هلال محرم
ای هلال خون دوباره سر زدی ای محرم بار دیگر آمدی
زخم دل با دیدنت کاری شده خون به دامان افق جاری شده
در تو باغ لاله ی پرپر بود عکس لبخند علی اصغر بود
ای هلال خون چرا باز آمدی گر چه خونینی سرافراز آمدی
در تو بینم اشک خیر الناس را زخم فرق حضرت عباس را
در تو بس داغ مکرر دیده ام پیکر صد چاک اکبر دیده ام
در تو بینم خیمه های سوخته کام خشک و دامن افروخته
در تو بینم صورت و خاک تنور در تو بینم سینه و سم ستور
در تو بینم جسم هفتاد و دو تن غرق خون افتاده بی غسل و کفن
در تو بینم گریه ی دُردانه ها کعب نی برروی کتف و شانه ها
در تو بینم یاس نیلی پوش ها در تو بینم خون روان از گوش ها
در تو پیدا آتش تاب و تب است صورت یک مرکب بی صاحب است
در تو می بینم که از خون جبین شسته وجه الله روی نازنین
در تو می بینم یتیمی بارها تشنه لب جان داده زیر خارها
در تو بینم چهره ها از خون خضاب بر لب طفلی نوشته آب آب
وای وای ای ماه ماتم! بازگرد ای هلال غصه و غم! بازگرد
باز شو ای ماه اشک و ماه آه ترسم آید شمر دون در قتلگاه
سوخت قلب عالم و آدم بس است شعله بر دل ها مزن میثم بس است
غلام رضا سازگار
حضرت رقیه

کیستم من دُر دریای کرامت، ثمر نخل امامت، گل گلزار حسینم، دل و دلدار حسینم، همه شب تا به سحر عاشق بیدار حسینم، سر و جان بر کف و پیوسته خریدار حسینم، سپهم اشک و علم ناله و در شام علمدار حسینم، سند اصل اسارت که درخشیده به طومار حسینم، منم آن کودک رزمنده که بین اسرا یار حسینم، منم آن گنج که در دامن ویرانه یگانه دُر شهوار حسینم، به خدا عمه ساداتم و در شام بلا مثل عمو قبله حاجاتم و سر تا به قدم آینهام وجه امام شهدا را.
روز عاشورا که در خیمه پدر از من مظلومه جدا شد، به رخم بوسه زد و اشک فشان رو به سوی معرکه کرب و بلا شد، سر و جان و تن پاکش همه تقدیم خدا شد، به ره دوست فدا شد، حرم الله پر از لشکر دشمن شد و چون طایر بیبال پریدم، گلویم تشنه و با پای پیاده به روی خار دویدم، شرر از پیرهنم شعله کشید و ز جگر آه کشیدم که سواری به سویم تاخت و با کعب سنان بر کمرم زد، به زمین خوردم و خواندم ز دل خسته خدا را.
شب شد و عمه مرا برد، سوی خیمه و فردا به سوی کوفه سفر کردم و از کوفه سوی شام بلا آمدم و در وسط ره چه بلاها به سرم آمد و یک شب ز روی ناقه زمین خوردم و زهرا بغلم کرد و سرم بود روی دامن آن بانوی عصمت به دلم شعله آهی که عیان گشت سیاهی و ندانم به چه جرم و چه گناهی به جراحات جگر زخم زبانش نمکم زد، دل شب در بغل حضرت زهرا کتکم زد، پس از آن دست مرا بست و پیاده به سوی قافله آورد، چه بهتر که نگویم غم دروازه شام و کف و خاکستر و سنگ لببام و ستم اهل جفا را.
همه شب خون به دل و موج بلا ساحل ما شد که همین گوشة ویرانهسرا منزل ما شد، چه بگویم که چه دیدم، چه کشیدم، همه شب دم به دم از خواب پریدم، پس از آن زخم زبانها که شنیدم، چه شبی بود که در خواب جمال پسر فاطمه دیدم، چو یکی طایر روح از قفس جسم پریدم، به لبش بوسه زدم دور سرش گشتم و از شوق به تن جامه دریدم، دو لبم روی لبش بود که ناگاه در آن نیمه شب از خواب پریدم، زدم آتش ز شرار جگرم قلب تمام اُسرا را.
اشک در دیده و خون در جگر و آه به دل، سوز به جان، ناله به لب، سینه پر از شعله فریاد، زدم داد که عمه پدرم کو؟ بگو آن کس که روی دامن او بود، سرم کو؟ چه شد آن ماه که تابید در این کلبه احزان و کشید از ره احسان به سرم دست نوازش همه از ناله من آه کشیدند و به تن جامه دریدند که ناگه طبقی را که در آن صورت خورشید عیان بود نهادند به پیشم که در آن رأس منیر پدرم بود، همان گمشده قرص قمرم بود، سرشکش به بصر بود و به لب داشت همی ذکر خدا را.
چه فروزان قمری بود، چه فرخنده سری بود رخ از خون جبین رنگ، به پیشانی او جای یکی سنگ، لب خشک و ترک خوردة او بود کبود از اثر چوب به اشک و به پریشانی مویش که نگه کردم و دیدم اثر نیزه و شمشیر به رویش بغلش کردم و با گریه زدم بوسه به رگهای گلویش نگهش کردم و دیدم دو لبش در حرکت بود به من گفت عزیز دلم اینقدر به رخ اشک میفشان و مزن شعله ز اشک بصرت بر جگرم، آمدهام تا که تو را هم ببرم، از پدر این راز شنیدم ز دل سوخته یک «یا ابتا» گفتم و پروازکنان سوی جنان رفتم و دیدم عمو عباس و علیاکبرِ فرخنده لقا را.
حال در شام بوَد تربتِ من کعبه حاجات، همه خلق به گرد حرمم گرم مناجات بیایید که اینجاست، پس از تربت زینب حرم عمه سادات، همانا به کنار حرم کوچک من اشک فشانید، به یاد رخ نیلی شدهام، روضه بخوانید به جان پدرم دور مزار من مظلومه بگردید و بدانید که با سن کمم مادر غمخوار شمایم، نه در این عالم دنیا که به فردای قیامت به حضور پدرم یار شمایم، همه جا روشنی چشم گهربار شمایم، همه ریزید چو «میثم» ز غمم اشک که گیرم همه جا دست شما
ماه اشک، ماه عزاست

هلال خون، مه خون، ماه اشک، ماه عزاست ********** عزای کیست؟ گمانم عزای خون خداست
خمیده قامت گردون، شکسته پشت فلک ********** روانه خون دل از چشم آدم و حوّاست
پریده رنگ ز رخسار احمد و حیدر ********** شراره ی دل زهرا، صدای وا ولداست
سرشک دیده ی زهرا، روان زقلب افق ********** قدخمیده ی زینب، هلال ماه عزاست
قسم به جان حسین ای هلال خون برگرَد ********** که در تو زخم علمدار کربلا پیداست
بگو فرات نجوشد که آب تشنه لبان ********** در این طلیعه ی خون اشک دیده ی سقاست
بگو به لاله نروید که چند روز دگر********** ورق ورق به روی خاک، لاله ی لیلاست
بگو به مهر نتابد که راس پاک حسین********** فراز نیزه چو خورشید روز عاشوراست
زگوش دخترکی خون روان بود گویا********** که گوشواره ی او یادگاری زهراست
حسین بود خدایی، خدا حسینی بود********** از آن زمان که جهان وجود را آراست
سرشک دیده ی میثم هماره جاری باد********** که اشک دائم او وقف سیدالشهداست
غلام رضا سازگار
ای اهل کوفه رحمی
ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد
دیشب به گاهواره تا صبح دست وپا زد
امروز روی دستم دیگر توان ندارد
هنگام گریه کوشد تا اشک خود نوشد
اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پاییز لب چو دو چوبه خشک
این غنچه بهاری غیر از خزان ندارد
ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیرو کمان ندارد
شمشیر اوست آهش،فریاد او تلظی
جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد
رحمی اگر که دارید یک قطره آب آرید
بر کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد
با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیره خواره بر کف تیغ وستان ندارد
مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها
جز اشک خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه امامش دیگر مکان ندارد
شب سوم شعبان-سازگار
بند اول
شب سوم چو رسید از مه شعبان، مه عترت، مه قرآن، چه مبارک سحری بود که خورشیدِ جمال پسرِ فاطمه یکباره درخشید، ادب بین که شب چارم شعبان، پی آن ماهِ فروزنده عیان گشت ز بـرج شـرف و غیـرت و ایثار، بـه بیت علـی آن حجت دادار، مهِ امِبنین، حضرت عبـاس علمـدار، قضـا گفت که ایـن است همـان شیـر خروشانِ علی حیدر کرار، قدر گفت که این است به خیل شهدا سرور و سالار، فلک گفت بشر یا ملک است این؟ زهی از این گل رخسار که بخشید صفا چشم و دل اهل صفا را
بند دوم
هله ای فاطمه دوم مولا! صدف بحر تولا! گهرت باد مبارک! تویی آن نخل ولایت، که بود میوه نابت قمر برج هدایت، دُر دریای عنـایت، ثمرت بـاد مبارک، قمـرت بـاد مبـارک! گـلِ رخسـارِ گرامی پسرت باد مبارک! ز عـلی بـاد سلامی به بلندای تجلّای ولایت به تو ولاله یاس تو و مـاه رخ عباس که سرمست حسین است، که پابست حسین است، همه هست حسین است، بگو دست حسین است، ببین در رخ نورانی او هیبت و اِجلال علی شیر خدا را.
بند سوم
الا حور و ملک! جن و بشر! خلق سماوات و زمین! جشن بگیرید که امشب علی و فاطمه و فاطمه امبنین و حسن و شخصِ حسینبنعلی جشن گرفتند و همه وصف ابوالفضل علمدار سرودند، همه چشم به عباس گشودنـد و همه حمد خـداونـد نمودنـد که در باغ ولا، دسته گلِ یاس خوش آمد پسر شیر خدا حضرت عباس خوش آمد! صلوات علی و فاطمه بـر ماه جمالش، بـه جلالش، به کمالش، به خصالش، به دو ابروی هلالش، ز رسول الله و آلش بفشانید به پایش گهر مدح و ثنا را .
بند چهارم
نشنیدید که قنداقه آن ماه جبین در بغلِ امبنین بود؟ چو خورشید که بر بام زمین بود، تو گویی که مگر در بغل فاطمه بنت اسد، حیدر کرار، علی شیر خداوند مبین بود، که آن مادر فرخنده چو یک اختر تابنده که دور سر خورشید بگردد، به ادب آمد و گرداند بـه دور سر ریحانه زهرا قمرش را و نـدا داد که ای نـور دل فـاطمه عبـاس عزیزم به فدایت نگهش کن که بـوَد یارِ تو و سرور و سالار، تمام شهدا را .
بند پنجم
همه دیدند که قنداقه عباس بود بر سر دست اسدالله چو خورشید که گیرد به بغل ماه و زند بوسه بـه پیشانی و دستش، پس از آن یاد کند در شب میـلاد وی از صبح الستش که فـدای پسر فاطمه گردد سر و جان و تن و دستش، و کند یـاد علمـداری و سقائی و فرماندهی کل قـوایش، ادب و عشـق و وفـایش، شـرف و صـدق و صفایش، بـه زمین آمـدن از عـرش خدا، قـامت رعنا و رسایش، عجبا دید در آن چهره همه واقعه کرب و بلا را .
بند ششم
ای نبی خوی و علی صولت و زهرا صفت! آیین? حلم حسن و دیده بیدار حسینی! تویی آن ماه که خود غرق در انوار حسینی، نه فقط در شب عاشور و صف کرب و بلا، کز شب میلاد گرفتار حسینی، همه جا یار حسینی پسر شیر خدایی و علمـدار حسینی، تـو ابـوفاضل و فرمانده انصار حسینی، ز خداوند و ملایک ز رسولان و امامان و شهیدان الهی، همه دم باد درودت، همه جا باد سلامت که رساندی به کمال از ادب و غیرت و جانبازی خود دوستی و عشق و وفا را .
بند هفتم
تو یم غیرت و ایثار و وفایی که پیمبر به تو نازد، تو به بی دَستی خود دست خدایی که علی ساقی کوثر بـه تـو نازد، تـویی عباس که صدیقه اطهر به تو نازد، حسن آن حجت داور به تـو نازد، تو همان یار حسینی که حسین ابن علی در صف محشر به تو نازد، تو همان میر سپاهی که همانا علی اکبر بـه تـو نـازد، تـویی آن سـاقی بی آب که حتی علی اصغر به تو نازد، پسر امبنین استی و بیش از همه مادر به تو نازد، که تو کردی به صف کرب و بلا یاری مصباح هدا را .
بند هشتم
تو همان ماه بنی هاشم و شمع شهدایی تو به دریای عطش با جگر تشنه خود آب بقایی، تو کنار حرم خون خدا صاحب ایوان طلایی، تو به بیدستی خود از همگان عقده گشایی، تو فراتر ز تمام شهدا روز جزایی، حرمت علقمه، خود کعبه ارباب دعایی، تو حسینِ دگرِ فاطمه، تـو خون خدایی، بـه خدا صاحب لطف و کرم و جود و سخایی، تـو همان باب حوائج، تو همان بحر عطایی، تو امید همه عالم تو چراغ ره مایی، تو علمداری و فرمانده کل شهدایی، چه شود دست بگیری ز کرم "میثم" افتاده ز پا را؟
شاعر غلامرضا سازگار
عبدالله ابن الحسن( ع)-سازگار
عبدالله ابن الحسن( ع)-سازگار
شمعها از پای تا سر سوخته******مـانده یک پروانه ی پر سوخته
نـام آن پـروانه عبـدالله بـود ******اختری تـابندهتر از مـاه بود
کرده از اندام لاهوتی خروج ******یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج ........
ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانید...
شعر حضرت مسلم- غلامرضا سازگار
شعر حضرت مسلم- غلامرضا سازگار
خورشید کرده ره گم در کوچه های کوفه ***** پا جای پای ماه است در جای جای کوفه
از بس به نای مســلم آوای واحســیـنـاست ***** بوی حسـیــن آمد از کربـلای کـوفـه
اشــک یتـیـم ریـزد آه غـریب خیـزد ***** بر هـر دو ایـن دل شـب گـرید فضـای کوفـه
ای در کـنار کعبـه گـردیده کربـلایی ***** مسلـم دهـد سـلامـت از نیـنـوای کوفـه
مهمـان غریـب و خستـه ، درهـا تمـام بستـه ***** از آن جفای کوفی ، از این وفای کوفه
گفتـم به کوفـه آیی ، ای وای اگر بیـایی ***** زیـنـب اسیـر گـردد در کوچـه های کوفــه
آیـیــنه وجـودم گـردید لالـه بـاران ***** بـاریـد بر ســرمن سنــگ جفــای کوفـه
شمشیر و سنگ چیدند در سفره بهر مهمان ***** دارست بام و کوچه مهمانسرای کوفه
وقتـی علی در این شهـر از من غریب تر بود ***** ای کاش می شد از بن ویران بنـای کوفه
ای شهریار عالم کوفه میا که ترسم*****بر نی سرت بخواند قرآن برای کوفه
غلامرضا سازگار
کلام بزرگان درباره مجلس اشک بر ابا عبدالله (ع)
در مستحبات عزاداری و زیارت سید الشهدا(ع) مسامحه ننمایید و روضه هفتگی ولو دوسه نفری داشته باشید که اسباب گشایش است.
حضرت ایت الله بهجت(ره):
بنده خیال میکنم فضیلت بکاء بر سیدالشهدا(ع) بالاتر از نماز شب باشد..... بکاء بر مصائب اهل بیت(ع) و به خصوص حضرت سید الشهداء (ع) از آن قبیل مستحباتی است که مستحبی افضل از آن نیست.
حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی(ره):
علت موفقیت من، همین مجالس توسل و روضه خوانی و سینه زنی در کنار درسهای طلبگی بوده است.
آیت الله وحید خراسانی:
وای بر کسانی که در این شعائر خدشه می کنند. بیدار باشید ای مردم ایران! بدانید کوچکترین کلمه که شعائر حسینی را سست کند، کمر خاتم الانبیین را می شکند. این عزاداری ها ئ این سینه زنی ها و این زنجیرزنی ها باید در حد اعلی حفظ شود، بازیچه که نیست.
آیت الله میرزا جواد تبریزی(ره) در مجالس عزاداری همیشه دستمال سیاهی به همراه داشتند که در هنگام ذکر مصیبت، اشک های خود را با آن پاک می کردند و بارها به فرزندان خود فرموده بودند که اگر من از دنیا رفتم این دستمال را در کفن من قرار دهید.
علامه محمد حسین طباطبایی(ره):
ای کاش بنده یک مرثیه خوان حضرت سید الشهدا(ع) بودم. همه سالهایی که سرگرم درس و بحث بوده ام با یک مرثیه خوانی امام حسین برابری نمی کند.
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی:
سوگواری برای امام حسین(ع) یکی از نعمتهای بزرگی است که خداوند نصیب شیعیان کرده است.شیعیان باید در کنار سوگواری برای سیدالشهدا(ع) با تفکر و دریافتن پیام مکتب عاشورا بسیاری از مسائل خود را اصلاح کنند. زیارت و اظهار تأثر برای معصومین(ع) در اسلام موضوعیت دارد و هر گونه فعالیتی در این زمینه، از عبادات منظور می شود که موجب تقرب به خداوند می شود.
آیت الله نجفی مرعشی(ره) در فرازی از وصیت خود می نویسند:
سفارش میکنم دستمالی را که اشکهای زیادی در رثای جدم حسین مظلوم(ع) و اهل بیت مکرم او ریخته و صورت خود را با آن پاک می کردم بر روی سینه در کفنم بگذارید.
علامه محمد تقی جعفری(ره) :
بشر مقدس ترین اشکش را در راه حسین(ع) ریخت... اشکی که از اعماق دل بر می آید و جان را می شوراند، آنگاه رهسپار پیشگاه اقدس خداوندی می شود.