شمع‌ها از پای تا سر سوخته******مـانده یک پروانه ی پر سوخته

نـام آن پـروانه عبـدالله بـود ******اختری تـابنده‌تر از مـاه بود

کرده از اندام لاهوتی خروج ******یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج ....

خون پاکش زاد و جانش راحله ******تـار مـویش عالمی را سلسله

صـورتش مـانند بابا دلگشــا ******دست‌های کوچکش مشکل‌گشا

رخ چو قرآن چشم و ابرو آیه‌اش ******آفتــاب آیینــه‌دار سایــه‌اش

مجتبـایی بــا حسین آمیـخته ******بر دو کتفش زلف قاسم ریخته

از درون خیمه همچون برق آه ******شـد روان با ناله سوی قتلگاه

پیش رو عمـو خریدارش شده ******پشت سر عمـه گرفتارش شده

بـر گرفته آستینش را بـه چنگ ******کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!

ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو ******ایـن همـه صیاد و یک آهو مرو

کودک ده سالـه و میـدان جنگ ******یک نهال نازک و باران سنگ

دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر ******شیر اگـر خواهد زند او را به تیر

تو گل و، صحرا پر از خار و خس است ******بهر مـا داغ عـلی‌اصغر بـس است

با شهامت گفت آن ده ساله مرد ******طفـل مـا هـرگز نترسد از نبرد

بی‌عمو ماندن همه شرمندگی است ******بـا عمو مـردن کمال زندگی است

تشنگی با او لب دریا خوش است ******آب اگر او تشنـه باشد، آتش است

بــوده از آغــاز عمـرم انتظار ******تـا کنم جـان در ره جانان نثار

جـان عمه بود و هستم را مگیر ******وقت جانبازی است دستم را مگیر

عمه جان در تاب و تب افتـاده‌ام ******آخــر از قـاسم عقب افتــاده‌ام

ناله‌ای با سوز و تاب و تب کشید ******آستیـن از پنجه زیــنب کــشید

تیر گشت و قلب لشکر را شکافت ******پـرکشید و جــانب مقتــل شتافت

دیــد قــاتل در کنـار قتلگــاه ******تیغ بـگْرفته بـه قصدِ قتلِ شــاه

تــا نیایـد دست داور را گـزند ******کرد دست کوچک خود را بـلند

در هــوای یـاری دستِ خـدا ******دسـت عبـدالله شـد از تن جدا

گفت نه تنها سر و دستم فدات ******نیستم کـن ای همـه هستم فدات!

آمدم تا در رهت فـانی شوم ******در منـای عشق قربـانی شوم

کاش می‌بودم هزاران دست و سر ******تـا بـرای یـاری‌ات می‌شد سپر

قطره‌گر خون گشت، دریا شاد باد ******ذره‌گـر شـد محو، مهرآباد بـاد

تو سلامت، گرچه ما را سر شکست ****** دست ساقی باز اگر ساغر شکست

ای همـه جـان‌ها بـه قربان تنت ******دســت عبــدالله وقـف دامنـت

چون به پاس دست حق از تن جداست ******دست ما هم بعد از این دستِ خداست

هر که در ما گشت، فانی ما شود ******قطره دریایی چو شد، دریا شود

تا دهم بر لشکر دشمن شکست ****** دست خود را چون عَلم گیرم به دست

بــا همین دستم تو را یاری کنم ****** مثــل عبّــاست علـمداری کنم

بــود در آغوش عمّش ولوله ****** کز کمـان بشتافت تیـرِ حرمله

تیر زهرآلود با سرعت شتافت ****** چون گریبان حنجر او را شکافت

گوشة چشمی بــه عمّو باز کرد ******مرغ روحش از قفس پرواز کرد

بــا گلوی پاره در دشت قتال****** شه تماشا کرد و او زد بال بال

همچو جان بگْرفت مولا در برش ****** تــازه شــد داغِ علیِّ‌‌اصـغرش

گریـه مــا مرهـمِ زخـمِ تنش ****** اشک «میثم» باد وقفِ دامنش

غلام رضا سازگار