از آن روزی که آسمان به دست خفاشها افتاد....

ازسیاهی بالهایشان آسمان را شبی عمیق فرو گرفت....

طنابی به دور خورشید انداختند وآنرا میان کوچه ها کشیدند.....

خورشید هم نشین چاه شد وبا کسی حرف نزد......

وپس ازگذشت چند سال٬ ماه وستارگان که ظلمت شب از رخسارشان گرفته بود به قل و زنجیر شدند ...

شبی رو میهمان تنوربودند

شبی در مجلس شراب وشبی رو در خرابه گذراندند