رکبوا الطریق و مضوا على الحق؟ این عمار؟ و این ابن التیهان؟ و این ذو الشهادتین؟ و این نظراؤهم من اخوانهم الذین تعاقدوا على المنیة و أبرد برؤوسهم الى الفجرة ـ ثم ضرب بیده على لحیته الشریفة الکریمة فاطال البکاء ـ ثم قال: أوه على اخوانی الذین تلوا القرآن فاحکموه، و تدبروا الفرض فاقاموه...»[11] و غیرهم الکثیر ممن شهدوا مع علی علیه السلام حروبه الثلاثة ودافعوا عن حقه وساندوه فی جمیع تحرکاته.

نعم المنهج الشیعی یفرّق بین هؤلاء العظام و بین من خرج عن الطریق، و لا نقبل بالنظریة التی تقول بان «الصحابی من رأى النبی و لو ساعة من نهار» و لا یحق لاحد ان یناقش فی مواقفه و آرائه.

فکیف نسوی بین علی علیه السلام و بین معاویة الذی نصب له العداء و سن سنة سب الامام ثمانین عاماً.؟!

و کیف نسوی بین عمّار و قاتله ابی الغادیة؟!!

و کیف یسمح لنا المنهج العقلی و الاخلاقی ان نبرر لخالد بن الولید قتله الصحابی مالک بن نویرة و الدخول بزوجته فی نفس اللیلة التی قتل فیها زوجها.[12] و نبرر للولید بن عقبة شربه الخمر و امامته المسلمین ثملاً!!

فلو ان انساناً من غیر المسلمین وجه الی القائلین بعدالة الصحابة السؤال التالی:

انتم تقولون بعدالة الصحابة، و التاریخ یثبت ان علیا علیه السلام و معاویة قد وقعت بینهما معارک طاحنة راح ضحیتها الآلاف من الدماء المسلمة، فیاتری هل الحق مع علی ام مع معاویة؟

فاذا قالوا: ان الحق معهما، فلا ریب ان هذا الجواب تضحک منه الثکلی! فکیف یکون «عمار بن یاسر» الذی هو من کبار الصحابة و الذی قال له الرسول (ص): «یا عمار تقتلکم الفئة الباغیة» على حق و یکون فی نفس الوقت قاتله ایضاً علی الحق؟!

ثم لو سأل أیضاً: انتم تقولون الخروج علی الامام الشرعی لایجوز. و لذلک کفرتم الذین خرجوا علی الخلیفة الثالث و ابحتم دماءهم و اموالهم، فلماذا تؤیدون الذین خرجوا علی الخلیفة الرابع علی بن ابی طالب و تحاولون تبریر ما ارتکبوه؟ فماذا یکون جوابهم امام هذا التساؤل المنطقی!!

ثم لو سأل ثالثاً: لو ظفر معاویة بعلی یوم صفین و تمکن من قتله فلاشک انه سیقتله؟ و هکذا الأمر بالنسبة الی علی علیه السلام، و حینئذ یطرح السؤال التالی نفسه: کیف جاز لصحابی ان یقتل صحابیا مثله؟؟!!وهکذا الامر امام الکثیر من التساؤلات المشروعة فی هذا المجال.

ثم اننا اذا رجعنا الى القرآن الکریم نجده یصنف الصحابة الى اصناف یمدح بعضهم و یذم البعض الآخر، فهو یتکلم عن السابقین الاولین، و المبایعین تحت الشجرة، و المهاجرین عن دیارهم و اموالهم، و اصحاب الفتح الى غیر ذلک من النماذج المثالیة الذین یثنی علیهم و یذکرهم بالفضل و الفضیلة، و فی مقابل ذلک یذکر اصنافاً اخرى و هی:

1 ـ المنافقون المعروفون[13].

2 ـ المنافقون المتسترون الذین لایعرفهم النبی[14] .

3 ـ ضعفاء الایمان و مرضى القلوب [15] .

4 ـ السماعون لاهل الفتنة[16].

5 ـ خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئاً [17].

6 ـ المشرفون على الارتداد [18].

7 ـ الفاسق او الفساق الذین لا یصدّق قولهم و لا فعلهم[19].

8 ـ المسلمون الذین لم یدخل الایمان فی قلوبهم[20].

9 ـ المؤلفة قلوبهم [21] .

10 ـ المولون امام الکفار[22] .

هذا هو الموقف القرآنی و لایقل عنه موقف السنة الشریفة والذی من نماذجه الواضحة احادیث الحوض، و نحن اقتداءً بالقرآن الکریم و السنة النبویة المطهرة، نجلّ صحابة رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم الذین التزموا الخط الاسلامی و ثبتوا على النهج القویم و هم الاکثر و الاغلب بین الصحابة، و نقف موقف الذام لمن ذمه القرآن الکریم و السنة النبویة و هم قلیلون جداًً.

الخلاصة: ان موقف الشیعة هو موقف الدارس و الباحث لحیاة الصحابة دراسة موضوعیة تستند الى القرآن الکریم و السنة المطهرة و التاریخ الصحیح لا موقف الساب و الشاتم بلا دلیل او برهان.

اما بالنسبة الی تکفیر أهل السنة، فجوابه:

ان الشیعة لا تکفر أهل السنة و تعتبرهم اخواناً فی الدین، نعم، نحن نکفر النواصب و الغلاة، و نعنی بالنواصب الذین نصبوا العداء لأهل البیت علیهم السلام و حاربوهم سواءً بالید او اللسان او القلب، و نحن نعتقد ان اهل السنة لا ینصبون العداء لاهل البیت و انما لم یؤمنوا بکونهم منصوبین من قبل الرسول الاکرم صلى الله علیه و آله للامامة، و هذا الأمر لا یخرج الانسان من الدین ما لم یکن عن عناد و لجاح و تکذیب الرسول الاکرم صلى الله علیه وآله وسلم؛ و کذلک نکفّر الغلاة و هم الذین نسبوا الى اهل البیت صفة الهیة او جعلوهم آلهة . و هذین الامرین-الموقف من النواصب والغلاة- یوافقنا فیهما اخواننا علماء أهل السنة فهم یکفرون المعادی لاهل بیت الرسول صلى الله علیه و آله و المغالی فیهم.[23]




[1] سورة المائدة: الایة2.

[2] ـ مواقف الشیعة للمیناجی: ج 3 ص 452.

[3] ـ سورة الاحزاب: الآیة 21.

[4] ـ سورة النحل: الایة 135.

[5] ـ نهج البلاغة: الخطبة رقم 206.

[6] ـ مستدرک الوسائل: 8/209، باب تحریم القتل ظلماً.

[7] ـ النحل: 107.

[8] ـ طبقات ابن سعد: 3/180، سیرة ابن هشام 2/114، مستدرک الحاکم 3/386، الاستیعاب 2/436.

[9] ـ الاستیعاب: 12/179.

[10] ـ مستدرک الحاکم: 3/598، شرح مختصر صحیح البخاری لابی محمد الازدی: 2/46.

[11] ـ نهج البلاغة: الخطبة 182.

[12] ـ النص و الاجتهاد: 136، تاریخ الاسلام: الخلفاء الراشدون 34 ـ 37، الکامل فی التاریخ 2/357؛ تاریخ الطبری: 3/276 ـ 280، سیر اعلام النبلاء : 1/377 وغیر ذلک من الکتب .

[13] المنافقون،1.

[14] التوبة، 101.

[15] الاحزاب، 11.

[16] التوبة ، 45 ـ 47.

[17] التوبة، 102.

[18] آل عمران، 154.

[19] الحجرات، 6- و السجدة 18.

[20] الحجرات، 14.

[21] التوبة،60.

[22] الانفال،15 ـ 16.

[23] ـ انظر: اضواء علی عقائد الشیعة للسبحانی

 

هل الموتی یسمعون.....؟

 

كيف نبرر عقيدة التوسل في الاسلام مع الاخذ بنظر الاعتبار عجز الموتى عن السماع؟

السؤال

مع الاخذ بنظر الاعتبار عجز الموتى عن السماع الذي تقره الآية المباركة " و ما انت بمسمع من في القبور" كيف نبرر عقيدة التوسل في الاسلام؟

الجواب الإجمالي

1. صحيح أن الآية المذكورة و ما سبقها من الآيات تشير الى انتفاء علاقة الموتى بعالم الدنيا، لكن المتأمل فيها يرى انها كانت تتحدث عن عدم إدراك الموتى بالشكل الطبيعي و الاعتيادي، الا انه من الممكن و تحت شروط خاصة ان تنعقد العلاقة بين الميت و عالم الدنيا و هذا ما دلت عليه الآيات و الروايات الاخرى التي تتحدث عن مخاطبة كل من النبي الاكرم و أمير المؤمنين (صلوات الله عليهما) للموتى في بدر و بعد معركة صفين، و كذللك تلقين الميّت، فكل ذلك يكشف لنا عن وجود تلك العلاقة في ظروف خاصّة و غير عاديّة، حيث إنّ اللّه سبحانه مكّن حديث الرّسول و الامام (ص) في تلك الحالة من الوصول إلى أسماع الموتى.

2. إنما يرد الاشكال فيما اذا ساوينا بين الرسول الاكرم (ص) و الائمة الاطهار (ع) من جهة و بين سائر الناس من جهة أخرى، و قلنا: كل حكم يسرى على سائر الناس فهو جار عليهم السلام، فحينئذ لما كان الارتباط بعامة الناس غير ممكن بعد الموت فكذلك هو غير ممكن بالنسبة الى الانبياء و الائمة (عليهم السلام)، و لا يمكن حينئذ حل اشكالية التوسل المطروح في متن السؤال. و لكن عندما نرجع الى المصادر الحديثية و آيات الذكر الحكم نراها تجعل للمعصومين (ع) ميزة خاصة، و أن شأنهم (صلوات الله عليهم) ليس كشأن سائر الناس، بل هناك فروق معنوية تؤهلهم لمواصلة العلاقة مع الدنيا حتى بعد الموت، و يمكن من خلالها الاجابة عن الاشكالية المطروحة من جهة و يمكن للمتوسل الانطلاق منها للتوسل بهم الى الله تعالى في قضاء حوائجه.

انظر الشواهد في الجواب التفصيلي.

الجواب التفصيلي

جاء في آيات الذكر الحكيم " وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُور".[1]

و يمكن الاجابة عن التساؤل المطروح من خلال النقاط التالية:

1.المراد من الآية المباركة:  كيف يقول تعالى في القرآن الكريم مخاطبا الرّسول (ص): "وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ"؟ مع أنّه جاء في الحديث المعروف أنّ الرّسول الأكرم (ص) خاطب صناديد قريش الذين قذفوا في طويّ[2] من أطواء بدر خبيث مخبث، يناديهم بأسمائهم و أسماء آبائهم: يا فلان بن فلان و يا فلان بن فلان أ يسّركم أنّكم أطعتم اللّه و رسوله؟ فإنّا قد وجدنا ما وعدنا ربّنا حقّا فهل وجدتم ما وعد ربّكم حقّا؟ أو ما ورد في آداب دفن الموتى من تلقينهم عقائد الحقّ؟.

فكيف يمكن التوفيق بين هذه الأمور و الآيات مورد البحث أعلاه؟.

يتّضح الجواب عن هذا السؤال إذا أخذنا بنظر الإعتبار ما يلي: إنّ الحديث في الآيات كان حول عدم إدراك الموتى بالشكل الطبيعي و الاعتيادي، أمّا الرواية التي ذكرناها أو تلقين الميّت فإنّما ترتبط بظروف خاصّة و غير عاديّة، حيث أنّ اللّه سبحانه مكّن حديث الرّسول (ص) في تلك الحالة من الوصول إلى أسماع الموتى.

و بتعبير آخر فإنّ الإنسان في عالم البرزخ ينقطع ارتباطه مع عالم الدنيا، إلّا في الموارد التي يأذن اللّه فيها أن يوصل هذا الارتباط، و لذا فإنّنا لا نستطيع عادة الاتّصال بالموتى في الظروف العادية.[3]

2. التوسل عقيدة صحيحة لا تنبع من فراغ: اذا ساوينا بين الرسول الاكرم (ص) و الائمة الاطهار (ع) من جهة و بين سائر الناس من جهة أخرى، و قلنا: كل حكم يسرى على سائر الناس فهو جار عليهم السلام، فحينئذ لما كان الارتباط بعامة الناس غير ممكن  بعد الموت فكذلك هو غير ممكن بالنسبة الى الانبياء و الائمة (عليهم السلام)، و لا يمكن حينئذ حل اشكالية التوسل المطروح في  متن السؤال. و لكن عندما نرجع الى المصادر الحديثية و آيات الذكر الحكم نراها تجعل للمعصومين (ع) ميزة خاصة، و أن شأن النبي الاكرم (ص) و الائمة الاطهار (ع) ليس كشأن سائر الناس، بل هناك فروق معنوية، يمكن ان تكون منطلقا للاجابة عن الاشكالية المطروحة، من قبيل:

1. يؤكد القرآن إستمرارية حياة طائفة من الناس بعد الموت، كما في قوله تعالى " وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُو ن".[4] فلا تعتقدوا فيهم الفناء و البطلان كما يفيده لفظ الموت عندكم.[5]

2. ورد في بعض الروايات أن اعمال المسلمين تعرض على النبي الاكرم (ص) و الائمة الاطهار (ع)، كما ورد في الكافي وغيره باب عرضِ الأَعمال على النَبيِّ (ص) و الأَئمَّة (ع).[6] و هذا المعنى لا ينسجم الا مع القول بحضورهم و اشرافهم (ص) و وجود العلاقة بينهم و بين عالم الدنيا.

3. ورد في بعض الاحاديث الشريفة أن النبي الاكرم (ص) و الائمة الاطهار (ع) يسمعون كلال الزائر و يردون سلامه و يقضون حوائجه بإذن الله تعالى.[7]

4. الجدير بالملاحظة أنّنا مأمورون بالسلام على الرّسول )ص( في التشهّد الأخير للصلوات اليومية، و هذا إعتقاد المسلمين عامّة، أعمّ من كونهم شيعة أو سنّة، فكيف يمكن مخاطبة من لا يمكنه السماع أصلا.[8]

5. كذلك وردت روايات متعدّدة في صحيح مسلم عن أبي سعيد الخدري و أبي هريرة، عن الرّسول (ص) أنّه قال: «لقّنوا موتاكم لا إله إلّا اللّه»[9] و هل ينسجم ذلك مع انكار سماع الموتى للكلام؟![10]

6. كذلك وردت الإشارة في نهج البلاغة إلى مسألة الارتباط مع أرواح الموتى، فعند ما كان أمير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه راجعا من صفّين أشرف على القبور بظاهر الكوفة و قال مخاطبا اهل القبور:  «يا أهل الديار الموحشة ... إلى أن قال: أما لو أذن لهم في الكلام لأخبروكم أنّ خير الزاد التقوى».[11]

تحصل: ان القضية ليست كما وردت في متن السؤال و ان ليس كل من يموت تنقطع علاقته بالدنيا انقطاعا تاماً، بل هناك من تبقى له نوع علاقة – و فقا لشروط خاصة- مع عالم الدنيا، و بعض هؤلاء تستمر علاقته مع الدنيا حتى بعد موته كالنبي الاكرم (ص) و الائمة الاطهار (ع)، و منهم من يرتبط بعالم الدنيا ارتباطا مؤقتاً. من هنا تصبح ظاهرة التوسل بالمعصومين (ع) مسألة طبيعية جداً لا تتضاد مع أي مسلمة من مسلمات الدين الحنيف.

لمزيد الاطلاع انظر:

«التوسل في القرآن و السنة»، سؤال 2032 (الموقع: 2265).

«فلسفۀ التوسل بأهل البیت (ع)»، سؤال 1321 (الموقع: 1316).

«القدرة الالهية و الاسباب و المسببات»، سؤال 12513 (الموقع: 12326)

 


[1] فاطر، 22

[2] البئر.

[3] مكارم الشيرازي، ناصر، الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج‏14، ص: 63- 64، نشر مدرسة الامام علي بن ابي طالب (ع)، قم، الطبعة الاولى، 1421هـ.

[4] آل عمران، 169.

[5] الطباطبائي، محمد حسین، المیزان في تفسیر القرآن، ج 1، ص 347، مكتب الاعلام الاسلامي، قم، الطبعة الخامسة، 1417 ق.

[6] الكليني، محمد، الکافي، ج 1، ص 219 و 220، دار الکتب الاسلامیة، طهران، الطبعة الرابعة، 1407 ق؛ الصفّار، محمد، بصائر الدرجات في فضائل آل محمد (ص)، ج 1، ص 427 - 430، مکتبة آیة الله المرعشي النجفي، قم، الطبعة الثانية، 1404 ق.

[7] انظر: البحراني، سید هاشم، مدینة معاجز الائمّة الاثني عشر، ج 2، ص 221، مؤسسة المعارف الاسلامیه، قم، الطبعة الاولى، 1413 ق؛ ابن شاذان القمي،

ابوالفضل، الفضائل، ص 99، مكتبة الرضي، قم، الطبعة الثانية، 1363 ش؛ النوري، حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج 10، ص 345، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، قم، الطبعة الاولى، 1408 ق.

[8] الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج‏14، ص: 64.

[9]  صحيح مسلم، كتاب الجنائز، حديث 1 و 2( المجلّد 2، صفحة 631) نقلا عن تفسير الامثل.

[10] انظر: الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج‏14، ص: 64.

[11] نفس المصدر؛ و انظر: نهج البلاغة، الكلمات القصار، جملة 130.

 

 

یاعلی...

 

1- محمد بن منصور توسی از امام احمد ابن حنبل نقل می کند:برای هیچ یک از صحابه رسول الله به اندازه علی فضیلت نقل نشده است(المستدرک علی الصحیحین ،حاکم حسکانی حنفی، ج 3 کتاب معرفه الصحابه)


2- قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:ما تریدون من على؟ ان علیا منى و انا منه و هو ولىّ کل مؤمن بعدى


 پیامبر(ص) فرمود: از علی چه می خواهید؟علی از من است و من از علی هستم و او ولیّ هر مومنی است         


 (المستدرک علی الصحیحین جلد 3 صفحه 110)


3- ای علی هر کس از من جدا شود از خدا جدا شده و هر کس از تو جدا شود از من جدا شده است              


(المستدرک علی الصحیحین جلد سوم صفحه 123)


4- هرکس علی را بیازارد بی گمان مرا آزرده است و هرکس مرا بیازارد خدا را آزرده است(الصواعق المحرقه ،ص 73)


5- هر کس از علی پیروی کند از خدا پیروی کرده است و هرکس او را نافرمانی کند، خدا را نافرمانی کرده است


(المستدرک جلد 3 صفحه 122)


6- ام سلمه گفت:پیامبر(ص) فرمود: نزدیکترین و وفادارترین مردم نسبت به من علی است(مستدرک حاکم ، 3/ 138)


7- ابن جناده گفت:رسول خدا(ص) فرمود تنها علی است که پیمان های مرا ادا می کند     (الصواعق المحرقه صفحه 73)


8- ابی ثابت گفت از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود:علی با قرآن است و قرآن با علی است از یکدیگر جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر که بر من وارد شوند(الصواعق المحرقه صفحه 74)


9- ابن جیش از پیامبر(ص) نقل کرد: بی تردید جز مؤمن، علی را دوست ندارد و به جز منافق علی را دشمن ندارد


(سنن ابن ماجه، ج1ص 42 و الصواعق المحرقه، ص 72)


10- عمر گفت علی سه ویژگی داشت که اگر من یکی از آنها را داشتم برایم از شتران سرخ موی دوست داشتنی تر است(در نزد عرب این تعبیر بالاترین کلامی است که می توان گفت)اولا ازدواج علی(ع) با فاطمه(س)، دوم سکونتش در مسجد که هر چه بر پیامبر(ص) روا بود بر او نیز روا بود و سوم پرچمداری روز خیبر، زیرا پیامبر(ص) گفت: در این جنگ پرچم را بدست کسی می دهم که خدا و جبرییل و من از او خشنود هستیم (مستدرک حاکم جلد 3 صفحه 125)


11- سعد بن ابی وقاص گفت: حدیث منزلت(یا علی انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی) در شأن علی است همانطور که پیامبر(ص) فرمود که نسبت علی به من مانند هارون به موسی است یعنی هارون وصی موسی شد و طبق این گفته علی باید وصی و جانشین پیامبر می شد(سنن ابن ماجه جلد1 صفحه 45)


12- امام محمد شافعی 6 خصلت برای علی بیان می کند که نظیر ندارد: اول اینکه او زاهدی بود بی همتا ،دوم او عالمی بود که دیگران به او رجوع می کردند، سوم دلیر و بیباکی بود که نظیر نداشت ،چهارم اودارای شرف و حسب و نسب بود، پنجم عالم به قرآن بود، ششم عالمترین صحابه در امر قضاوت بود به گونه ای که همه او را تأیید می کردند


(الامام الشافعی حیاته و عصره و آرائه صفحه 154)


13- حیان الاسدی از پیامبر(ص) نقل کرد : یا علی به زودی این امت پس از من به تو خیانت می کنند تو دین و آیین من هستی و بر سنت من کشته می شوی،کسی که ترا دوست بدارد ،مرا دوست داشته و کسی که ترا دشمن دارد مرا دشمن داشته ،بی تردید به زودی این محاسن تو از خون سرت خضاب و رنگین خواهد شد


(المستدرک ، ج3 ص 142)


14- انس ابن مالک ازرسول اکرم(ص) روایت می کند: بهشت مشتاق سه نفر می باشد :علی ،عمار و سلمان (الصواعق المحرقه، ص 125)


15- عباد بن عبد الله می گوید :علی فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدا(ص) هستم و منم بزرگترین راستگو و بعد از من هر کس این را ادعا کند دروغگوترین مردم است: حال کسی که راستگوترین مردم است و به صراحت در خطبه های نهج البلاغه اعلام می کند که خلفا حقش را غصب کردند چه کسانی ظالم خواهند بود الا لعنه الله علی القوم الظالمین.


16- عن ابن عباس:ان رسول الله صلى الله علیه و آله امر بسد الابواب الا باب على


همانا رسول خدا صلى الله علیه وآله امر فرمودند به بستن درب همه خانه‏هایى که به مسجد باز مى‏شد مگر درب خانه على(ع)


(سننن الترمذى کتاب المناقب، باب 21، حدیث 3732، صفحه 599، )


17- شنیدم زید بن ارقم گفت: اولین کسى که اسلام آورد على علیه السلام بود. (سنن ترمذى، کتاب المناقب)


18- کان رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول: لا یحب علیا منافق و لا یبغضه مؤمن.


منافق على را دوست ندارد و مؤمن دشمن على نیست.


(سنن ترمذى جلد 5 باب 21 حدیث 3717 صفحه 594)


19- قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: لعلى و فاطمة و الحسن و الحسین انا سلم لمن سالمتم و حرب لمن حاربتم


پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام فرمودند : با هر کس که با شما آشتى است آشتى هستم و با هر کس که با شما در جنگ است درجنگم.


(سنن ابن ماجه‏،جلد 1 حدیث 145 صفحه 52 باب 11)


20- از على علیه‏السلام روایت شده که فرمود: من اولین کسى هستم که در پیشگاه خداى رحمان روز قیامت مى‏ایستم.


قیس گفت: در مورد آنها (على و حمزه) این آیه نازل شد: هذان خصمان اختصموا فى ربهم.. .(حج 19) آنها کسانى هستند که روز بدر مبارزه کردند. (صحیح بخارى جزء 5 و 6 باب 123 کتاب المغازى حدیث 465 ص 165)


21- با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در ایامى که حج گذارد همراه بودیم در راه در منزلى فرود آمدند و امر به نماز جماعت کردند آنگاه دست على علیه‏السلام را گرفتند پس گفتند آیا من سزاوارتر به مؤمنین از خودشان نیستم؟ عرض کردند بلى. فرمودند آیا من سزاوارتر به هر مؤمنى از خودش نیستم؟ عرض کردند بلى، پس فرمودند این«على» رهبر هر کسى است که من رهبر او هستم خدایا دوست بدار کسى که او را دوست بدارد و دشمن بدار کسى که او را دشمن بداند.


(سنن ابن ماجه مجلد 1 ح 116 باب 11 )


22- ابن عباس از پیامبر(ص) نقل کرد:من شهر علمم و علی باب آن است هرکس که بخواهد وارد شهر شود باید از باب ان وارد شود بدین معنا که هرکس که خود را منتسب به پیامبر می خوانند باید از شاهراه علی باشد(المستدرک ، ج3/ ص 138)


23- عن ابن عباس قال: اول من صلى على‏ابن عباس گوید:


اولین کسى که نماز گزارد، على علیه السلام بود.(سنن ترمذى، کتاب المناقب)

من شک فیک کفرحیدر یاحیدر...

 

امام علی(ع) از دیدگاه دانشمندان اهل سنت


احمد بن حنبل (پیشوای مذهب حنبلی)
او می گوید: آن همه فضیلتها که برای علی بن ابی طالب بوده و نقل شده برای هیچ یک از اصحاب رسول خدا نبوده است.
(1)
همچنین وی از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده که به فاطمه(س) فرمود: «آیا راضی نمی شوی که من تو را به کسی تزویج کنم که اولین مسلمان است و علمش از همه بیشتر و حکمتش از همه عظیم تر است.»
(2)

محمد بن ادریس (پیشوای مذهب شافعی)
دربارۀ علی(ع) سروده ای دارد که چنین است:
لَو اَنَّ المُرتَضَی اَبدَی مَحَلَّهُ
لَصَارَ النَّاسُ طُرّاً سُجّداً لَهُ
وَ مَاتَ الشَّافِعِی وَ لَیسَ یَدْرِی
عَلِیٌّ رَبُّهُ اَمْ رَبُّهُ الله
«هرگاه علی جایگاه و حقیقت خویش را برای مردم آشکار کند، هر آینه مردم دسته دسته در برابر او به سجده خواهند افتاد، شافعی مُرد و عاقبت نفهمید علی(ع) پروردگار است، یا الله پروردگار اوست.»
(3)
همچنین از سروده های اوست:
عَلِیٌّ حُبُّهُ جُنُّة
اِمَامُ النَّاسِ وَ الجَنَّة
وَصِیُّ المُصطَفَی حَقّاً
قَسِیمُ النَّارِ وَ الجَنَّة
(4)
«دوستی علی سپر آتش دوزخ است؛ او امام انسانها و پریان است؛ او در حقیقت جانشین مصطفی و تقسیم کننده بهشت و دوزخ است.»
همچنین امام شافعی در جای دیگر می گوید: به من گفته‌اند رافضی شدی (از حق روی گرداندی)؛ گفتم: هرگز دین و اعتقادم رفض نیست؛ ولی بدون شک دوست می دارم بهترین امام و بهترین هادی را. اگر معنی رفض، دوستی وصیّ پیامبر (علی بن ابیطالب) است، به درستی که من رافضی تر از همه مردم هستم.
(5)

ابن صبّاغ مالکی (اندیشمند مالکی مذهب)
وی دربارۀ فضایل امام علی(ع) می گوید: «حکمت از گفتارش چیده می شد و دانشهای آشکار و نهانی به قلبش بسته بود، همیشه از سینه اش دریاهای علوم، جوشان و امواجشان خروشان بود، تا آنجا که رسول خدا(ص) فرمود: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا؛ من شهر علمم و علی(ع) باب (در) آن است.»
(6)

ابن ابی الحدید (شارح نهج البلاغه و دانشمند معتزلی مذهب)
او می گوید: «وَ مَا أَقُولُ فِي رَجُلٍ أَقَرَّ لَهُ أَعْدَاؤُهُ وَ خُصُومُهُ بِالْفَضْلِ وَ لَمْ يُمْكِنْهُمْ جَحْدُ مَنَاقِبِهِ وَ لَا كِتْمَانُ فَضَائِلِهِ؛ چه بگویم دربارۀ مردی که دشمنانش به فضایل و مناقب وی اعتراف می کنند و هرگز برای آنان مقدور نشد که مناقبش را انکار نموده و فضایلش را بپوشانند!
آن گاه می افزاید: تو خود می دانی که بنی امیّه، زمامداری اسلام را در شرق و غرب روی زمین به دست آوردند و با هر نوع حیله گری در خاموش ساختن نور او کوشیدند و هرگونه لعن و افترا را بر علی(ع) بالای منابر ترویج نمودند، هر کس که او را مدح و توصیف می کرد، مورد تهدید قرار می گرفت. هر روایتی که فضیلت علی(ع) را بازگو می کرد، ممنوع ساختند. حتی از نامگذاری به نام علی جلوگیری کردند. همه این اقدامات و تلاشها جز ظهور عظمت و جلالت شخصیت علی(ع) نتیجه ای در پی نداشت... در حقیقت این همه نابکاریهای بنی امیه مانند پوشانیدن آفتاب با کف دست بود... .
من چه بگویم دربارۀ مردی که همۀ فضیلتها به او منتهی می شود و هر مکتب و هر گروهی خود را به او منسوب می نماید. آری اوست رئیس همۀ فضیلتها... .»
(7)
من چه بگویم دربارۀ مردی که اهل همه مذاهب غیراسلامی که در جوامع اسلامی زندگی می کنند، به او محبت می ورزند و حتی فلاسفه ای که از ملت اسلامی نیستند، او را تعظیم می نمایند... .
(8)
همچنین می نویسد: «چه بگویم در حق کسی که از دیگران در هدایت پیشی گرفت، به خدا ایمان آورد و او را عبادت نمود، در حالی که تمام مردم سنگ را می پرستیدند... .»
(9)
«او در عبادت، عابدترین مردم شمرده می شد؛ نماز و روزه اش از همگان بیشتر بود و مردم نماز شب و ملازمت بر اذکار و مستحبات را از آن حضرت آموختند.»
(10)
«مبادی جمیع علوم به او بازمی گردد. او کسی است که قواعد دین را مرتب و احکام شریعت را تبیین کرده است. او کسی است که مباحث عقلی و نقلی را تقریر نموده است.»
(11) آن گاه کیفیت رجوع هر یک از علوم را به امام علی(ع) توضیح می دهد.

عبدالله بن عباس
وی که از جمله مفسّران بزرگ مسلمان – به ویژه اهل سنّت – محسوب می شود، علم خود و صحابه را در برابر علم علی(ع) چونان قطره ای از دریا می داند و در مورد آن حضرت می گوید: «آیه ای در قرآن نیست، مگر آنکه علی، مصداق بارز آن است، خداوند یاران پیامبر را در جاهای بسیاری مورد سرزنش قرار داده است، ولی دربارۀ علی(ع) جز خیر و نیکی یاد نکرده است.»
(12)

فخر رازی (دانشمند و مفسّر معروف اهل سنّت)
«هر کس در دین خود، علی بن ابی طالب را پیشوای خود قرار دهد، همانا رستگار شده است؛ زیرا پیامبر(ص) فرمود: «اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِیٍّ حَيْثُ دَار؛
(13) خداوندا! علی هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.»

خوارزمی (ادیب و خطیب مشهور اهل سنّت)
آیا چون ابوتراب، جوانمردی هست؟ آیا چون او پیشوای پاک سرشتی روی زمین وجود دارد؟ چشم مرا هر گاه درد فراگیرد، توتیایش خاکی است که پای او بدان رسیده باشد. علی همان است که شبانگاه در محراب از دل می خروشید و می گریست و روز با چهره ای خندان در گرد و غبار میدان جنگ فرو می رفت.
او از زرد و سرخ بیت المال مسلمین بهره ای نمی گرفت. او همان شکننده بتها بود؛ هنگامی که بر دوش پیامبر پا نهاد. گویا همه مردم بسان پوستند و مغز، مولای ما علی است... .»
(14)

زمخشری (ادیب و دانشمند اهل سنّت)
وی دربارۀ شخصیت امام علی(ع) می گوید: من چه بگویم دربارۀ مردی که فضایل او را دشمنانش از راه کینه جویی و حسد انکار کردند و دوستانش از بیم جان، باز از این میان آن قدر فضیلتهای وی انتشار یافته که شرق و غرب عالم را فراگرفته است.
(15)
همچنین این اندیشمند اهل سنت ضمن نقل حدیث قدسی: «مَنْ اَحَبَّ عَلِیّاً أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ عَصَانِي وَ مَنْ أَبْغَضَ عَلِيّاً أُدْخِلُهُ النَّارَ وَ إِنْ أَطَاعَنِي؛
(16) یعنی خداوند فرمود: هر کس علی را دوست بدارد، او را وارد بهشت می کنم، هر چند مرا نافرمانی کند و هر کس علی را دشمن بدارد، او را به آتش جهنم درآورم، ولو اینکه مرا اطاعت کرده باشد.»
نکته شایان توجه اینکه دوستی و ولایت آن امام همام سبب کمال ایمان است و با کمال ایمان، معصیت در فرعی از فروع، زیانبخش نیست؛ ولی با فقدان ولایت و محبت آن حضرت ایمان ناقص است؛ از اینرو فاقد آن، مستحق آتش جهنم خواهد بود.

جاحظ (ادیب، سخندان و سخن شناس معروف)
وی می گوید: «عَلِیِّ ابْنِ اَبِیطَالِب کَرَّمَ الله وَجْهَهُ، پس از رسول خدا از همگان فصیح تر، دانشمندتر و زاهدتر و در رابطه با حق سخت گیر است و پس از پیامبر(ص)، امام خطبای عرب به طور مطلق به شمار می رود.»
(17)
این اندیشمند اهل سنت می گوید: «سخن گفتن دربارۀ علی(ع) ممکن نیست. اگر قرار است حق علی ادا شود گویند غلوّ است و اگر حق او ادا نشود دربارۀ علی(ع) ظلم است.»
(18)

بیهقی (دانشمند نامی اهل سنت)
وي دربارة فضايل امام علي(ع) چنين روايت نموده كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «مَن اَحَبَّ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى آدَمَ(ع) فِي عِلْمِهِ وَ إِلَى نُوحٍ(ع) فِي تَقْوَاهُ وَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ(ع) فِي حِلْمِهِ وَ إِلَى مُوسَى(ع) فِي هَيْبَتِهِ وَ إِلَى عِيسَى(ع) فِي عِبَادَتِهِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)؛
(19) هر كس دوست دارد به علم و دانش آدم(ع) بنگرد و مقام تقوا و خود نگهداري نوح(ع) را [مشاهده نمايد] و بردباري حضرت ابراهيم(ع) را [نظاره كند] و به عبادت موسي(ع) [پي ببرد]، بايد به علي بن ابي طالب نظر بيندازد.»
اين روايت بيانگر اين حقيقت است كه حضرت علي(ع) جامع صفات پيغمبران اولوالعزم است. از اين رو، در روايت طولاني ديگري از «صعصعۀ بن صوحان» آمده است كه خود حضرت نيز به اين حقيقت اشاره نموده است:
«اگر چه تمجيد و تجليل از خويشتن زشت است، ولي از باب اظهار نعمت الهي مي‌گويم كه من بر موسي، عيسي، ابراهيم، آدم، نوح، سليمان و ... برتري دارم.»
(20)

شيخ محمد عبده (21)
وي مي‌گويد: در هنگام مطالعه نهج البلاغه، گاهي يك عقل نوراني را مي‌ديدم كه شباهتي به مخلوق جسماني نداشت، اين عقل نوراني از گروه ارواح و مجردات جدا شده و به روح انساني پيوسته و آن روح انساني را از لباسهاي طبيعت تجريد نموده و تا ملكوت اعلا بالا برده و به عالم شهود و ديدار روشن‌ترين انوار نائل ساخته است و با اين وصف شگفت‌انگيز، پس از رهايي از عوارض طبيعت در عالم قدس آرميده است.
لحظات ديگري صداي گوينده حكمت را مي‌شنيدم كه واقعيات صحيح را به پيشوايان و زمامداران گوشزد مي‌كرد و موقعيتهاي ترديدآميز را به آنان نشان مي‌داد و از لغزشهاي اضطراب‌آور بر حذرشان مي‌داشت و آنان را به دقايق سياست و طرق كياست راهنمايي مي‌كرد و به مقام واقعي رياست آشنا مي‌ساخت و به عظمت تدبير و سرنوشت شايسته بالا مي‌برد.
(22)
وي در مقدمه شرح نهج البلاغه مي‌نويسد: «در همه مردم عرب زبان، يك نفر نيست مگر اينكه معتقد است سخن علي(ع) بعد از قرآن و كلام نبوي، شريف‌ترين، بليغ‌ترين، پرمعني‌ترين و جامع‌ترين سخنان است.»
(23)

عبدالفتّاح عبدالمقصود (نويسنده و دانشمند مشهور مصري)
او مي‌نويسد: من همواره اخلاق و موهبتهاي الهي و آنچه را كه تشكيل دهنده شخصيت است، مقياس شناخت عظمت انساني قرار مي‌دهم؛ از اينرو بعد از پيامبر(ص) كسي را نديده‌ام كه شايسته باشد پس از او قرار گيرد يا بتواند در رديفش بيايد جز پدر فرزندان پاك و برگزيدة پيامبر؛ يعني «علي بن ابي طالب»، و من در اين سخن به طرفداري از تشيّع وارد نشده‌ام، بلكه اين رأيي است كه حقايق تاريخ گوياي آن است.
امام، برترين مردي است كه مادرِ روزگار تا پايان عمر خود چون او نزايد، و اوست كه هرگاه هدايت‌طلبان به جستجوي اخبار و گفتارش برآيند، از هر خبري براي آنان شعاعي مي‌درخشد. آري او مجسمه‌اي از كمال است كه در قالب بشريت ريخته است.
(24

 

من اشعار سید رضا الهندی

 

رضي الله عليا

 

أي عيد مثل هذا اليوم فينا * رضي الله به الإسلام دينا

بلغ الهادي به ما أنزل الله في شأن أمير المؤمنينا

قائلا إن عليا وارثي * ووزيري وإمام المسلمينا

أيها الناس أطيعوا واسمعوا * إنني لست على الغيب ضنينا

لست من تلقاء نفسي قلته * إنما أتبع الوحي المبينا

فاستجابوا قوله الشافي الذي * هاج من بعضهم الداء الدفينا

إن نوى أعداؤه العصيان والغدر * إنا قد أجبنا طائعينا

إنه من ينقلب ليس يضر الله * شيئا وسيجزي الشاكرينا

رضي الله عليا هاديا * بعد طه فسمعنا ورضينا

هو حبل الله لم يختلف الناس * لو كانوا به معتصمينا

قد أطعناه يقينا إنه * في غد من لهب النار يقينا

ويمينا بهداه برة * تمنع المؤلي بها من أن يمينا

لا نبالي بعد أن لذنابه * أن لقينا بولاه ما لقينا

قد بدا الحق لنا فيه كما * لابن عمران بدا في طور سينا

وصمونا فيه بالرفض وذو الحلم * لا يعنيه قول الجاهلينا

عيرونا غير أن العارفينا * لم يروا من موضع للعار فينا

 

أي عيب في الذي خاف من اليم * فاختار بأن يأوي السفينا

من صبا للعاجل الفاني فإنا * نؤثر الباقي عليه ما بقينا

بأبي من أظهر الحق وما * زال للهادي ظهيرا ومعينا

ثم بعد المصطفى قد قاتل الناكثين * القاسطين المارقينا

 

من اشعارسیدرضاالهندی